فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 490

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۴۹۰: در این لحظه فقط شانس است که تصمیم می‌گیرد: ۵۰٪مرگ / ۵۰٪زندگی

چشم‌هاي امپراطور ارواح جک و باي زه‌مین به آرامي باز شد و با شوک به هم نگاه کردند انگار زمان برای هر دو متوقف شده بود حتی اگر منطقه اطراف آن‌ها فقط داشت بدتر و بدتر می‌شد و با تکه‌های مانع فضایی که از راهرو خاکستری محافظت می‌کرد، حالا یکی پس از دیگری فرو می‌ریخت.

رعد و برق‌های آشفته مانند شلاق‌های قدرتمندی بودند که قسمت‌های مختلف جاده را درهم می‌کوبیدند، جاده‌ای که مانند یک صفحه انرژی با الگوهای نامنظم ثانیه به ثانیه بیشتر ناپدید می‌شد.

با این حال، در میان انفجارهای پر هرج و مرج، بای زه‌مین ناگهان متوجه شد که اگرچه بدن او از سینه تا پشت‌اش از یک طرف تا طرف دیگر سوراخ شده بود، اما در واقع هیچ دردی را نمی‌توانست احساس کند.

برای چند هزارم ثانیه بای زه‌مین معتقد بود که دلیل اینکه احساس درد نمی‌کرد به دلیل حالت خشم و غمی بود که در آن بود زیرا می‌دانست که در نهایت تنها راه برای او مرگ است؛ حتی این واقعیت که انرژی زندگی او در حال کاهش یافتن بود ممکن است مقصر پنهان باشد. اما بعد از اتفاقي که لحظاتی بعد رخ داد، فهميد که افکارش از واقعيت به دور است.

جک دهانش را باز کرد انگار می‌خواست چيزي بگوید، لرزش در نگاهش اثبات و گواه غیرقابل انکار بودن آن بود که نه تنها نمی‌توانست آنچه را که اتفاق می‌افتاد را باور کند، بلکه نمی‌توانست درک کند که چگونه همه چیز به این شکل داشت به پایان می‌رسد.

با این حال، بای زه‌مین متوجه شد، هر کسی که صاحب این نیزه بود که از ناکجا آباد بیرون آمده بود به نظر نمی‌رسید علاقه‌ای به اجازه دادن به یک شرور پست داشته باشد تا کفر خود را ابراز یا آخرین کلمات خود را بیان کند.

انفجار!

روح امپراطور ارواح قبل از اينکه به نیستی بپيوندد به ابری از دود سفيد منفجر شد.

در همان زمان، وقتی نیزه طلایی با حکاکی‌های قرمز هنوز در سینه‌اش میخکوب بود، بدون اینکه هیچ دردی به‌جز احساس ناراحتی مشخص که ناشی از چیزی بود که گوشت و استخوان‌هایش را سوراخ کرده بود، بای زه‌مین صدای بی‌نظیر چیزی را که به زمین می‌افتاد شنید.

نفس بای زه‌مین قبل از اینکه مردمک چشمانش بلرزند، برای یک لحظه متوقف شد.

به من نگو که....

حتی در این نوع شرایط، حتی فکر کردن به این احتمال که ممکن است چنین اتفاقی رخ دهد، قلب بای زه‌مین را که به نظر می‌رسید در مواجهه با چنین ناامیدی به خاکستری در حال مرگ تبدیل شده بود، نه تنها برای احتمال آنچه به او اعطا شده بود بلکه برای آنچه که ممکن است به زمین افتاده باشد، دوباره تپید.

رامبل!

ناگهان، جاده خاکستری اطراف بای زه‌مین به شدت لرزید و با سرعت خیلی زیادی ناپدید شد.

بای زه‌مین به پایین نگاه کرد و از دیدن اینکه حدود ۷۰ درصد از جاده توسط رعد و برق آشفته‌ای که از فضای فراتر از مانع جادویی محافظتی می‌آمد، خورده و نابود شده بود، وحشت زده شد.

«لعنتی.»

او با دیدن یک جسم کوچک درخشان که در فضای خلاء افتاده بود، با وحشت فریاد زد.

اگر این چیز همان چیزی باشد که او فکر می‌کرد، پس بای زه‌مین به هیچ‌وجه نمی‌توانست آن را رها کند، مهم نیست که چه اتفاقی می‌افتد.

او از خون بازوی زخمی خود برای تشکیل یک بازوی بسیار دراز و طولانی استفاده کرد که چندین متر آن را گسترش داد و آن را به فضای ناشناخته فرستاد.

صورت بای زه‌مین با عرق پوشیده شده بود و او تمام تمرکز و تلاش خود را برای فرار از رعد و برق‌هایی می‌کرد که به‌صورت متناوب و الگوهایی که که پيش‌بيني آن‌ها غیرممکن بود، فرود می‌آمدند.

بعد از دو یا سه ثانیه ارزشمند، بای زه‌مین نتوانست کاری جز خوشحال شدن انجام دهد چون احساسی که او امیدوار بود که آن را احساس کند از طریق لمس خون به مغزش منتقل شده بود.

انفج...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی