فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 461

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل 461

زبان کوچک شانگوان بینگ‌شو مانند یک کودک کوچک معصوم بود که در ابتدا در اعماق دهان او پنهان شده بود و پنهان بازی می‌کرد. با این حال، هنگامی که چشمانش را باز کرد و از آنچه دید متعجب شد، زبان کوچک لغزنده‌اش به میل خود شروع به حرکت کرد، گویی می‌خواست بازی را به یک جنگ تغییر دهد.

از سوی دیگر، بای زه‌مین آنقدر مات و مبهوت بود که مانند شانگوان بینگ‌شو نمی‌دانست چه می‌کند یا چه اتفاقی می‌افتد. با این حال، برای او غیرممکن بود که این واقعیت را انکار کند که لطافت مخملی لب‌های صورتی اغ*وا کننده شانگوان بینگ‌شو بسیار لذت بخش بود.

دو زبان برای لحظه‌ای درگیر شدند. نرمی لب‌های یکدیگر به مغز هم منتقل شد و برای چند ثانیه در همان حالت ماندند. انگار فکر می‌کردند شاید اگر تکان نخورند، شخص دیگر متوجه آن‌ها یا چیزی شبیه به این نمی‌شود.

بای زه‌مین پس از مدتی که به نظر می‌رسید تا ابد طول کشیده بود، هرچند در واقعیت فقط چند ثانیه نگذشته بود، به آرامی به زبانش دستور داد که از دهان طرف مقابل خارج شود و دست از سرگردانی بردارد. به نظر می‌رسید این رذل کوچک با اکراه پاسخ می‌دهد. بی‌صدا شروع به عقب‌نشینی کرد، اما نه قبل از اینکه همتای خود را نوازش خفیف کند، انگار در حال خداحافظی است.

سرانجام، بای زه‌مین لب‌هایش را رها کرد. طبیعتاً او از کنار گذاشتن آن نرمی بهشتی و گرمایی که نفسش در حالی که دهانشان کنار هم بود به او منتقل می‌کرد، بی‌میل بود.

«خوشحالم که دارو کار کرده.» در حالی که هنوز به چشمان او نگاه می‌کرد این را گفت.

بای زه‌‌مین هنوز روی بدن او خم شده بود و از یک دستش برای تحمل وزنش استفاده می‌کرد و با دست دیگر بطری کوچک حاوی نیمی از محتویات را بلند می‌کرد و به آرامی در سطح چشمان او تکان می‌داد.

شانگوان بینگ‌شو برای لحظه‌ای به آن نگاه کرد قبل از اینکه چشمان آبی باز به چشمان قرمزش بنگرد و پس از یک سکوت کوتاه با صدایی بی‌تفاوت گفت: «اگه پایین رو نگاه کنی هردو تا چشمات رو بیرون می‌کشم.»

بای زه‌مین متوجه منظورش نشد، به همین دلیل ناخودآگاه سرش را پایین انداخت تا ببیند چه خبر است.

با این حال، شانگوان بینگ‌شو دستانش را بالا برد و به صورتش چنگ زد تا او را مجبور کند به صورتش نگاه کند و به آرامی گفت: «منح*رف کوچولو، چرا وقتی مردم حرف می‌زنن به اونا توجه نمی‌کنی؟»

بای زه‌مین ناگهان و گویی از آسمان روشنگری دریافت کرده بود، متوجه چیزی شد و خندید و ناخودآگاه گفت: «من چیزی رو دیدم که همیشه دیده نمی‌شه.»

«تو..» شانگوان بینگ‌شو اخم کرد، اما به زودی حالت او به حالت درماندگی تبدیل شد. انگار خسته بود. آهی کشید و با صدای آهسته‌ای گفت: «از روی من پاشو. تو کوچولوی منح*رف و اینکه اصلا به پایین نگاه نکن مهم نیست چی بشه.»

«فهمیدم خانم.»

بای زه‌مین قهقهه‌ای زد و چشمانش را بست و به آرامی بلند شد و برگشت.

«لباست رو بده به من.»

بای زه‌مین با شنیدن صدای پشت سرش احساس ناتوانی کرد و بدون هیچ چاره دیگری قلاب زنجیر شنل خود را باز کرد و دست راستش را پشت سرش دراز کرد در حالی که نگاهش مستقیم به جلو خیره بود.

پس از چند ثانیه که در طی آن صدای خش خش ملایمی شنیده می‌شد، صدای شانگوان بینگ‌شو دوباره به او رسید:

«خب الان می‌تونی برگردی. دیگه موردی نیست.»

بای زه‌مین چرخید و چشمان کمی داغش بی‌اختیار روی شبح زنی که در مقابلش بود پرسه زد. شانگوان بینگ‌شو شنل بای زه‌مین را پوشیده بود تا بالاتنه خود را بپوشاند، اما با این وجود نمی‌توانست منحنی‌های جذاب او را پنهان کند. به خصوص قسمت جلویی که علی‌رغم اینکه به بزرگی لیلیث یا وو یی‌جون نبود، بدون شک بسیار باشکوه بود. بای زه‌مین هنوز می‌توانست به یاد بیاورد که وقتی زخم عمدتاً از بین می‌رفت، پوست سفیدش چقدر براق بود و پنهانی نمی‌توانست فکر کند که چقدر خوب می‌شود اگر کف دستش را به آرامی از بالای آن ببرد و سنگینی هر دوی آن‌ها را احساس کرد.

چشمان سرخ خونش به آرامی دور هیکل دوست داشتنی‌اش چرخید تا به لب‌های کمی باز شده‌اش رسید. با بینایی بهبود یافته بای زه‌مین، او می‌توانست تمام جز...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی