جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 794
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷۹۴ - حمله نژاد شیطانی «قسمت ۳»
«سِرافینا، واقعاً حالت خوبه؟ اگه فکر میکنی نمیتونی انجامش بدی، پس به خودت فشار نیار.»
«درسته، سِرافینا. تو تقریباً چهار روزه که نخوابیدی. یادت باشه سلامتی تو از هر چیزی مهمتره... هرچند نمیتونی عمداً کسی رو بکشی، اما آسیبهای جدی، تو این جور مسابقات عادیه و در بدترین حالت ممکنه مرگهای ناشی از بیدقتی اتفاق بیفته.»
«با اینکه پادشاهی آژور قدرتمنده، فکر نمیکنم توانایی شکست دادن ما رو داشته باشن. ما حتی سه پادشاهی مادر رو هم له کردیم!»
درحالیکه در کالسکهی خصوصی پرنسس دوم نشسته بودند، یازده نمایندهی نسل جوان و آیندهی گیلز با نگرانی به دوازدهمین شرکتکننده نگاه میکردند؛ سِرافینا.
سِرافینا میتوانست نگرانی و مراقبت واقعی که از اعماق قلب همتیمیهایش میآمد را احساس کند. نه، بیشتر از همتیمی، آنها دوستانش بودند.
با اینحال، شخصیت او آنقدرها نرم و ملایم نبود.
با نگاهی به خواهر بزرگترش اِلیس، خرناس کشید و با صدایی مطمئن گفت: «بچهها، لازم نیست نگران باشین، این پرنسس به تنهایی دوازده تکاملدهندهی روح از پادشاهی آژور رو درهم میکوبه! شاهزادهی آژور گنجینهای عجیب داره، خوب که چی؟ یه حرکت با چوبدستیم کافیه تا اون رو از میدون مسابقه بیرون کنم و به گریه کردن بندازم!»
«هاهاها!»
«همونطور که انتظار میرفت، پرنسس دماسبی!»
«آنا، تو!»
لیام کمی به جلو خم شد و با صدای آرام و متعجب پرسید: «ببین، اِلیس. چهجوری تونستی سِرافینا رو از اتاقش بیرون بکشی؟ همه ما فکر میکردیم برای فینال حاضر نمیشه. دیروز خیلی افسرده به نظر میرسید.»
چشمان اِلیس کمی برق زد، اما بدون اینکه چیزی بگوید، لبخندی زد.
لیام آهی کشید و سرش را تکان داد، در نهایت شانههایش را بالا انداخت و دیگر سؤالی نپرسید. میدانست اگر اِلیس نخواهد چیزی بگوید، حتی اگر دستهایش را قطع کنند نیز حرفی نخواهد زد؛ پرنسس اول این پادشاهی چنین فردی بود.
«باز هم حیف که بای زِهمین رفت. حتی بدون خداحافظی رفت،» لیام زیر لب زمزمه کرد درحالیکه دستش را روی شمشیر بزرگش کشید، «با اینکه تنها چند ساعت با هم بودیم و تعامل چندانی نداشتیم، از اون خوشم اومد. حتی بعد از دیدن ظاهرم تبعیضی قائل نشد... به دلایلی احساس میکردم که اون واقعاً قویه، با اینکه سطحش فقط ۵۰ بود.»
صدایش بسیار آرام بود، بنابراین تنها اِلیس و کَت، قاتل خجالتی که کنارش نشسته بود، شنیدند. با اینحال، اِلیس نظری نداد و کَت نیز مانند همیشه ساکت ماند.
برخی به صحبتهای خود ادامه دادند، اما در لحظهای، سِرافینا خود را به عقب کشاند. درحالیکه از پنجرهی کالسکهای که به آرامی از خیابانهای شهر بیرکرست عبور میکرد و توسط سربازان زرهپوش و نیزهدار محافظت میشد تا از نزدیک شدن جمعیت هیجانزده جلوگیری شود، به بیرون نگاه میکرد، ناخودآگاه آخرین شب قبل از ناپدید شدن بای زِهمین را به یاد آورد.
او در آن زمان بسیار عصبانی بود، و هنوز هم عصبانی بود. اما کمکم احساس پشیمانی به او دست داد.
آخرین حرفهایش... چندان خوشایند نبودند.
سِرافینا ممکن است دختری بیادب و گاهی حتی بیاحساس به نظر برسد، اما در واقع قلب بسیار مهربانی داشت و به دیگران اهمیت میداد. تنها خانوادهاش میدانستند که او تنها چند قطعه جواهر برای شرکت در مراسمهای مختلف داشت و بقیه را فروخته بود تا به افراد فقیر کمک کند. با اینکه تنها ۱۶ سال داشت، از آنچه دیگران فکر میکردند بالغتر بود. بنابراین، با ذهنی آرامتر، اکنون از فریاد زدن آن حرفها به بای زِهمین در آن لحظهی خشم پشیمان بود.
- "اگه اون واقعاً به دنیای خودش برگشته باشه چی؟"
سِرافینا چشمانش را بست و سرش را تکان داد، حتی نمیخواست به آن فکر کند.
شخصیت سر...
برای خواندن نسخهی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید.
درحال حاضر میتوانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را بهصورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید.
بعد از یکماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال میشود.
کتابهای تصادفی

