فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 2

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 2- ازدواج با گرگ شیطانی زشت و چلاق؟ (2)

در کتاب، شخصیت زن اصلی، رو یورائو، زنی ظریف و جذاب و خوش شانس بود. فقط کافی بود در جایی بایستد تا میوه‌ای کاملا رسیده از درخت در دستانش بیوفتد. قرقاول‌ها و خرگوش‌ها خودجوش به داخل آغوش او می دویدند و مطیعانه منتظر می ماندند تا غذای او شوند.

در اصل خواندن این داستان می توانست جالب باشد، اما متاسفانه ژاژا مو نویسنده‌ی ضعیفی بود. تحت قلم او، رو یورائو تبدیل به شخصیتی شده بود که قادر نیست هیچ کاری برای خودش انجام دهد و برای افتادن یک کلاه گریه می‌کرد.

در مورد شخصیت اصلی مرد داستان، نام او لو زیران بود. او قوی ترین و خوش قیافه ترین شیر شیطانی جوان قبیله شیرباد بود. او در آینده به یک پادشاه شیطانی سرد، وحشی، قدرتمند، مغرور و گستاخ تبدیل می‌شد.

تا این‌جا خوب بود، اما نویسنده اصرار داشت یک وجهه‌ی "شیطان مهربان" به لو زیران اضافه کند تا لو زیران همه‌ی خواسته‌های رو یورائو را تضمین کند و مراقبت ویژه‌ای به او نشان دهد. در همان حین، لو زیران نمی‌توانست به زنان دیگری که به کمک احتیاج داشتند رسیدگی نکنه.

شخصیت اصلی مرد و زن داستان مسیر عشقی خیلی پیچیده‌ای داشتند. داستان‌شان بیش از حد ملودرام و ساختگی بود.

و در مورد شخصیت زن مکمل که هم اسم او "روان چیوچیو" بود، او فقط یک وسیله بود که انتهای داستان زندگی‌اش را فدای رابطه‌ی سادومازوخیستی نقش اصلی زن و مرد می‌کرد.

بخاطر همه‌ی دلایلی که گفته شد، روان چیو چیو زمانی که دید شخصیت مکمل زن، ازدواج را نپذیرفت و به طور غم انگیزی برای نجات جون نقش اصلی در حمله‌ی جانوران مرده بود، فقط برای این‌که نقش اصلی مرد و زن به بوسه‌شان برسند، و درست کنار جنازه‌ی او حرف‌های شیرین عاشقانه به زبان بیاورند، بیشتر از این نتوانست کتاب را تحمل کند و آن را به کناری پرت کرد.

نه تنها کتاب را از تختش پایین پرت کرد، بلکه آن را لگد و لعنتش کرد.

«این نویسنده سمیه.»

و نتیجه این شد که وقتی از خواب بیدار شد به داخل آن کتاب سفر کرده بود.

روان چیوچیو:«...»

روان چیوچیو با نگاه کردن به شیاطین شیر قد بلند، که بی‌حوصله به او نگاه می‌کردند، چشمانش را محکم بست و خودش را به شدت نیشگون گرفت.

امیدوار بود وقتی دوباره چشمانش را باز می‌کند، به خانه‌ی کوچکی که اجاره کرده بود برگشته باشد.

روان چیوچیو در جهان پس از آخرالزمان توانایی آب سطح پایینی داشت، و زندگی‌اش سخت بود. فقط می‌توانست با فروش آبی که تولید می‌کند زندگی‌اش را بگذراند. هیچ اقتدار و قدرتی نداشت و فقط چند امتیاز اهدایی داشت. او یک زندگی آرام و بی‌تفاوت داشت، که برای بهبود وضعیتش تلاشی نمی‌کرد.

با این حال، دلش نمی خواست به داخل این رمان تخیلی ملودراماتیکی که از جهان پس از آخرالزمان هم خطرناک‌تر بود سفر کند! دلش نمی‌خواست تبدیل به شخصیت سیاه لشکری شود که در شرف یک مرگ غم‌انگیز قرار داشت!

اگرچه خدایان هیچ‌وقت به امیدهای انسان‌ها بها نمی‌دادند. روان چیوچیو درد کمی را در مچ دستانش حس کرد. آن‌قدر سردش بود که دندان‌هایش روی هم برخورد می‌کردند. همه چیز خیلی واضح و واقعی بود.

سرنوشتش را پذیرفت و چشمانش را باز کرد. صحنه‌ی قبلی هیچ تغییری نکرده بود. غار سرد، شخصیت اصلی زن ظریف و زیبا، و جو ترسناکی که از سمت شیاطین شیر می‌آمد، آن‌ها منتظر جواب او بودند.

رو یورائو از این‌که می‌دید روان چیوچیو سکوت کرده و به نظر نمی‌آمد قصد داشته باشد با گرگ شیطانی شریر ازدواج کند، کمی نگران شد.

او و روان چیوچیو تنها زنان مجرد مناسب ازدواج در قبیله‌ی شیرباد بودند.

اگر روان چیوچیو حاضر نشود با آن گرگ شیطانی زشت و چلاق ازدواج کند، ممکن است او مجبور شود به خاطر مصلحت قبیله با گرگ شیطانی ازدواج کند.

اما نمی‌خواست، رو یورائو مشت‌هایش را به هم فشار داد. او همین الان هم عاشق قدرتمندترین و خوش قیافه‌ترین جنجگوی قبیله، لو زیران بود.

لو زیران یه شیر شیطانی قدبلند و قدرتمند بود.

او قوی و زیبا بود، و با رو یورائو خوب رفتار می‌کرد. رو یورائو همین الان هم قلبش را به او داده بود. این چیزی نبود که تغییرش دهد. رو یورائو چجوری می‌توانست با یک شیطان دیگر ازدواج کنه؟ به علاوه، آن شیطان، یک گرگ شیطانی زشت بود که مشکلات شخصیتی داشت.

عشق خودخواهیه. مهم نبود چه می‌شود، به خاطر عشق، رو یورائو نمی‌توانست با آن گرگ شیطانی ازدواج کند.

اگر رو یورائو قصد نداشت با او ازدواج کند، پس روان چیوچیو باید با گرگ شیطانی ازدواج می کرد.

رو یورائو یواشکی به روان چیوچیو نگاه کرد. لب های صورتی‌اش را گاز گرفت و گفت:«چیوچیو، ما هردومون انسانیم. من می‌تونم درک کنم چه احساسی داری.»

رو یورائو در پی نگاه کردن به روان چیوچیو به آرامی گفت:«ازدواج با یه گرگ شیطانی یکم ترسناکه، ولی من شنیدم رئیس سابق قبیله گرگ آتشین آسیب جدی دیده و توی بستر مرگشه. اگه باهاش ازدواج کنی، به احتمال خیلی زیاد نمی‌تونه هیچ کاری باهات بکنه. همین که...مُرد. می‌آیم دنبالت.»

کتاب‌های تصادفی