جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 643
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۴۳- امپراطور آسمانها
پس از دو ساعت جنگ که حتی به آنها مهلت نمیداد یک ثانیه استراحت واقعی داشته باشند، نه تنها سربازان تفنگدار رسماً از آخرین گلوله مهمات در تمام طول جنگ استفاده کرده بودند، بلکه گروه تکاملگران روح نیز شروع به تجربه عواقب مبارزه با دشمنان زیاد برای مدت طولانی و بدون توقف کرده بودند.
جادوگرها متوجه شدند که چگونه ذخایر مانای آنها پس از اجرای مهارتی پس از مهارت دیگر ته کشیده و جنگجویان کوتاه بُرد که پیوسته در تلاش برای مهار دشمنانی بودند که با تفاوتی بینظیر در تعداد از آنها بیشتر بودند، پس از تلاشهای پیوسته خود برای مهار دشمن بدون از دست دادن هیچکدام از اعضایشان، نه تنها از نظر جسمی بلکه از نظر ذهنی نیز خسته شده بودند.
اولین تکاملدهنده روح که توسط مورچه بافندهای نقش بر زمین بست، تازه شروع این همهمه بود. مدت کوتاهی پس از اولین مورد گازگرفتگی دومی گزیده شد که باعث شد بخشی از ران او کنده شود و به سختی میشد او را از از دست دادن پای راستش نجات داد و بعد از آن سومی در برخوردی از جلو با مورچه بافندهای توانایی مبارزه خود را از دست داد. استخوانهای یکی از بازوهای او کاملا شکسته شدند.
افت در استقامت تنها به معنای خستگی و کاهش حرکت یا سرعت حمله نبود، افت در استقامت همچنین به معنای تمرکز کمتر، سرعت واکنش آهستهتر و البته عضلات ضعیفتر بود.
«گروهبان ما تو سمت چپ به پشتیبانی نیاز داریم!» فنگ هونگ با چهرهای پوشیده از عرق پس از پایان دادن به دهمین دشمن مرحله اول خود در میان تعداد بیشماری از طبقه بندی شدهها، گزارش داد.
فنگ تیان وو چیزی نگفت و دندانهایش را به هم فشار داد. صورت زرق و برق دار او رنگ پریده بود انگار که از یک بیماری شدید رنج میبرد و لبهای غنی او پس از از دست دادن عملاً تمام مانایش کمی ارغوانی به نظر میرسید. با این حال، او همچنان به پافشاری و مبارزه بدون شکایت ادامه میداد.
«گروهبان، جناح راست در شرف سقوطه!» لیانگ جینگ نیز مدت زیادی پس از فنگ هونگ گزارش داد. صدایش خشن و خشک به نظر میرسید، نفس نفس میزد و حتی از دور ناتوانی در چهرهاش مشهود بود.
«هی، بای زهمین! هوانگ تیان مجروح شده و فقط من و تنگ هوآ هستیم که هنوز میتونیم همه این مورچهها رو نگه داریم!» چن هه از پشت در میان انفجارها و صداهای غم انگیز فریاد زد: «اگه زودتر بینگشو یا ییجون رو به اینجا نفرستی بهتره ناراحت نشی اگه یکی دوتا از این مورچهها رد بشن!»
حتی اگر او قوی بود و توانایی مقابله با هزاران دشمن را داشت، چن هه این اطمینان را نداشت که صدها هزار و حتی میلیونها مورچه را برای مدت طولانی نگه دارد. او تا اینجا نیز به اندازه کافی تلاش کرده بود تا اجازه ندهد مورچهها روی زمین و آنهایی که از بالای درخت میافتادند به گروه برسند!
اگر بهخاطر تنگ هوآ و مار جهشیافتهاش که میتوانست دشمنان را با انتشار یک غبار پر از سم فلج کنند نبود، چن هه نمیتوانست از حمله کامل مورچههای جهشیافته اجتناب کند.
اما در خط مقدم، بای زهمین چشمانش را بست و سعی داشت بفهمد که چه کسی رهبر گروه به ظاهر بیپایان مورچههای بافنده است. با این حال، هیچ راهی وجود نداشت که در میان این همه دشمن بتواند دشمن خاصی را پیدا کند، تازه همه اینها با فرض این بود که اصلا در میان دیگر مورچهها باشد.
«باید چیکار کنیم؟» شانگوان بینگشو در یک چشم به هم زدن در کنار او ظاهر شد و با خود نسیمی تازه و رایحهای غنی از یاس و خلوص به ارمغان آورد.
او کاملاً آرام به نظر میرسید، که قابل درک بود. اگر در گذشته بود، شاید شانگوان بینگشو اندکی نگران بقای خود نمیبود زیرا از فرار از اینجا مطمئن بود، بلکه در مورد نابودی احتمالی تیم نگران میبود. با این حال، شانگوان بینگشو پس از تکامل به مرحله دوم و افزایش شدید آمار و همچنین ظرفیت یادگیری مهارتهای جدید، سرانجام تا حدی متوجه شده بود که چرا بای زهمین همیشه آرام بود.
بای زهمین در دل آه کشید. او واقعاً امید...
کتابهای تصادفی

