جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 637
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۳۷- قلب سنگی تکهتکه شده!
پس از شنیدن استدلال ساخته شده توسط منگ چی، بای زهمین متعجب شد و با قیافهای مات و مبهوت به او خیره ماند.
مهارت قلب سنگی به عنوان دست آوردی از گذشتهی او متولد شد، این یک واقعیت غیرقابل انکار بود. ليليث و بای زهمین حدس میزدند دلیل اینکه مهارت قلب سنگی متولد شد آمارهای قدیمی بود که بعد از خیانت افرادی که به آنها اعتماد داشت، شخصیت او را شکل دادند و بهعنوان پیامد حاصل از روح قدرتمند بای زهمین، بهشدت بزرگنمایی شدند؛ این واقعیتی بود که هیچکدام از آنها به دلیل کمبود اطلاعات نتوانستند آن را اثبات کنند، اما احتمالاً این حدس خیلی از واقعیت دور نبود.
با این حال، بای زهمین هرگز به این فکر نکرده بود که تولد قلب سنگی در اعماقش واقعا چه معنایی داشت. یکی از دلایل اصلی شکلگیری این مهارت این بود که شخصی که زمانی دوستش داشت، به او و احساساتش خیانت کرده بود، بنابراین آیا منطقی نبود که برای ناپدید شدن این مهارت یا بیشتر رشد کردن آن، قدم اول بستن گذشتهای بود که هنوز وجود داشت؟
حرفها و تئوری منگ چی ناگهان در گوش بای زهمين منطقی به نظر رسید. شاید، فقط شاید، او با آخرین قفل روبرو بود، آخرین قفلی که مانع از تکامل کامل مهارت قلب سنگی میشد، هرچند بای زهمین ۱۰۰٪ مطمئن بود که اوی کنونی ليليث را دوست داشت؛ شاید، دلیل اینکه ثبت روح هنوز آن مورد الزامی را برآورده نکرده بود به این دلیل بود که بای زهمین ابتدا باید به عشق گذشتهاش پایان روشنی میداد و بهطور کامل از هر باری را که ممکن بود در درونش سنگینی کند، رها شود.
در پایان روز، صرف نظر از اینکه بای زهمین از فنگ تیان وو متنفر نبود، درست بود که همیشه سوالی داشت که میخواست از او بپرسد.
«خیلی خب.» بای زهمین پس از یک لحظه سکوت سر تکان داد. او به فنگ تیان وو نگاه کرد و به آرامی گفت: «یه دقیقه بهم زمان بده.»
«حتما.»
بای زهمین به منگ چي چشم دوخت و پشت او را تماشا کرد، تا سرانجام بعد از اینکه ۵۰۰ متر فاصله میانشان افتاد، با شانگوان ملاقات کرد. در حالی که نمیتوانست بشنود که دو زن در مورد چه چیزی صحبت میکردند، بهطور کمرنگی متوجه شد که شانگوان با کنجکاوی به سمتش نگاه میکرد، چشمان او عمدتاً روی فنگ تیان وو متمرکز شد که یعنی منگ چی حداقل به او نگفت که فنگ تیان وو در گذشته برای بای زهمین چه کسی بود.
«پس...» بای زهمین برگشت و با حالتی آرام در صورتش به فنگ تیان وو نگاه کرد. «میخواستی در مورد چی باهام صحبت کنی؟»
«من-»
فنگ تیان وو ناگهان دهانش را بست و به نظر میرسید در یافتن کلمات مشکل داشت. او برای مدت طولانی میخواست با کسی که در مقابلش بود صحبت کند و حالا که بهخاطر چیزهای سرنوشت ساز آن دو بعد از سالها دوباره ملاقات کردند، واقعاً نمیدانست چه بگوید.
چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید، سپس دوباره آنها را باز کرد. نگاه فنگ تیان وو با بای زهمین تلاقی کرد و در حالی که سرش را خم میکرد، تا آنجا که میتوانست صادقانه گفت:
«بابت کاری که توی گذشته باهات کردم عذر میخوام. میدونم که به خوبی حق داری که منو نبخشی و اگه تصمیم گرفتی این کار رو نکنی درک میکنم... فقط میخواستم بگم مدت کوتاهی بعد از اون اتفاق... بعد از اون اتفاقی که افتاد تا الان پشیمون بودم. به خوبی میدونم که کاری که انجام دادم درست نبود، پس ازت عذرخواهی میکنم.»
پس از گفتن آن کلمات، فنگ تیان وو، که زنی فوقالعاده مغرور بود تا جای...
کتابهای تصادفی


