جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 584
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 584 - تکامل زمین: نابود کردن ارتشها با یک ضربه
بای زهمین حتی برای یک لحظه به سخنان لیلیث فکر نکرد. او برای آن وقت نداشت! در عوض، کاری که او عاقلانه انجام داد این بود که اجازه داد بدنش قبل از اینکه ذهنش فرمانی را بفرستد حرکت کند.
بای زهمین چرخید و از انتهای ریههایش غرش کرد: «همه شما! به سمت خارج از نزدیکترین شهر در جهت جنوب حرکت کنید! حالا!»
صدای او مانند یک انفجار صوتی بود، اما به جای اینکه همه را مبهوت کند، مانند ضربهای بود که به پشت سر آنها برخورد کرد تا آنها را از حالت رویایی که در آن بودند بیدار کند.
با دیدن اینکه بای زهمین که همیشه آرام بود ناگهان چگونه مضطرب شد، چهره همه بدتر شد و حتی نفهمیدند چه زمانی کار خود را رها کردند.
در مواردی از این قبیل که وضعیت اضطراری بود، زمانی برای دستور وجود نداشت. رانندگان موتورهای وسایل نقلیه را روشن کردند و پدال را تا انتها فشار دادند و ابرهایی از دود را ایجاد کردند و در یک لحظه به دوردستها هجوم بردند.
برخی از خودروها با یکدیگر تصادف کردند اما خوشبختانه همه آنها اصلاح شدند و بهجز چند نفر از بازماندگان که بر اثر برخورد شدید، سرشان به داخل خودرو برخورد کرده بود، مشکل چندانی پیش نیامد. با این حال، به نظر میرسید که رانندگان یکدیگر را درک میکردند، زیرا پس از به دست آوردن کنترل مجدد خودروهای خود، حتی در ادامه رانندگی به سمت جنوب تردید نداشتند.
غرش زمین بیشتر و وحشیتر میشد، گویی لشکری از جانوران اساطیری با سرعت تمام به نقطه ملاقات نزدیک میشدند. خوشبختانه آنچه بای زهمین بیش از همه از آن میترسید اتفاق نیفتاد زیرا اگر شکافهایی در زمین باز میشد، با توجه به اینکه جهان در شرف انبساط بود، مطمئناً شکافهایی با اندازه عظیم خواهند بود و اگر وسیله نقلیهای در آنجا بیفتد، پایان کار است.
بای زهمین برگشت تا به دنبال شانگوان بینگشو بگردد، اما وقتی به او نگاه کرد، چنان تعجب کرد که چشمانش گرد شد: «بینگشو!»
این به این دلیل بود که چند لحظه پیش او تنها چند قدم با جایی که بای زهمین بود فاصله داشت، اما اکنون شانگوان بینگشو بیش از 50 متر با او فاصله داشت، حتی میتوانست بگوید که او اصلا از جای خود حرکت نکرده است!
شانگوان بینگشو نیز به طرز باورنکردنی شوکه شده و لال شده بود. بای زهمین متوجه شد که چگونه چشمانش به خاطر شوک و ترس از اتفاقی که در حال رخ دادن است و همچنین با دیدن بای زهمین که چنین نگرش ترسناکی از خود نشان میدهد، میلرزد.
بای زهمین با دیدن گیجی او دندانهایش را به هم فشرد و این بار بلندتر از قبل فریاد زد:
«بینگشو!!!»
فریاد دوم بالاخره او را از گیجی بیرون کشید و شفافیت به چشمانش بازگشت. او به بای زهمین نگاه کرد و به طرز عجیبی فقط با نگاه کردن به چشمان او فهمید که باید چه کار کند.
قبل از اینکه با سرعت رعد و برق به سمت جنوب حرکت کند و در یک لحظه ناپدید شود، به سمت او فریاد زد: «بذارش به عهده من!»
بای زهمین از اینکه نیازی به تلف کردن زمان نداشت خیالش راحت شد و در عوض رادیو نظامی خود را بیرون کشید. دکمهای را فشار داد و روی دستگاه مخابره داخلی غرش کرد: «به همه واحدها توجه کنید! همه به سمت شهر کوئیکون که در جهت جنوب شرقیه برید! از هم جدا نشید و مراقب باشید که وسایل نقلیه معمولی رو در محدوده حفاظتی نگه دارید اما اگه یکی از اونا جدا شد منحر*ف نشید! همه اجازه دارن به میل خودشون تیراندازی کنن!»
بای زهمین پس از فریاد زدن چندین دستور از طریق تلفن داخلی و دستوراتی که به رهبران مختلف و مسئول تیمهای متفاوت داد، به تعدادی که...
کتابهای تصادفی
