فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 6

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 6- همه تصور می‌کردند زمانی که روان چیوچیو با گرگ شیطانی ازدواج کند، زندگی کوتاهی خواهد داشت(3)

شیر شیطانی پیر کمی، سر شیر روی عصای چوبی‌اش را مالید. با رفتار بسیار موقری، دستانش را به طرف شیرهای نر درنده و جوان تکان داد:«سر و صدا نکنین. برای زور گفتن و ترسوندن مردم از جنبه شیطانی خودتون استفاده نکنید توله‌کوچولوها. روان چیوچیو قراره به‌زودی قبیله‌مون رو ترک کنه. شماها نمی‌تونین یکم باهاش مهربون‌تر باشین؟»

روان چیوچیو یک جورهایی از این‌که شیر شیطانی پیر چنین چیزی بگوید سوپرایز شد. او دید که رئیس چشمان تیله‌ای زیرکش را باز و بسته کرد و به آرامی می‌گوید:«هرچند حرفی که یورائو زد منطقیه. چیوچیو، قبیله نمی‌تونه با همه‌ی شرط‌هات موافقت کنه.»

روان چیوچیو به رئیس خیلی امید نبسته بود، و تعجب نکرد چنین چیزی بگوید. با این حال، هنگامی که باد سردی از بیرون به داخل وزید، احساس سرمای زیادی کرد. بی صدا خز کهنه‌اش را محکم تر دور خودش پیچید. سر روان چیوچیو پایین بود و ساکت ماند.

شیر رئیس به انسان دختر نگاه کرد. او بزرگ شدنش را دیده بود. آن دختر، کسی بود که حضور پررنگی در قبیله نداشت و حالا در شرف فدا کردن آینده‌اش به‌خاطر قبیله بود. احتمالا بعد از ازدواج با آن گرگ بد بزرگ، روزهای زیادی از عمرش باقی نمی‌ماند. قلب رئیس کمی نرم شد.

در همان حین که روان چیوچیو می‌اندیشید که چطور می تواند بدبخت به نظر برسد تا کمی خز از شیرهای قبیله بگیرد، شنید که رئیس گفت:«توی قبیله مقدار کافی گیاه دارویی و پوست خز حیوانات نداریم. ما فقط می‌تونیم 10 عدد پوست حیوان بهت بدیم.»

شیر شیطانی پیر قبل از ادامه حرفش مکثی کرد:«فقط می‌تونیم بهت 10 عدد گیاه دارویی بدیم، اما بهت 5 کاته نمک بیشتر میدیم. به علاوه، برای جبرانش بهت 10 کاته ریشه قدرت می‌دیم، از همونایی که آدما دوست دارن بخورن. و درباره گوشت خشک شده، میتونی 50 کاته ازش با خودت ببری.»

روان چیوچیو با تعجب بالا را نگاه کرد و در چشمان رئیس پیر ردی از ترحم دید.

شیر شیطانی پیر با دلسوزی به او نگاه می‌کرد. هنگام صحبتش، لطافتی در صدایش وجود داشت که به ندرت شنیده می‌شد:«روان چیوچیو، پنج گرگ شیطانی‌ای که از قبیله گرگ‌آتشین اومده بودن، همچنان بیرون منتظر وایسادن. چون قبول کردی ازدواج کنی، پس... برگرد به غارت و وسایلت رو جمع کن. می‌تونی یک ساعت برای رفتن به قبیله گرگ‌آتشین بشی آماده بشی. تا اون‌موقع قبیله چیزهایی که خواسته بودی رو برات تهیه می‌کنن.»

روان چیوچیو:«...»

چرا جوری به نظر می‌رسید که انگار یک ساعت وقت دارد تا به وادی مرگ پا بذارد؟

تنها کسی که از میزان بیرحمی آقای گرگ بزرگ بدجنس درکی نداشت، خودش بود؟ یا، شاید گرگ منحرف بود؟ به همین خاطر همه فکر می‌کردند اگر با گرگ شیطانی ازدواج کند، زندگی کوتاهی خواهد داشت؟

روان چیوچیو هنگامی که به غارش برمی‌گشت، در بهت به سر می‌برد. بعد از آن که مطمئن شد هیچ انسان و شیطانی تعقیبش نمی‌کند، کف دستش را بالا آورد تا از توانایی آب‌اش استفاده کند. قبلا، توی کمتر از 10 ثانیه یک قطره آب سر نوک انگشتانش جمع می‌شد. اما الان، حتی بعد از گذشت یک دقیقه‌ی کامل هم چیزی نشد.

روان چیوچیو قصد نداشت دست بکشد. به تلاشش ادامه داد تا عنصر آب موجود در هوای اطرافش را حس کند. یک دقیقه، پنج دقیقه، ده دقیقه...

بدن روان چیوچیو درد گرفت و صورتش مانند مرده سفید شد، او بیش از حد برای حس کردن آب در هوای اطرافش تلاش کرده بود.

درحالی که مغزش از درد درحال انفجار بود و او را مجبور می‌کرد دست بکشد، بالاخره موفق شد یک قطره آب سر انگشتانش جمع کند.

دماغ روان چیوچیو یک جورهایی درد گرفت انگار که قصد داشته باشد با شرمساری گریه کند. سنگینی از روی قلبش برداشته شد.

با اینکه توانایی آب‌اش ضعیف‌تر شده بود، اما این فوق‌العاده بود که هنوز توانایی آب جهش‌یافته‌اش، اثرشفابخشش را دارد.

کتاب‌های تصادفی