ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 16
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 16- برای اولین بار گرگ بزرگِ بد، احساس کرد که از دست دادن بینایی چیز بدیه. (2)
اون باید از قبل میدونست که چنین چیزی برای گرگی مثل اون که از لحظه تولدش نفرین شده بود، غیر ممکنه.
اینکه کمی محبت خالص بدون هیچ قصد و غرضی دریافت کنه، برای گرگ خاکستری آرزوی محال شده بود.
از همون لحظهای که تو سن جوانی به این ورطه پرتاب شده بود باید این حقیقت رو میدونست.
روان چیوچیو نمیدونست که حرف خندهدارش باعث میشه گرگی که روی تخت خوابیده همه امیدش رو از دست بده.
روان دستهاشو دراز کرد و دستهای سرد گرگ رو گرفت و بین دستهاش مالید تا گرم بشن.
آقای گرگ بزرگ که بیتفاوت شده بود و داشت نقشه میکشید که به محض بدست آوردن قدرتش انسان رو بکشه، بخاطر کار روان چیوچیو دوباره احساس لغزش میکرد.
چرا اون دستاشو مالش میداد؟!
نکنه حتما داشت کیفیت گوشتش رو بررسی میکرد؟
به هر حال روان چیوچیو نزاشت افکارش بیشتر از این عجیب بشن. اون خیلی آروم دمای بدن آقای گرگ رو چک کرد و بعد هم لباس عروسیاش که هنوز گرم بود رو درآورد و روی یوان جو انداخت. گرگی که فقط یه پوست نقرهای حیوان دور کمرش بسته بود و به غیر از این هیچ پوششی نداشت.
«حتی اگه یه شیطان هم بخواد به فرم انسانیاش تبدیل بشه، سردش میشه! هوم؟!»
با شنیدن صحبتهای دختر در مورد اطلاعات جدیدی که از شیطانها بدست آورده بود و با صدایی که از سرما لرزان بود، یوان جو احساس کرد نه تنها سردرش بدتر شده، بلکه قلبش هم گیجتر شده بود.
دست گرگ زیر لباس عروسی که هنوز از گرمای بدن روان چیویو ازش باقیمانده بود، مشت شد. حتی قیافهاش هم تلختر شد.
روان فکر کرد که تغییر قیافه گرگ بخاطر درد غیرتحملیه که داره. اون باید خیلی سریع همه چیزهایی که بیرون غار افتاده بود رو به داخل میآورد و بعد میتونست یه آتش درست کنه و شروع به درمان زخمهای آقای گرگ بکنه.
در مسیر ورودشون به غار روان چیوچیو به طور مختصر اونجا رو بررسی کرده بود و به نظر میرسید هیچ چیز بدرد بخوری داخل غار وجود نداشت.
اگه همین جهیزیه رقت انگیزش هم توسط حیوانات وحشی گرفته میشد، اونوقت اون و گرگ باید روی زمین دراز میکشیدن و تو این زمستانی که تازه شروع شده بود، منتظر مرگ میشدن.
به هر حال اون نزدیک به دو روز بود که راه میرفت. پوست حیوانی که پاهایش را با آن پوشانده بود، پاره شده بود و پاهایش به شدت درد میکرد.
بخاطر عجلهاش برای آوردن وسایل پای روان روی سنگ کنار غار لیز خورد و محکم به زمین افتاد. روان چیوچیو افتاده روی زمین، کاملا بدبخت به نظر میرسید.
یوان جو که قبلا تمام انرژی شیطانیاش رو استفاده کرده بود و نمیتونست اتفاقات اطرافش رو با هوشیاری شیطانیاش درک کنه، با شنیدن صدای مهیب برخورد و بعد از اون صدای سخت تنفس، درد رو تحمل کرد و به طور غریزی چشم هاشو باز کرد.
اون میخواست ببینه آیا انسان مادهای که داشت دیوانهاش میکرد، به سرش زده و احمقتر شده؟ یا اگه هم تو بستر مرگ افتاده بود دیگه لازم نبود یوان با دستهای خودش اونو بکشه.
هر چند، بالا دادن مژههای بلند دختر هیچ نتیجهای به همراه نداشت و گرگ فقط جریان ضعیف هوا را احساس کرد.
تاریکی بیانتها همراه هوای سرد در چشمهای گرگ افتاد و به طور جدی بهش یاد آوری کردن اون نمیتونه ببینه.
برای اولین بار گرگ بزرگ بد احساس کرد از دست دادن بینایی چیز بدیه.
قلبش نا آرامتر شد. حتی زمانی که تلاش میکرد آخرین انرژی خودش رو از هسته شیطانی متلاشی شدهاش جمع کنه، نمیدونست چرا انقدر مضطربه. چند لحظه بعد، روان چیوچیو از روی زمین بلند شد.
«اوه، نزدیک بود به سرم ضربه بزنم.»
روان چیوچیو شانهاش را که به شدت زمین خورده بود، مالید و از درد هیسی کشید.
او وقتی نداشت که به درد خودش اهمیت بده. ممکن بود که وقتش تمام بشه، روان تلوتلو خوران به جلو دوید و صدای قدمهای لرزان و بینظمش در غار تقریبا، خالی پیچید.
کتابهای تصادفی

