جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 557
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 557 - نور و گرما در میان سرمای تاریکی
سای جینگیی به زن روی زمین نگاه کرد و با خونسردی پرسید: «تو مالک اینجایی؟»
زن با دیدن ظاهر یک تکامل دهنده روح، لبخند تلخی زد و برق تنفر در چشمانش درخشید.
در گذشته، تنها آرزویش این بود که با پسرش که پس از از دست دادن همسرش با زحمت بزرگش کرده بود، زندگی آرامی داشته باشد. اما هنگامی که موجودی معروف به ثبت روح ظاهر شد و آخرالزمان آغاز شد، زندگی آرامی که او آرزوی آن را داشت نه تنها مختل شد، بلکه طولی نکشید که تنها معشوقش او را ترک کرد.
با این وجود، او نتوانست جرات مردن را پیدا کند. بنابراین تصمیم گرفت برای خودش و پسرش زندگی کند. به همین دلیل بود که برای رسیدن به اینجا خیلی تلاش کرد.
اما... این همه تلاشش چه فایدهای داشت؟ او که تصمیم گرفته بود به اندازه سهم خود و پسرش زندگی کند، در نهایت به مجازات و سرکوب شدن محکوم شد، گویی در زندگی گذشته خود عامل بدیهای بیشماری بوده که فقط با رنج کشیدن جبران میشد.
گاهی اوقات، او واقعاً میخواست از آسمان بپرسد که چرا اینقدر به رنج دادن او علاقه دارند.
زن بزرگتر در پاسخ به سوال زن جوانی که به دلیل جثه کوچکش به نظر میرسید به سن قانونی هم نرسیده بود، اما تنها با حضورش، هالهاش برای خفه کردن او کافی بود گفت: «بله. من هستم.»
صدای صاحب رستوران آرام بود و چشمانش دیگر مثل چند ثانیه قبل از ترس نمیلرزید.
او تصمیمش را گرفته بود. این بار احساس میکرد که میتواند به این زندگی رقت انگیز و سیاه بختی که داشت پایان دهد. نمیشد زندگی پر از رنج را زندگی نامید و چیزی بیش از جهنمی از درد نبود، احتمالاً مرگ پاداش واقعی بود.
با این وجود، سرنوشت چیزهای دیگری برای او در نظر گرفته بود.
«که اینطور.» سای جینگیی لبخند شیرینی زد و چشمان کمی بیتفاوتش به آرامی نرم شدند. او جلو آمد و خود را معرفی کرد: «من سای جینگیی هستم، رهبر شاخه اول هنگ نیزه خونین به فرماندهی پادشاه یانگچینگ. برای اتفاقی که افتاده متاسفم. رهبر ما فرد بسیار منصفیه، به همین خاطر همه کسایی که کسب و کاری دارن به محض ورود به پایگاه جدید غرامت دریافت میکنن، اما با توجه به اینکه مکان تو نابود شده، احتمال میدم که بیش از حد دریافت کنی. بنابراین، اینو به عنوان غرامت داشته باش.»
سپس، در زیر نگاه ناباور صاحب کسب و کار، سای جینگیی چیزی را از کیف خود بیرون آورد و به سمت او گرفت.
«ا- این...» زن با دستانی لرزان و ناخودآگاه بلیط سبز زمردی را چنان محکم گرفت که انگار باورش نمیشد.
«ارزش این بلیت تقریباً ۵۰۰۰ کیلوگرم غذاست.» سای جینگیی با آرامش در پاسخ گفت: «خاله، وقتی به پایگاه جدید رسیدیم، چند روز صبر کن تا تیم تدارکات مستقر بشه و بعد به دفتر مرکزی برو. از این بلیط برای خرید یه ساختمان توی یه مکان خوب استفاده کن و از بقیش برای این استفاده کن که دوباره کسب و کارت رو راه اندازی کنی.»
بلیت غذای سبز رنگ عملا در راس همه بلیطها قرار داشت و به همین دلیل فقط افرادی با موقعیت و قدرت بالا در پایگاه میتوانستند به یکی از این بلیطها دست پیدا کنند. حتی برای شخصی مانند سای جینگیی، گرفتن یک بلیط سبز کار آسانی نبود مگر اینکه ماهها پس انداز کند و تنها دلیلی که الان این بلیط را داشت این بود که کمک زیادی به حزب کرده بود و همچنین به عنوان دستمزد بالایش به عنوان رهبر اصلی شاخه اول اصلیترین و قدرتمندترین هنگ کل حزب متعالیان.
صاحب رستورانی که اکنون ویران شده بود، با چنین بلیت غذایی، بعد از اینکه نیروهای اصلی را به جنوب دنبال کرد و کاملاً مستقر شد، میتوانست درست مانند ققنوس افسانهای از خاکستر بلند شود. اگر به اندازه کافی باهوش بود، فقط باید...
کتابهای تصادفی

