فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 746

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

صل ۷۴۶: نتایج و پیامدهای انواع مختلف نبرد

با توجه به اینکه بای زهمین نتوانست شصت دقیقهای را که هر دو قبلاً بر سر آن توافق کرده بودند تحمل کند و لیلیث توانسته بود او را قبل از زمان تعیین شده ارضا کند، اشتباه نیست که بگوییم او متحمل شکست شده است. اما از آنجایی که او نیز توانسته بود لیلیث را در مدت مقرر به اوج لذت برساند، اشتباه نیست که بگوییم او پیروز شده است.

پیروزی و شکست، این امر در مورد بای زهمین و لیلیث صدق می‌کرد.

زن و مردی که روی تخت دو نفره دراز کشیده بودند درحالیکه چشمانشان را بسته بودند بهشدت نفسنفس می‌زدند.

از پنجره با پردههای نیمهشفافی که عمدتاً برای جلوگیری از دید از بیرون، نصب شده بود اما از داخل به‌سختی مانع می‌شد، اشعههای نور خورشید شروع به روشن کردن داخل اتاق کردند.

رنگ آسمان از سیاهی عمیق به چند رنگ زیبا تبدیل شده بود که در آن رنگ نارنجی، قرمز، زرد و رد اولیهی رنگ آبی بهآرامی گسترش یافت و جای سهتای دیگر را گرفت.

فضای داخلی اتاق… به هم ریخته بود.

بویی را که در اتمسفر چهار دیواری رسوخ کرده بود، می‌توان به سادگی ناپسند توصیف کرد. طوری که حتی یک فرد بیتجربه در امور نفسانی نیز می‌تواند بهراحتی و به درستی آنچه را که در آنجا اتفاق افتاده است تشخیص دهد.

با اینحال، حتی باتجربهترین فرد جهان قطعاً نمی‌تواند به درستی تشخیص دهد که آن همه بوی شدید که باعث سوزش بینی میشد محصول معاشقه نیست، بلکه نتیجه مسابقه شدید بین یک مرد و یک زن است!

«... خورشید داره طلوع می‌کنه.»

بای زهمین بهآرامی چشمانش را باز کرد و به سمت چپش نگاه کرد. برقی از ناباوری و در عینحال درماندگی در چشمانش می‌درخشید و با صدایی خسته زمزمه می‌کرد: «…. سحر شده.»

لیلیث که در سمت راست او دراز کشیده بود، حرکات بای زهمین را کپی کرد و همانطور که متوجه پرتوهای روشن روزافزون نور خورشید شد، آهی کشید. دوباره سرش را چرخاند تا صورتش مستقیماً به سمت سقف باشد و درحالیکه چشمانش را بهآرامی می‌بست با صدایی ناز و شیرین گفت: «زهمین تو یک هیولا هستی.»

«... نمیخوام این رو از تو بشنوم.» بای زهمین آهی کشید و خود را طوری تنظیم کرد که موقعیتش مانند لیلیث باشد.

پس از اینکه لیلیث بای زهمین را به ارگاسم رساند، تنها به این دلیل که قبلاً به هدف اصلی بازی جنسی کوچکی که دو نفر برای دور کردن خجالت راهاندازی کرده بودند، بسنده نکردند. به این که چون اولینبارشان بود که این کار را می‌کردند و میخواستند یکدیگر را تشویق کنند تا رابطهای را که به اشتراک گذاشتهاند یک قدم عمیقتر شود، رسیده بود.

بیش از چهل دقیقه باقیمانده، لیلیث مطمئن شد که از هر ثانیه نهایت استفاده را می‌برد. او موفق شد سهبار دیگر با استفاده از قسمت‌های مختلف بدنش قبل از رسیدن به محدودیت زمانی، بای زهمین را ارضا کند و از نالههای سکسی که برای او انجام می‌داد خوشحال شد، و باعث شد از این واقعیت که درحال انجام کاری است که در آن تجربه ندارد، احساس اعتماد به نفس و افتخار بیشتری کند.

پس از آن شصت دقیقه، لیلیث دوباره به سطح بسیار بالایی از تحریک رسیده بود بنابراین وقتی بای زهمین او را به پایین هُل داد و شروع به بازی با بدنش برای بار دوم کرد، مقاومت نکرد.

آن دو کمی بعد از ساعت ۱۲ شب به رختخواب رفته بودند و با توجه به اینکه ساعت در حالحاضر ۶:۱۰ صبح است، این دو در مجموع حدود ۶ ساعت درگیر فعالیت جنسی بودند. هر کدام سه ساعت به دیگری لذت بخشیده بود!

در طول این سه ساعت، لیلیث در مجموع ده‌بار توسط بای زهمین به اوج لذت رسیده بود، درحالیکه لیلیث توانسته بود بیش از سی‌بار بای زهمین را ارضا کند! در واقع این دو متوقف شده بودند زیرا نور خورشید که به‌آر...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی