جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 444
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 444 - راه زیبا برای ذبح و بدون رحمت
در حالی که خون به همه جا پاشیده شده بود و همچنان از هر دو نیمه بدن بریده شده دشمن تکاملدهنده روح مرتبه اول بیرون میزد، حتی یک قطره خون روی شانگوان بینگشو وجود نداشت. هر قطره خونی که به سمت او میپرید با ذرات هوای سرد روبرو میشد که آن خون را به کریستالهای ریز یاقوتی رنگ تبدیل میکرد که وقتی روی زمین میافتادند مانند جواهرات گرانبها در پرتوهای خورشید میدرخشیدند.
تنها چند لحظه طول کشید تا تمام خونهای منطقه به دلیل دمای پایین یخ زدند و در حالی که شانگوان بینگشو روی سکوی یخی ایستاده بود، اطراف او از این جواهرات یاقوتی رنگ که از خون دشمن و مهارت یخ ساز او ساخته شده بود، پر شد.
همانطور که شن می از پشت نگاه میکرد، نمیتوانست از چنین منظرهای شگفت زده نشود. در ابتدا به نظر میرسید که این مکان به یک جهنم زنده تبدیل شده است، اما چند ثانیه بعد آن جهنم زنده کم کم شبیه به بهشتی زیبا از جواهرات گرانبها تبدیل شد.
این احتمالاً اولین باری بود که شن می فکر میکرد که مرگ و کشتار بسیار زیباست.
شکی نبود که شیوه کشتن شانگوان بینگشو فوقالعاده زیبا بود. این امر همراه با زیبایی طبیعی او که به نظر میرسید از دنیای دیگری میآمد و نور خورشیدی که بر او میتابید، او را شبیه به الههای کرده بود که انگار از آسمانها به دنیای فانی نزول کرده است.
چشمان سرد و بیاحساس او به 14 نفر که مقابلش ایستاده بودند خیره شده بود و بدون اینکه حتی یک کلمه به زبان بیاورد، بدنش در حالی که هنوز به دسته شمشیر زمستانی یخ زدهاش چسبیده بود، به آرامی تکان خورد.
چهارده تکاملدهنده روح فقط گل رز زیبا اما خارداری را دیدند که جلوی آنها ناپدید شد و سپس تنها چیزی که توانستند ببینند نور درخشانی بود که جلوی آنها میدرخشید. لحظهای بعد، چیزی که این تکاملدهندگان روح توانستند بفهمند این بود که دنیای اطراف آنها شروع به چرخیدن کرد تا اینکه در نهایت متوجه شدند که این جهان نیست که میچرخد بلکه سر آنهاست.
دیدن بدن بیسر خودت در حالی که خون مانند سیلی بیپایان از گردنت جاری است چقدر وحشتناک است؟ هیچکس نمیتوانست خود را در چنین موقعیتی تصور کند، چه رسد به اینکه بداند چنین منظرهای چقدر وحشتناک است. این تکاملدهندگان روح سر بریده نیز از این قاعده مستثنی نبودند. با این حال آنها برای اولین و آخرین بار در زندگی خود این احساس را تجربه کرده بودند.
چهارده سر به زمین افتادند و صداهای کوبنده ایجاد کردند و بدن بیجان چهارده تکاملدهنده روح دشمن به زمین کوبیده شدند. قبل از اینکه خون بیشتری پخش شود، شانگوان بینگشو دستش را با ظرافت تکان داد و انرژی یخ زدگی زیر پاهایش جمع شد و دایرهای جادویی به رنگ نقرهای ایجاد کرد.
انفجار!
انرژی یخ زدگی او از مرکز به سمت بیرون پخش شد و در یک ثانیه همه چیز در بیست متری جلوی او کاملاً در لایههایی از یخ سفید کریستالی محصور شد.
چشمان شن می وقتی کنترل عالی شانگوان بینگشو بر مانا را دید، تکان خورد. این احتمالاً کاملترین جادو و فعالسازی جادویی بود که شن می از زمان ورود ثبت روح به زمین دیده بود.
شن می که به موهای نقرهای مهتابی زن جوان مقابلش نگاه میکرد در حالی که ذرات هوای یخ زده دور او میرقصیدند، در قلبش فریاد زد: «چه زن زیبا و با استعدادی!»
شانگوان بینگشو نگاهی سرد به سمت وسیله نقلیهای در فاصله 50 متری انداخت و به راحتی متوجه حض...
کتابهای تصادفی

