فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 7

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 7- سفر به غار گرگ

روان چیوچیو قطره‌ی آب زلال و شفاف سر انگشتانش را نوشید. دقیقه‎‌ای بعد سردرد کشنده‌اش بهبود یافت.

با کمک دیوار ناهموار غار به عنوان تکیه‌گاه، آرام آرام خودش را به تخت سنگی رساند و دراز کشید تا دوباره نیروی خودش را به دست آورد.

اگرچه، تا زمانی که دوباره بلند شود طولی نکشید.

او فقط یک ساعت برای جمع کردن وسایلش داشت، و زمان زیادی صرف کرده بود تا مطمئن شود هنوز توانایی آب‌دارد. در این لحظه، مهم نبود چقدر خسته است، نمی‌توانست استراحت کند.

روان چیوچیو بادقت داخل غار را برای دیدن وسایل نگاه کرد و متوجه شد همچون یک موش کلیسا فقیر است.

تعداد غم‌انگیزی وسیله در غار وجود داشت.

تعداد کمی پوست حیوانات وجود داشت که می‌توانست برای گرم کردن خودش از آنان استفاده کند. به جز پوست حیوانی که روی تخت بود و به عنوان ملحفه استفاده می‌شد، دو تکه پوست حیوانی دیگر وجود داشت که به اندازه گونی زمخت بودند و تقریبا به عنوان لباس دوخته شده بودند.

در کنار این سه تکه پوست حیوانی، سوزن بزرگی وجود داشت که از استخوان حیوان ناشناسی درست شده بود، چند رشته نخ بلند که به نظر می‌رسید از خز شیر بافته شده باشند، یک تکه گوشت خشک شده که در اثر سرما سفت شده بود و به نظر می‌آمد فقط برای یک وعده غذا کافی باشد، یک کاسه‌ی چوبی تمیز، و کمتر از نصف یک کاته ریشه قدرت.

به غیر از این وسایل، روان چیوچیو حتی نتوانست یک جفت چاپستیک پیدا کند، چه برسد به وسایل مورد نیاز روزمره‌ای مثل مسواک، شانه و غیره.

دستی به پیشانی‌اش کشید. به سادگی پوست حیوان بزرگ روی تخت را به شکل یک کیف دوخت و شروع کرد باقی وسایل را داخل کیف جمع کرد.

هنگامی که روان چیوچیو داشت لباس‌ها را تا می‌زد، یک سربند قرمز نو که روی پوست حیوانی قهوه‌ای روشنی قرار داشت پیدا کرد.

سربند احتمالا از خز یک حیوان کمیاب درست شده بود. با اینکه خیلی ساده بود، اما رنگ قرمز روشنی داشت. خیلی مناسب جشن به نظر می‌رسید، درست مثل...

یک سربند تزئینی عروس.

روان چیوچیو نمی‌دانست چرا این کلمات به ذهنش رسید. حس کرد قلبش گرفته است. بعد از لحظه‌ای تامل، سربند را برداشت.

کرک نرم روی آن را لمس کرد. به دلایل غیرقابل توضیحی، احساس کرد چشمانش خیس شده است.

او بیشتر از 20 سال زندگی کرده و هیچوقت با کسی قرار نذاشته بود، و حالا، ناگهان قرار بود عروس شود و با یک گرگ ازدواج کند.

روان چیوچیو با فکر کردن به همسر آینده‌اش لبش را گزید و چهره مبهمی به خود گرفت. داشت می‌خندید یا گریه می‌کرد؟

یک گرگ بد بزرگ معلول، بدریخت، و غیرعادی...

حقیقتا چه گلی به سر خودش زده بود. از یک سگ تنها بودن به عروس گرگ شیطانی شدن ارتقا پیدا کرده بود.

حال روان چیوچیو خیلی پیچیده بود. پلکی زد. در آخر، سربند قرمز روشن را به همراه سوزن تیز استخوانی‌ای که می‌شد به عنوان سلاح ازش استفاده کرد، داخل جیبش گذاشت.

---

یک ساعت به سرعت سپری شد. وقتی روان چیوچیو با کیف پوست حیوانی‌اش به بیرون غار قدم گذاشت، شیر رئیس به همراه شیاطین قبیله گرگ آتشین بیرون منتظر ایستاده بودند.

روان چیوچیو لب‌هایش را جمع کرد و به آن شیاطین گرگ نگاه کرد.

آنها به قد بلندی شیرهای شیطانی قبیله شیرباد نبودند. این گرگ‌های شیطانی به نظر نمی‌رسید در فرم انسانی‌شان آسیبی برسانند. آن‌ها روی صورت‌شان علامتی به رنگ سبزآبی روشن کشیده بودند. چشمان‌شان مانند چشم شیاطین شیر درخشان به نظر نمی‌رسید. آن‌ها حتی مقداری تنبل به نظر می‌رسیدند، اما در همان حین حسی از تهدید القا می‌کردند.

«روان چیوچیو، به دنبال گرگ‌ها برو.»

شیر شیطانی رئیس احتمالا 300 کاته نمک را دریافت کرده بود. چهره‌اش خیلی بیشتر از قبل مهربان شده بود.

او به صورت مثل مرده و سفید روان چیوچیو نگاه انداخت و به کیف پوست حیوانی روی زمین اشاره کرد. صدایش حین حرف زدن یک جورهایی رسمی بود،«جهیزیه‌ات... توی اون کیفه. از این‌جا تا قبیله گرگ آتشین یک روز و نیم راهه. تو... مراقب خودت باش.»

روان چیوچیو سرش را تکان داد. جلو آمد و کیف را باز کرد تا داخلش را ببیند.

وسایلی که داخلش وجود داشت تقریبا همان چیزی بود که درخواست کرده بود. گیاهان دارویی و نمک با پوست‌های حیوانی کوچک جداگانه پیچیده شده بودند.

روان چیوچیو خم شد. با تظاهر به برداشتن دو تکه گوشت خشک شده، کیسه‌ی گیاهان دارویی را بیرون کشید و آن را داخل کیف پوست حیوانی کوچکی که نگه داشته بود گذاشت. سپس ایستاد و وقتی تلاش کرد کیف بزرگ پوست حیوانی را بردارد تلوتلو خورد.

به هرحال کیفی که شامل وزن زیادی کاته میشد سنگین بود. او ضعیف بود، و کیف روی زمین پوشیده از برف گیر کرده بود. چند بار تلاش کرد اما نتوانست کیف بزرگ را بردارد.

رو یورائو از کناری دست‌ها و پاهای لرزان روان چیوچیو را دید و کمی دلش به حالش سوخت. فکر کرد از شیاطین شیر دور و ور بخواهد کمکش کنند، اما وقتی به این فکر کرد که روان چیوچیو از لو زیران که، در حال حاضر برای شکار بیرون بود و در قبیله حضور نداشت خوشش آمده، آن دلسوزی ناچیز از بین رفت.

کتاب‌های تصادفی