فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 14

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 14- زمانی‌که بدن شکسته‌اش رو می‌بینه. (3)

این اولین باری بود که یه جنس مخالف اون‌قدر به روان چیوچیو نزدیک می‌شد. زمانی‌که گرگ خاکستری به انسان تبدیل شده بود تنها قسمت کمی از بدنش پوشیده شده بود و این یکم برای روان وحشتناک به نظر می‌رسید. سینه زشت گرگ هم لخت بود.

فقط یه لایه نازک از پوست حیوانات بینشون وجود داشت. روان چیوچیو به ناچار دمای بالای بدن گرگ و عضله‌های سفتش رو احساس می‌کرد.

این.....

اون که از عمد این‌کار رو نمی‌کرد ؟! درسته نه؟!

وضعیت گرگ خیلی بد بود و روان چیوچیو می‌دونست ذهنش نباید منحرف فکرهای الکی می‌شد. گونه‌هاش یکم قرمز شد و با خودش فکر کرد که شاید یوان جو همیشه انقدر یاغی طور با بقیه رفتار می‌کنه! یعنی این‌طور بود؟!

اگه این فرض درست بود روان چیوچیو متوجه می‌شد که چرا بقیه مردم فکر می‌کنن که گرگ خاکستری یه منحرفه.

اون خیلی گنده و سنگین بود و روان چیوچیو به خاطر این‌که گرگ روش افتاده بود، تقریبا نفس نمی‌کشید.

دخترک با آرنجش به گرگ ضربه زد. و امتحانی زیر گوشش زمزمه کرد:«شوهر.»

یوان جو بعد از شنیدن کلمه شوهر از روان چیوچیو گیج شده بود، ناخودآگاه شیطانی‌اش که نزدیک بود از بین بره با دیدن گونه‌های سرخ دخترک کاملا از بین رفت.

چرا؟ چرا به جای این‌که حالش بهم بخوره، گونه‌هاش قرمز شده بودن؟

یوان جو، که همیشه در حدس این‌که تو قلب بقیه شیاطین چی می‌گذره، مهارت داشت، این‌دفعه احساس متفاوتی در قلبش می‌کرد. اون نمی‌تونست آروم بشه و به این موضوع فکر کنه.

از دست دادن هوشیاری شیطانی‌ا‌ش باعث شد تا روان چیوچیو رو به خوبی ببینه، اما یهو دنیا براش تاریک شد.

تاریکی، سرما و درد سریع اونو احاطه کردن، احساسش طوری بود که انگار زمان براش یخ زده.

یوان جو که قدرت فکر کردنش رو از دست داده بود، احساس کرد دخترک به آرومی اونو هل می‌ده، یه لمس نرم، چیزی که گرگ قبلا بهش اهمیت نمی‌داد.

اون هیچ وقت لمس نرم یک نفر رو تابه‌حال تجربه نکرده بود. احساسش از لطیف‌ترین طعمه‌ای که با چنگال هاش پاره می‌کرد، نرم‌تر بود.

مغز یوان جو از کار افتاد. اون لب‌های در حد مرگ رنگ پریده‌اش رو بهم محکم فشار داد.

بعد از چند دقیقه بی‌اعتنایی، روان چیوچیو خودش رو از زیر مرد بیرون کشید و از زیر کنترل اون بودن فرار کرد.

«شوهر؟»

انسان دوباره اونو به این اسم صدا زد. به نظر می‌رسید که روان چیوچیو از هوشیار نبودن گرگ مطمئن شده.

اون دیدتش؟

ایا اون اندام‌های آسیب دیده‌اش رو دیده بود؟ متوجه صورت‌اش هم شده بود؟

قرار بود روان چیوچیو الان ازش فرار کنه؟

البته که روان چیوچیو همه چیز رو دیده بود‌. اما خودش رو برای فرار کردن آماده نکرد.

اون زخم عمیق روی صورت مردِ جذاب رو دیده بود.

نه... شیطان پر ابهت روی برف افتاده بود. اون یه نفس عمیق کشید.

«من قبلا شنیده بودم که تو به طور جدی زخمی شدی ولی خب فکر نمی‌کردم انقدر تلاش کنی تا احساسات واقعیت رو از من پنهان کنی.»

روان چیوچیو تمام قدرتش رو جمع کرد تا شوهر قدبلندش رو به داخل غار بکشونه و توی همین حال از بیهوشی گرگ استفاده کرد و شروع به غر زدن کرد.

«همه شیاطین گرگ وقتی می‌خوان به انسان تبدیل بشن و غش بکنن، لباس زیادی تنشون نمی‌کنن؟»

اون ادامه داد

«زخمات دارن فاسد می‌شن، اصلا از درد نمی‌ترسی؟»

روان چیوچیو با پا گذاشتن روی برفی که با خون گرگ قرمز شده بود، به آرومی گرگ رو وارد غار کرد.

روان چیوچیو از این‌که تلاش زیادی برای هل دادن و کشیدن گرگ به داخل غار نکرده متعجب بود؛ شاید قدرتش بیشتر شده بود شاید هم دلیلش این بود که گرگ شیطانی به طرز تاسف باری لاغر بود.

سرما و خستگی زیاد، دخترک رو احمق کرده بود. اون به هیچ چیزی مشکوک نبود. این امکان وجود نداشت که بتونه با عضله‌های کوچیکش اون رو، روی زمین بکشه و گرگ رو وارد غار کنه.

کتاب‌های تصادفی