جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 421
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 421 - قدرت چنهه (قسمت اول)
چنهه که از سخنان ناگهانی بای زهمین متعجب به نظر میرسید، ناخودآگاه پرسید: «میخوای من چی کار کنم؟»
بای زهمین قدمی به جلو برداشت و به میدان جنگ بزرگی که پیش روی آنها بود اشاره کرد و گفت: «بجنگ. این میدون جنگ، مختص تو میشه. همهش برای تو.»
بعد برگشت و به چنهه که با چشمای متعجب به او خیره شده بود نگاه کرد و آهسته گفت:
«مشتاق رها شدن از استرس انباشته شده خودت نبودی؟ خب، بیا... فرصت تو درست جلو چشماته. به هیچ وجه نیازی نیست جلو خودت بگیری چون اون چیزی که باید گفته میشد قبلاً گفته شده. فقط حواست به یک مورد باشه، بذار اونهایی که سلاحهای خودشون رو زمین میگذارن و تسلیم میشن زنده بمونن، در نهایت اینطور نیست که ما با اونها دشمنی خونی داشته باشیم... علاوه بر این، بشریت در این موقعیت بیشتر از هر روز دیگهای نیاز به اتحاد داره.»
«این...» چنهه به هر دو طرف نگاه کرد، سپس به پشت سر نگاه کرد و سرانجام به میدان جنگ نگاه کرد. متحیر با زحمت گفت: «میخوای تنها بجنگم؟»
«اهم؟ آره.» بای زهمین به او نگاه کرد و پلک زد و گفت: «مشکلی هست؟... یا شاید به خودت اعتماد نداری که بتونی برنده بشی؟ اگر فکر میکنی توانایی انجام این کار رو نداری پس به عقب برگرد. نانگونگ لینگشین رو هم با خود ببر و از نبردی که در پشت سرت در حال انجامه حمایت کن. همونطور که دیدی، به هر حال من میتونم این جا رو به تنهایی تموم کنم. این چیزی جز یک شکست بیهوده نیست.»
قیافه چنهه جدی شد و علیرغم اینکه میدانست بای زهمین عمداً او را تحریک میکند نتوانست خودداری کند و در دام او افتاد.
از زمانی که آخرالزمان با ورود ثبت روح به جهان شروع شد، چنهه اساساً در همه جنبهها از بای زهمین پایینتر بود. جدا از ظاهر برجستهاش از بدو تولد، بای زهمین بدون شک برنده بلامنازع مقایسه این دو بود. با این حال، حتی ظاهر برتری که چنهه داشت، چندان دوام نیاورد، زیرا اخیراً ظاهر بای زهمین به حدی بهبود یافته بود که به او نمیباخت.
حتی اخیراً، با وجود اینکه میدانست شاید بیش از حد به آن فکر میکند، چنهه متوجه شد که شانگوان بینگشو و بای زهمین بسیار به هم نزدیک شدهاند. حداقل آنقدر به هم نزدیک شده بودند که به او اجازه میداد بدون نیاز به نزاکت، او را به اسم صدا کند.
بنابراین، او واقعاً نیاز داشت که کمی از ناامیدیاش را رها کند. از این گذشته، حتی اگر ذاتاً مهربان بود، چنهه در نهایت یک انسان بود و از کامل بودن فاصله داشت.
«باشه. من انجامش میدم.» چنهه با صدای عمیقی گفت و مقداری از مانا خود را به کمان بلند زیبایی که در دستانش بود القا کرد و با خونسردی گفت: «هرچند میترسم بیشتر ماشینهای دشمن تو این راه نابود بشن.»
بای زهمین نیشخندی زد و یک وسیله کوچک از جیب شلوارش بیرون آورد.
«در این صورت، اجازه بده من اول یه کاری بکنم.»
او دکمه کنترل از راه دور را در دستش فشار داد که باعث شد چنهه و نانگونگ لینگشین با گیجی به او نگاه کنند. اما به زودی متوجه شدند چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
در دوردست، تانکهای جنگی ک...
کتابهای تصادفی


