ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 3
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر ۳- ازدواج با شیطان گرگ زشت و چلاق؟ (3)
به محض این که حرفهای رو یورائو تمام شد، یک شیر شیطانی میانسال بلافاصله موافقتش را اعلام کرد:«آره، توی بدترین حالت، همین که گرگ شیطانی بمیره، ما میآیم تو رو میگیریم.»
بعد از شیندن این حرفها، حتی رئیس هم که گفته بود فقط از روان چیوچیو میخواهد با دقت انتخاب کند و به تصمیمش احترام میگذارد، نتوانست بدون اشتیاق به او نگاه نکند.
آنها جوری رفتار میکردند که انگار اگر روان چیوچیو ازدواج رو رد کند به قبیله شیرباد ظلم کرده است.
روان چیوچیو به رو یورائو نگاه کرد. صحبتهایش کمی باعث شد دهانش بسته بماند. حتی نمیخواست از رو یورائو بپرسد اگر چنین حسی دارد، چرا خودش با آن گرگ شیطانی ازدواج نمیکند. به خاطر اینکه همین الان هم مطمئن بود که رو یورائو یک عالمه خزعبلات آماده کرده تا جلوی نظراتش را بگیرد.
هرچی نباشد، رو یورائو نقش زن اصلی دوس داشتنی داستان بود که مهرهی مار داشت. او هالهای داشت که هرکسی را که با او مخالفت میکرد، نفرین میکرد. و خب خودش، روان چیوچیو، یک شخصیت فرعی بود. اگر یک قدم اشتباه برمیداشت، به طرز بدبختانهای میمرد.
روان چیوچیو در واقع میدانست که اگر قبیله گرگ آتشین لازم ندانسته بود که انسان مورد نظر باید خودش حاضر به ازدواج با رئیس سابقشان باشد، این گروه از شیاطین شیر به خودشان زحمت سوال پرسیدن هم نمیدادند.
اگر ازدواج را نمیپذیرفت، قبیله شیر برایش تبدیل به جایی میشد که استخوانهایش رو دفن میکردند.
به علاوه، طبق توضیحات کتاب، این دنیا ذاتا خطرناک بود. اینجا دنیایی از انسانها، شیاطین، و ارواح خبیثه بود. اگرچه تعدا ارواح خبیثه کمتر بود، اما هر کدام آنها ترسناک و خونخوار بودند.
در مجموع، از همه نوع موجودات دوران قدیم در این دنیا وجود داشت. ترک کردن قبیله و تنها زندگی کردن عملا نشدنی بود. جنگلها در زمستان بسیار خطرناک بودند. هیولاها و ارواح خبیثه با شکمهایی که از گرسنگی غرش میکردند همهجا بودند.
روان چیوچیو آهی کشید.
نجات پیدا کردن توی این دنیای خطرناک به اندازه کافی سخت بود. به علاوه دلش نمیخواست به شخصیت اصلی زن توهین کند. جنگیدن و نقشه کشیدن برای رو یورائو آن هم سر یک مرد کاملا بیفایده بود.
او کسی بود که میلی نداشت خودش را به چالش بکشه. خوشحال میشد که یک زندگی آرام داشته باشد که به پرورش سبزیجات و خوردن گوشت مشغول باشد.
اگرچه رو یورائو درباره یک نکته حق داشت. روان چیوچیو کمی ناراحت شد وقتی به این فکر میکرد که شیطان گرگی وحشی سابق...
با این حال، این نکته که آقای گرگ بدِ بزرگ و ترسناک و بدنام و چشمگیر سابق چلاق شده و حتی توانایی شکار کردنش را نیز از دست داده، درست بود. فقط چند روز از زنده ماندش باقی مانده بود. حداقل، اگر در کنار این گرگ بماند در خطر نیست...
با این حال، روان چیوچیو نمی دانست چرا قبیله گرگ آتشین برای آقای گرگ بد بزرگ عروس می خواهند و چرا عروس باید خودش حاضر به ازدواج شود؟
روان چیوچیو دوباره بعد فکر کردن تا این اندازه سردرد گرفت. این حس که میدانست احتمالا یک گودال جلوی روش قرار دارد و چارهای جز پریدن داخلش ندارد، خیلی افتضاح بود.
اما در حال حاضر هیچ چارهی دیگری نداشت.
رئیس قبیله وقتی دید روان چیوچیو کلمهای حرف نمیزند، نتوانست جلوی پرسیدنش را بگیرد:«روان چیوچیو، فکراتو کردی؟»
روان چیوچیو نفس عمیقی کشید. با نگاه کردن به چشمان تیره در عین حال حیله گر و قهوهای رنگ رئیس، دستانش را مشت کرد و گفت:«باشه، من قبول میکنم.»
«اوه؟»
رئیس برای لحظه ای در شوک فرو رفت. او فکر میکرد سکوت طولانی روان چیوچیو به معنی قبول نکردن است. کمی مات و مبهوت شده بود:«واقعا؟ چیوچیو، حاضری ازدواج کنی؟»
روان چیوچیو کاملا در قلبش احساس درد میکرد. اگر حاضر به ازدواج نبود، راه دیگری وجود داشت که انتخاب کند؟
«حاضرم به خاطر صلاح قبیله ازدواج کنم. اگرچه، رئیس، من چندتا شرط دارم.»
رئیس شیر شیطانی هنگامی که سخنان او را شنید چشمانش را باریک کرد:«چه شرطی؟»
بیان رئیس بسیار خیرخواهانه به نظر می رسید، اما روان چیو چیو به طور غیرقابل توضیحی خطری را از جانب او حس میکرد. جلوی لرزش بدنش را گرفت. به آرامی پلکهایش را روی هم گذاشت و گفت:«میخوام وسایلم رو با خودم ببرم.»
رئیس سری تکان داد:«مشکلی نیست.»
روان چیوچیو فک خود را محکم فشار داد و اضافه کرد:«به علاوه، 10 کاته نمک، 15 قطعه پوست حیوانات، و 50 کاته گوشت خشک شده می خوام.»
کتابهای تصادفی
