فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 17

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 17- برای اولین بار گرگ بزرگِ بد، احساس کرد که از دست دادن بینایی چیز بدیه. (3)

 

خوش‌بختانه، روان چیوچیو در زمان درستی از غار بیرون اومد. همون‌طور که کنار غار تلو تلو می‌خورد، اون دید که کیسه پوست حیوانی‌اش نیمه بازه و یه پرنده کوچک و زشت به قسمت بیرون افتاده پوست نوک می‌زنه.

روان چیوچیو دردش رو نادیده گرفت و به سمت پرنده زشت دوید.

«گا»

پرنده ترسو با دیدن این‌که کسی اومده، بال‌های خودشو باز کرد و پرواز کرد. با این حال، پرنده پوست خشک شده‌ایی که به اون نوک می‌زد رو فراموش نکرد و اون رو با خودش برد.

بدن روان چیوچیو خیلی ضعیف شده بود و همین‌طور بالی هم برای پرواز نداشت و تنها کاری که تونست بکنه، تماشایِ پرنده زشت در حال پرواز بود.

بدون اهمیت دادن به کار پرنده، روان کیسه پوست حیوانی‌اش رو باز کرد و پوست‌هایی که روی زمین پراکنده شده بودند را داخل کیفش‌اش گذاشت. روی بعضی از آن‌ها جای نوک پرنده باقی مانده بود.

به طرز قابل توجهی تعداد پوست‌ها کم‌تر از قبل شده بود، کیسه‌ای حاوی پودر گیاهی هم باز شده بود و دو برگ گیاهان دارویی هم کنده شده بودند.

همین‌طور که روان چیوچیو به گیاهی که دو برگ آن کنده شده بود نگاه می‌کرد، چشمانش از اشک پر شد. دیدش بخاطر اشک‌های جمع شده در چشمش تار شد. روان چیوچیو لبش رو گاز گرفت. آستین لباسش که موقع زمین خوردنش پاره شد بود را بالا داد و محکم چشم‌هایش را پاک کرد.

با دلخوری فکر کرد، دفعه بعد وقتی حالش بهتر شد اون پرنده رو شکار می‌کنه، پرهاشو می‌کنه، کبابش می‌کنه و بعد می‌خورتش.

اون با دقت وسایلش رو جمع کرد و دو کیسه بزرگ پوست حیوانات را با خودش به داخل غار کشید.

بعد از کشمکش با آوردن وسایل، روان چیوچیو به سمت تخت گرگ بیهوش رفت. و دو پوست حیوانی را برداشت و به آرومی پای زخمی بزرگ و وحشتناکش رو پوشوند.

کنار تخت نشست و قبل از این‌که به بیرون بره تا دستش رو با برف آب شده بشوره، به صدای نفس ضعیف آقای گرگ گوش داد و بعد به غار برگشت. گیاهی که دو برگش را از دست داده بود و فقط هم برای استعمال خارجی بود رو برداشت و له کرد و اون رو روی دو قسمت ضروری بدنش، یعنی روی شانه زخمی و پای‌اش گذاشت.

دخترک تلاش کرد با استفاده از توانایی خودش، قطره آبی با اثر شفا بخش بسازه.

در طی دو روز گذشته نتونسته بود پیاده روی طولانی‌اش را تحمل کند و به این خاطر زنده مانده بود چون در نیمه شب به طور مخفیانه از این توانایی‌اش استفاده می‌کرد، آب شفا بخش می‌ساخت و بعد اون قطرات رو می‌نوشید.

شاید چون این دنیای فانتزی انرژی معنوی بیشتری داشت و عناصر آب موجود در هوا بیشتر بودند، اثر شفابخشی در آب غلیظ او بیشتر از قبل شده بود. حتی با وجود این‌که توانایی آبی اون به طور کلی ضعیف‌تر شده بود.

روان تخمین زد اگه محدودیت‌های بدنش رو در نظر نگیره، می‌تونه پنج قطره آب شفابخش رو به طور متناوب تقطیر و تولید کنه.

وضعیت فعلی بدنش خیلی بد بود، اون نباید خودش رو زور می‌کرد که بیشتر از این از توانایی‌اش استفاده کنه.

اما، با نور ضعیفی که از بیرون می‌اومد، روان چیوچیو تونست گونه‌های در حد مرگ رنگ رفته آقای گرگ رو ببینه. اون خیلی ضعیف بنظر می‌رسید. قلب روان نرم‌تر شد.

اون می‌خواست تمام تلاشش رو برای نجات گرگ بکنه.

کتاب‌های تصادفی