جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 418
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 418 - مهارت جدید، عنوان جدید: مشت خلاء و ذهن درخشان! (قسمت 1)
«تیم حمله شماره 1 تا 20، با حرکت تیم زرهی به آرومی پیشروی کنید.»
«نیروهای ویژه شماره 5 تا 15، با احتیاط ادامه بدید. شما مجوز شلیک به هر حرکت ناشناختهای رو بدون تایید هویت دارید.»
«تیم آدمکش شماره 7.....»
«تیم....»
...
تعداد زیادی از فرماندهان یکی پس از دیگری اعزام شدند و میدان جنگ بعد از اینکه رهبران جوخهها و تیمهای مختلف دستور را از فرمانده ارشد به سربازان یا تکاملدهندگان روح تحت رهبری موقت خود منتقل کردند بلافاصله تغییر کرد.
تعداد دستوراتی که یک فرمانده میتوانست در میدان نبرد بدهد، با دید و آینده نگریاش محدود میشد. اما حتی در آن صورت، حتی درخشانترین استراتژیستها هم نمیتوانند همه چیز را از قبل پیشبینی کنند. میدانهای نبرد همیشه در حال تغییر بود، زیرا با توجه به اینکه ذهن هر انسانی متفاوت بود، هر شرکتکننده در نبرد دنیایی از احتمالات را نشان میداد.
با این حال، حتی اگر پیشبینی همه چیز ممکن نبود، اما مشکلات زیادی وجود داشت که فرمانده کل میتوانست با واگذاری وظایف جزئی به دیگران از آنها جلوگیری کند. دقیقاً به همین دلیل است که ارتش به گروهها و زیر گروههای مختلف تقسیم میشود و همچنین به همین دلیل است که هر گروه و زیرگروه، رهبران خاص خود را برای تعداد مشخصی از مردان داشتند.
دستور فرمانده کل از همه جا دریافت میشد. اگر بدن انسان را به عنوان مثال در نظر بگیریم، مغز فرمانده کل خواهد بود در حالی که اعصاب مختلف کاپیتان تیم خواهند بود. مغز سیگنال را به قسمت خاصی از بدن میفرستد و اعصاب گیرنده باعث رسیدن سیگنال به اندام خاص میشوند که در نتیجه باعث میشود بدن مطابق میل مغز حرکت کند.
هنگامی که دستور مغز که در این مورد توسط شهردار باییونگ و فرمانده جینشون تشکیل شده بود، به اعصاب مختلفی رسید که شامل چند صد نفر از رهبران جوخه و رهبران تیمهای کوچکتر بود از طریق آنها به سربازان پایینتر و تکاملدهندگان روح که نماینده ماهیچههای بدن بودند رسید. ارتش به عنوان یک سیستم یکپارچه شروع به حرکت کرد.
...
در بالای کوه، حالت صورت بای زهمین مانند یخ سرد بود.
اگرچه او به دلیل استقامت بالا و به لطف مهارت منفعلش پوست نقرهای زخم خارجی ندیده بود، اما واقعیت این بود که شلیک چندین گلوله به سرش باعث شده بود مغزش به شدت از درون آشفته شود. او کمی احساس سرگیجه میکرد، اما به لطف وضعیت سلامتی فوق العاده بالا او، سرگیجه بلافاصله ناپدید شد.
«ظاهراً جواب نه هست.» با خودش زمزمه کرد.
«تو... بای زهمین، حالت خوبه؟» نانگونگ لینگشین با صدای آهسته پرسید. چشمان ناباور او نشان میداد که او از این رویدادها چقدر شوکه شده است.
او به تازگی دهها گلوله را دید که به بای زهمین اصابت کرده بود، حتی چندین تیر با تندی به سر او اصابت کرد. با این حال، او همچنان سالم ایستاده بود. شگفتانگیزتر از آن، حتی یک خراش روی پوستش نبود! صورتش مثل همیشه خوش تیپ بود و پوستش مثل همیشه بیعیب و نقص!
«تو... تو... چی هستی انسانی، هواداری...؟» چنهه با چشمای گشاد شده و متعجب به او نگاه کرد.
در بین شگفتی و آرامش، کماندار جوان و...
کتابهای تصادفی

