جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 645
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۴۵- چشم خوب و چشم بد
ظاهر روی صورت بایزهمینبای زهمین در حالی که به حرفهای تکاملدهندههای روحی که تقریبا در فاصله ۳۰۰ متریاش در حال صحبت کردن بودند، جلوهای جالب برجا گذاشته بود.
«مشکل اینا چیه؟» او مات و مبهوت زمزمه کرد انگار واقعاً نمیدانست جریان چیست.
لیلیث چشمانش را گرد کرد و زیر گوشش زمزمه کرد: ،«اونا به کنار، حتی من هم از چیزی که الان دیدم مات و مبهوت هستم. واقعا فکر میکنی نابودی یک ارتش میلیونی در کمتر از شصت ثانیه چیزیه که میشه هر روز دید؟»
«هم؟» بایزهمینبای زهمین اخم کرد و با گیجی گفت: ،«اما مگه قبلا-»«
ناگهان بعد از اینکه فهمید در شور و اشتیاق آن لحظه چیزی مهم را فراموش کرده است، متوقف شدن.
صورتش را در هم کشید و با خودش زمزمه کرد: «لعنتی، اصلا حواسم نبود که اینا تکاملدهندههای جناح متعالی خودم نیستن.»
از آنجا که همه به او گوش میدادند و حرفهای او را دنبال میکردند، بایزهمینبای زهمین تا حدی فراموش کرده بود که افرادی که این بار رهبری میکرد، زیردستانی نبودند که در چندین مورد شاهد قدرت او بودند. علاوه بر این، همه تکامل دهندگان روح و حتی سربازان عادی آنقدر خوب عمل میکردند که بایزهمینبای زهمین به اشتباه تصور میکردند که همه میدانستند که با حضور او هیچ اتفاق بدی نمیافتد.
«تو...» لیلیث حرفی برای گفتن نداشت و به او طوری نگاه میکرد که انگار به یک بیگانه نگاه میکند، با اینکه از قضا او خودش یکی از آنها بود.
«حالا هرچی. من نمیتونم فرمانده مورچههای بافنده رو پیدا کنم.» بایزهمینبای زهمین درحالی که اثر احیای همجوشی پایان میافت سرش را تکان داد.
او از دومین فعال سازی احیا دو بار پشت سر هم استفاده کرده بود، بنابراین بایزهمینبای زهمین تخمین زده بود که او هشت بار دیگر برای استفاده از آن در یک روز قبل از اینکه روحش در سکوت شروع به رنجش کند، فرصت داشت.
اولین فعالسازی برای تقویت جادو، قدرت جادویی، افزایش سطح اثربخشی مهارتهایش و غیره بود. بار دوم تکرار تمام موارد بالا و همچنین تبدیل خونی که از مورچههای جهش یافتهجهشیافته نشت کرده بود به ارگانیسمهای مرحله اول بود. خون مورچههای بافنده به رشتههای مرگباری تبدیل شدند که اندامهای داخلی آنها را در چند هزارم ثانیه از بین بردند.
بایزهمینبای زهمین دستکاری جاذبهاش را غیر فعال کرد و در نتیجه بدن او شروع به سقوط کرد و در چند لحظه به زمین رسید. علیرغم ارتفاع چند صد متری، بایزهمینبای زهمین موفق شد زمانی که پاهایش به زمین جامد برخورد میکرد تقریباً هیچ صدایی ایجاد نکند.
چیزی که او هنگام ورود به جلوی ارتش انسانها با آن روبرو شد، نگاه هایی از ترس آمیخته با تحسین و شگفتی بود که به نظر میرسید از اعماق روح آنها میآمد. حتی اکنون، نام «بایزهمینبای زهمین» هنوز هم با سروصدا در داخل جنگل تکرار میشد.
«ساکت!» بایزهمینبای زهمین با بیانی جدی روی صورتش غرش کرد.
صدای او در این لحظه با صدای یزدان در گوش حاضران تفاوتی نداشت. حتی اگر بایزهمینبای زهمین کلمه ای را زمزمه میکرد، بسیار محتمل بود که همه صدای او را بشنوند و از فرمان او پیروی کنند، پس فریاد او برای ساکت کردن جمعیت بیش از کافی بود.
چشمانش همه را در نوردید و پس از چند ثانیه سکوت با صدایی عمیق گفت: «فراموش کردین الان کجا هستیم؟ ما تو منطقه ناشناخته ای هستیم که توش دشمنان تو سایهها پنهان شدن و ما رو تماشا میکنن! نکنه آموزش هایی که بهتون داده شده رو فراموش کردین؟»
همه از شرمساری که به این شکل مورد سرزنش قرار گرفتند، سرشان را پایین انداختند و اگرچه خیلیها میخواستند بگویند که واقعاً غیرممکن است که اتفاق بدی با او بیفتد، کسی در میان آنها جرأت بی احترامی به وجود آسمانی مقابلشان را نداشت.
بایزهمینبای زهمین قبل از دستور دادن بی سر و صدا با رضایت سرش را تکان داد.، «گروههای 10 نفره تشکیل بدین که حداقل نصف اعضاشون از سطح ۱۵ بالاتر باشن و بلافاصله شروع به جمع آوری سنگ های روحی کنین که از این نبرد به دست آوردیم. در ضمن، بیشتر از ۱۵۰۰ متر جلوتر نرید و نور رو همیشه ...
کتابهای تصادفی

