فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 4

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 4- همه تصور می‌کردند زمانی که روان چیوچیو با گرگ شیطانی ازدواج کند، عمر کوتاهی خواهد داشت(1)

 

روان چیوچیو بعد از بیان درخواستش مکثی کرد. با فکر کردن به آن گرگ شیطانی که شایعه شده بود«آسیب جدی دیده و در شرف مرگ قرار داره«روان چیوچیو لحظه‌ای تامل کرد و افزود،«علاوه بر این، مقداری از گیاهان دارویی می‌خوام که برای درمان شیاطین استفاده می‌شه. 15 تا کمتر نمی‌تونه باشه.»

درست بعد از گفتن کلمه«گیاهان دارویی«، سروصداهای داخل غار به شدت افت کرد.

همه افراد گروه شیاطین شیر به یک‌باره به روان چیوچیو نگاه کردند.

شیر رئیس عصای چوبی بین دستانش را که سر یک شیر روی‌آن حک شده بود فشار داد. چند ثانیه‌ای به او خیره شد. با یک صدای آرام و تو دماغی گفت:«اوه؟ تو گیاهان دارویی‌ای می‌خوای که برای درمان شیاطین استفاده بشه؟»

روان چیوچیو با شنیدن لحن تهدیدآمیز و مبهم شیر رئیس، دستانش را مشت کرد و به تندی سر تکان داد:«بله.»

بله، روان چیوچیو آن گیاهان دارویی را می‌خواست.

با این‌که این داستان ملودرام بیان نکرده بود چرا قبیله گرگ حاضر بودند برای گرفتن عروسِ آقای گرگ بد بزرگ، 300 کاته نمک پرداخت کنند، اما مشخص می‌کرد وضعیت‌اش چقدر بدبختانه است.

قبیله‌اش از او دست کشیده بودند زیرا او نمی‌توانست نجات پیدا کند.

و از آن‌جایی که او رها شده بود، به گوشه‌ای از قلمروی قبیله گرگ در غاری نزدیک یک جنگل نقل مکان کرده بود. او در آن‌جا درحال بهبود یافتن بود.

این حالت خوش بینانه چیزی بود که در داستان نوشته بود، اما روان چیوچیو می‌دانست که به این معنی‌ست که گرگ شیطانی در انتظار مرگش به سر می‌برد.

با این‌که روان چیوچیو هرگز گرگ شیطانی را ندیده بود، اما حداقل احساس می‌کرد ب خاطر او این فرصت را دارد که قبیله شیر را ترک کند.

اگر از این جهت نگاه می‌کرد، یک لطف کوچک به او بدهکار بود. حتی اگر فقط یک لطف کوچک بود، باز هم می‌خواست به او کمک کند. به علاوه، او موافقت کرده بود با گرگ ازدواج کند. حتی اگر اتفاقی هم بین‌شان نمی‌افتاد، موافقت روان چیوچیو همین الان هم آن دو را بهم مرتبط می‌کرد.

قسمت خودخواهانه ماجرا این بود که در این دنیای پر از شیاطین و ارواح خبیثه و انواع دیگر جانوران خطرناک، اگر آن گرگ شیطانی بدنام مدت بیشتری زندگی می‌کرد، ممکن بود روان چیوچیو بیشتر در امان باشد.

اگر شایعاتی که درموردش وجود داشت حقیقت داشتند و او گرگ بدجنس و دیوانه‌ای بود که سعی می‌کرد روان چیوچیو را بخورد، آنوقت روان چیوچیو از آن گیاهان دارویی برای درمانش استفاده نمی‌کرد. در بدترین حالت، اگر آن گیاهان دارویی را داشته باشد می‌تواند آن‌ها را برای تهیه غذا با شیاطین دیگر معامله کند. مهم نبود چه اتفاقی خواهد افتاد، ضرری نمی‌کرد.

و خب، او آن گیاهان دارویی را می‌خواست، و از خواسته‌اش پا پس نمی‌کشید.

از طرفی، رو یورائو از این‌که می‌دید روان چیوچیو روی چیزی پافشاری می‌کند تعجب می‌کرد. این برخلاف شخصیت‌اش بود. هرچند، با این فکر که باید جلوی اعضای قبیله نقش خوبی را بازی کند، آستین‌هایش را تکاند، دو قدم به جلو برداشت و آرنج روان چیوچیو را گرفت.

روان چیوچیو سرش را چرخاند و شنید که رو یورائو با صدای لطیف و آرامی می‌گوید:«چیوچیو، فکر نمی‌کنی پوست حیوان و گیاهان دارویی زیادی درخواست کردی؟ الان زمستونه. دمای هوا پایینه و هوا خوب نیست. پوست حیوانات قبیله اون‌هایی هستند که از پاییز نگهشون داشتیم. خیلی نیستن... برای شیاطین خیلی بد نمی‌شه، اما اگه انسان‌های مسن‌تر و بچه‌های جوان پوست حیوانی نداشته باشن تا خودشون رو بپوشونن، واقعا ناراحت کننده می‌شه. و حمله جانوران به تازگی تموم شده. خیلی از شیاطین قبیله زخمی شدن و نیاز فوری به مراقبت‌های پزشکی دارند. گیاهان خیلی کمیابن...»

همان‌طور که حرف می‌زد، چشمانش قرمز شدند. با چشمان اشک‌آلود به روان چیوچیو نگاه کرد انگار که قصد داشت وجدان‌اش را بیدار کند.

«چیوچیو اگه به اندازه کافی گیاه دارویی نباشه، اون شیرهای شیطانی ممکنه نتونن زمستون و بگذرونن. فکر نمی‌کنی باید بیشتر ملاحظه‌ی قبیله رو بکنی...»

هرچند وقتی روان چیوچیو آن کلمات را شنید، تلاش کرد نخندد.

لب‌های خود را جمع کرد و به رو یورائو لبخند زد. صدایش بلند نبود، اما خیلی واضح صحبت کرد:«یورائو، یادم می‌آد چند روز پیش، چندتا شیرنر شیطانی جوان تعداد زیادی پوست حیوانات و خزهای مرغوبی به تو دادند. اون پوست‌ها و خزها احتمالا خیلی باید گرم باشن، نه؟ از اون‌جایی که آدم مهربونی هستی، چرا اون پوست‌های حیوانی و خزهای اضافه‌ت رو به اون افراد مسن و بچه‌های جوان ندادی؟»

رو یورائو:«...»

فکرش را نمی‌کرد روان چیوچیو به پوست حیوانات و خزهایی که چند روز پیش گرفته بود اشاره کند. نمی‌توانست نقشی که بازی می‌کرد را ادامه دهد. خجالت زده لبانش را گاز گرفت و جواب داد:«برنامه داشتم اونا رو تقسیم کنم. فقط یکم مسائل به تاخیر افتاد. چیوچیو، منظورت از این حرف چیه؟ چطور می‌تونی همچین حرفی راجب من بزنی؟»

بعد از گفتن آن کلمات، چشمانش از قبل هم قرمزتر شد. آن چهره‌ی نالان، جوری به نظر می آمد که انگار به او به طرز وحشتناکی ظلم شده. او به شدت بیچاره به نظر می‌رسید.

روان چیوچیو با نگاه به ظاهر رو یورائو، دلش می خواست با کلافگی چشمانش را بچرخاند. قبل از آن‌که بتواند درسکوت شخصیت زن اصلی را مسخره کند، متوجه شد که بیشتر شیرهای شیطانی جوان با نگاهی سرد به او خیره شده‌اند.

نه فقط این، آن شیرهای شیطانی جوان غرش کوچکی کردند. روان چیوچیو با شنیدن غرش‌های تهدیدآمیزی که از سمت شیرهای شیطانی می‌آمد احساس می‌کرد سرش آرام آرام بی‌حس می‌شود.

دندان‌هایش را روی هم فشرد و فشار آن غرش‌های تهدیدآمیز را تحمل کرد. او نتوانست به این حقیقت تلخ فکر نکند که این همان هاله‌ی افسانه‌ای شخصیت زن اصلی داستان بود که داشت کار می‌کرد؟ تمام چیزی که لازم داشت، این بود که خود شخصیت فرعی‌اش حرفی برعلیه رو یورائو بزند و رو یورائو برای شیاطین شیرنر بیچاره به نظر برسد تا او را به عنوان دشمن و طعمه خود ببینند.

زندگی‌اش به عنوان یه شخصیت فرعی یکم زیادی سخت نبود؟

کتاب‌های تصادفی