جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 464
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 464 -
چند دشمن در مقابل بای زهمین بودند؟ او هیچ نظری نداشت.
تنها چیزی که او میدانست این بود که تعداد آنها قطعاً حداقل به چند ده هزار نفر میرسید و در کمال تعجب، او چند هزار هاله را تشخیص داد که با یک موجود مرتبه اول قابل مقایسه بودند.
[اراده خدای جنگ فعال شده است.]
[وضعیت فعلی: 65٪ / 65٪]
البته با وجود تعداد زیاد دشمنان، رسیدن به حداکثر میزان ممکن با مهارت اراده خدای جنگ غیرممکن بود.
«اونا واقعاً مثل سوسک هستن.» بای زهمین زمزمه کرد و چشمانش را ریز کرد زیرا متوجه شد که لشکر پیش روی او در خوشامدگویی به مهمانان مهارت چندانی ندارند.
یکی از ژنرالهایی که درجه قدرتش قبلاً مرتبه دوم را شکسته بود و بالاتر از سطح 80 بود، نیزه خود را تکان داد و با صدایی تشنه به خون دستور داد: «جوخه جادو، از مهارتهای لازم استفاده کنید تا حرکات دشمن رو که در حال نزدیک شدن هست مسدود کنید!»
تیم کوچکی متشکل از 50 نفر جلو آمدند و عصای جادویی یا عصایی را که از چوب سدر و یک سنگ روح ساخته شده بود، بلند کردند. زمزمههای خارجی از دهان 50 جادوگر بیرون آمد و مانای اطراف بلافاصله شروع به لرزیدن کرد زیرا قدرت جادویی در منطقه شروع به رشد تصاعدی کرد.
بای زهمین در یک لحظه فاصله 300 متری را طی کرد و درست زمانی که میخواست با یک مشت جان چند دشمن را بگیرد، متوجه شد که چندین دایره جادویی درخشان در اطرافش ظاهر میشود.
زنجیرهای یخی دور بدنش پیچیدند، رعد و برق دور بدنش ترق ترق میکرد، انگار مارهایی بودند که سعی میکردند طعمهشان را بگیرند، گلولههای هوا به طور مداوم به نقاط مختلف زمین برخورد میکردند تا حرکات احتمالی آیندهاش را محدود کنند، دستهای سنگی از زمین بیرون میآمدند و به سمت او دراز میشدند تا جلوی پیشروی او را حتی برای یک لحظه بگیرند و غیره.
اگرچه تیم جادوگر نژاد آشورا ظاهراً فقط از 50 جادوگر تشکیل شده بود، زیرا تنها تعداد کمی از آشوراها در نتیجه سازگاری کم با مانا توانستند به جادوگر تبدیل شوند، اما هر یک از آنها جادوگران مرتبه اول قدرتمندی بودند که از نظر مهارت به هیچ وجه به بهترین جادوگرانی که بای زهمین تا کنون جمع کرده بود نمیباختند. در واقع، در تجربه نبرد، آنها بینهایت برتر بودند.
بای زهمین زحمت طفره رفتن از جادوی دشمن را به خود نداد. لبهایش به لبخندی تحقیرآمیز خمیده شدند، در حالی که با یک فکر، چندین هزار زنجیر خونی که دنبالش میآمدند، بدنش را احاطه کردند تا کرهای زرشکی رنگ را تشکیل دهند. پرهایی با ویژگیهای فلزی عقاب غولپیکر مرتبه دوم به شمشیرهای درخشانی تبدیل شده بودند که به سمت بیرون اشاره رفته بودند.
در این لحظه واقعاً شبیه جوجه تیغی بود.
انفجار! انفجار! انفجار! انفجار! انفجار!
حملات جادویی بدون موفقیت چندانی به کره زرشکی رنگ اصابت کردند. تنها رعد و برق توانست به دلیل دمای بالا کمی خون را تبخیر کند اما خوشبختانه جای نگرانی نبود.
پس از دفع حمله جادویی، همان ژنرال قبلی چندین دستور داد و ارتش برای محاصره دشمن به سرعت پیشروی کرد. آنها میخواستند از این فرصت استفاده کنند تا به محض اینکه دشمن از لاک خود بیرون آمد، بدون اینکه فرصتی برای آماده شدن داشته باشد به او حمله کنند.
متاسفانه بای زهمین فعلی صرفاً در سطح دیگری بود.
«بمیر!»
غرشی شبیه صدای هیولا از درون کره زرشکی رنگ بلند شد و قبل از اینکه اطرافیان متوجه خطری که در آن بود شوند، خون دوباره از هم پاشید. هزاران زنجیر خونی همزمان به حرکت در آمدند و هنگامی که بای زهمین دست خود را به سمت آسمان نشانه رفت، شمشیرهای متصل به نوک هر زنجیر خونی بدن دشمنان را زخمی کردند.
آشوراییها از کمر نصف میشدند و در میان فریادها، نفرینها و گریهها، خون و اندامهای داخلی در همه جا پخش میشدند.
بای زهمین به وضوح از این کار نهایت لذت را میبرد، زیرا حتی برای یک لحظه هم متوقف نشد. تحت کنترل او و مهارت او در دستکاری خون، زنجیرهای خونی شروع به کشتار چپ و راست کردند و دشمنان را به قطعات بیشماری تبدیل کردند.
بدتر از همه، هنگامی که یک آشورایی پس از مثله شدن میمرد، خون جسد او بلافاصله به اطراف میچرخید تا به آشوراییهای دیگر حمله کند.
تیرهای خونی، شمشیرهای خونی، نیزههای خونی، تبرهای خونی،...
کتابهای تصادفی

