فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 13

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 13- زمانی‌که بدن شکسته‌اش رو می‌بینه. (2)

 

چه انسان رقت انگیزی! با چه نیرنگی تونسته بودند روان چیوچیو رو گول بزنند تا خواستار ازدواج با اون بشه و مثل شوهرش با اون رفتار کنه؟

بله، حتما دلیلی داشت. گرگ احساس می‌کرد به واقعیت قدمی نزدیک‌تر شده.

اون متوجه شد که چرا دختر رفتار‌های عجیب غریبی داره، شیاطین گرگ قبیله‌اش دروغگوهای خیلی خوبی بودند. حتما آن‌ها تصویر خیلی خوبی از او تو ذهن دختر کشیده بودند. اون ها حتما بهش گفتن -

«رئیس قبلی ما، یوان جو، یه گرگ خاکستریِ قوی و خوشتیپه. اون فقط تو جریان جزر و مد وحش یکم زخمی شده. شاید زخماش جدی به نظر بیان ولی خیلی سریع خوب می‌شن. چون یکم نسب به همه چی سوظن داره و مشکوکه تو نباید هیچ ترسی نشون بدی. و تا زمانی بتونی خونسردی‌ات رو حفظ کنی و با این گیاهان زخم‌هاشو التیام بدی؛ می‌تونی به قلبش راه پیدا کنی.»

«اون به اندازه‌ای که بقیه می‌گن گرگ بدی نیستش، این‌ها همه شایعه‌اس. اون خیلی خوب و مهربونه.»

«اون غذاهای زیاد و پوست حیوانات زیبایی تو غارش نگه می‌داره. علاوه بر اینا شخصیت خیلی لطیفی داره. اون از این مدل گرگ‌هایی نیست که بدون گفتن یه کلمه آدم‌ها رو بکشه. اگه تو باهاش ازدواج کنی، تو آینده از قبیلت به خاطر این‌کارشون تشکر می‌کنی. و تو آینده زندگی‌ای خواهی داشت که همه آدم‌ها و شیاطین بهت حسودی می‌کنن.»

اون‌ها حتما چنین حرف‌هایی بهش زده بودند.

این گرگی که از نظر دیگران آسیب دیده بود و دیگر به انسان و شیاطین اعتمادی نداشت، در ساختن فرضیه‌های هذیانی عالی عمل می‌کرد.

روان چیویو تظاهر می‌کرد، اون قطعا از شرایط واقعی خبر نداشت.

چه انسان ریا کاری!

حتما به خاطر این‌که فرم حیوانی‌اش خیلی بزرگ بود، شرایط وخیمش از چشمان ضعیف دخترک پنهان شده‌بود. با این احتمال، حتما ندیده بود در پای عقبش یه زخم وحشتناک وجود داشت که در نهایت می‌شد غضروف زانواش رو دید.

بدنش بخاطر اون همه زخم فرسوده شده بود، زخم‌هایی که نشون می‌داد در جنگ‌هایی که شرکت کرده باعث پیروزی شیاطین شده. _اون‌ها بدنش رو خط به خط بریده بودند و یا حتی صورت مخدوشش که حتی برای نگاه کردن هم وحشتناک بنظر می‌رسید.

با این حال، روان چیوچیو بهش لبخند می‌زد و رفتار مسخره و احمقانه‌ای رو به نمایش می‌گذاشت.

آیا بعد از این‌که اون متوجه ماجرا می‌شد و می‌فهمید اون گرگ‌های خائن بهش حیله زدن باز می‌تونست اون‌قدر آروم باهاش صحبت کنه؟

تشخیص احساسات واقعی انسان‌ها از زبان بدن‌شون خیلی راحت‌تر از جمله‌هایی هست که استفاده می‌کنن.

زمانی‌که حقیقت رو می‌فهمید، دیگه گرگی که همه چیزش رو از دست داد بود رو همسر صدا نمی‌کرد.

خب به هرحال اون می‌تونست کمی منتظر بمونه و وقتی که روان چیوچیو واقعیت بدن شکسته‌اش رو می‌دید و حالت وحشت زده و فریب خورده‌اش رو بهش نشون می‌داد، تو همون لحظه اونو می‌کشت.

گرگ خاکستری از همه انسان‌ها و شیطانی که اون رو فریب داده بودند، حالش بهم می‌خورد. آخه چرا اون‌قدر دورو بودند؟ چرا همش بهش آسیب می‌زدند؟ تحمل این‌جور چیزها خیلی سخت بود و دیگه از رفتار اون‌ها حالش بهم می‌خورد.

یوان جو احساس خستگی می‌کرد. اون یهو پنجه جلویی‌اش رو بالا آورد و به سمت روان چیوچیو حمله کرد. این دفعه اون دیگه همه صبرش رو از دست داده بود، و با بی‌رحمی تمام دخترک را روی برف فشار می‌داد.

زمانی‌که روان چیوچیو روی برف افتاده بود، یوان جو عمدا به شکل انسانی خودش دراومد و وانمود کرد از شدت ضعف کنار پهلوی اون افتاده. تو همین موقع پای زشت و شکسته‌اش رو که هنوز خون ازش می‌ریخت رو به بدنش فشار داد.

یوان جو، درد زیادی داشت به حدی که نزدیک بود بیهوش بشه. اون یک پیچک از شیطان هوشیار رو آزاد کرد. صورتش کمی تهدید کننده بنظر می‌رسید چون او منتظر تغییر رفتار روان چیوچیو بود.

طبق این چرخه، اون دختر اول متعجب می‌شد و بعد هم شروع به نشون دادن تحقیر، ترس و تنفر می‌کرد. در آخر هم، تصمیم می‌گرفت تا گرگ خاکستری رو ول کنه تا روی برف یخی بمیره.

اون هم مثل همه انسان‌ها و شیطان‌های دیگه بهش لگد می‌زنه.

با این حال روان چیوچیو هیچ سرنخی نداشت تا متوجه بشه گرگ حساس و مشکوک دوباره در حال امتحان اونه.

بعد از این‌که روان چیوچیو روی زمین افتاد، فقط یه فکر تو ذهنش بود.

مطمئنا، شوهر گرگش، کسی که به طور مخفیانه برف‌هارو از شدت درد گاز می‌زد، سعی می‌کرد تا به بزرگترین فرم گرگی خودش تبدیل شه تا قوی بودن جبهه‌اش رو نشون بده اما در آخر بیهوش شد.

فقط این بود....

چرا زمانی که نزدیک بود بیهوش بشه به حالت انسانی‌اش دراومد؟ خوشبختانه، تا حدی روی اون افتاده بود.

کتاب‌های تصادفی