ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 19
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 19- آقای ذخیره غذایی در حال مرگ و روان چیوچیویی؛ که داستان یک گرگ و زندگی دشوار یک انسان رو در دنیای اولیه، شروع میکنه. (2)
همانطور که روان چیوچیو میدید که گونه آقای گرگ خاکستری کم کم داره رنگ میگیره، به این فکر کرد که اون توله گرگ چطور برفها رو میخوره.
روان در سکوت به شکم لاغر گرگ خیره شده بود و بعد شکم لاغر شده خودش رو لمس کرد و آه بیصدایی کشید.
اصلا اگه به خاطر گرسنگی نبود، این گرگ با وقار سابق، حاضر میشد به ضعیفترین حالت خودش دربیاد و برف بخوره؟
وضعیت گرگ خیلی بدتر از خودش بود. حداقل روان پیش خودش غذا و پوستهای حیوانی داشت.
این شوهر شیطانیاش واقعا به غیر از گوشت گرگ و این غار سرد چیز دیگهای نداشت.
روان چیوچیو با چشمهایی که دوباره با اشک پر شده بود از روی تخت سنگی بلند شد و به طرز عجیبی با اشاره به این فکر احساس راحتی کرد.
با نگاهی به گرگ خاص که به نظر بیهوش می آمد، به طعنه گفت:«تو باید به زندگیات ادامه بدی، علاوه بر این من واقعا تو رو تبدیل به یه گرگ گوشتالو میکنم. آقای ذخیره غذایی.»
کم کم باد سردی داخل غار وزید. روان چیوچیو چند دقیقهای رو صرف فهمیدن ساختار غار و شمردن داراییهای شوهرش کرد.
این غار رو میشد نسبتا بزرگ در نظر گرفت و ارتفاع چشمگیری داشت. بعد از ورودی فضای بازی نزدیک ۲۰ متر مربع وجود داشت و خز و خون آقای گرگ توی این فضا ریخته شده بود.
بعد از برداشتن چند قدم به داخل، غار تنگتر میشد. نزدیک گوشه غار یک اتاق ۳۰ متر مربعی قرار داشت و در قسمت داخلی اتاق یک تخت بزرگ سنگی دیده میشد، احتمالا داشتن چنین تخت سنگی بزرگی نادر بود و به نظر میرسید تازه ساخته شده.
اگه به سمت کنار غار نمیرفتی و به راه مستقیم در فضای باز ادامه میدادی، میتونستی یه اتاق کوچیک ذخیره غذایی رو ببینی.
به نظر میرسید که ابعادش فقط پنج یا شیش متر مربع باشه و داخل اون هم یک دیگ سنگی سرد و چندتا کاسه چوبی وجود داشت که همه به نظر نو و تازه ساخت به نظر میاومدن.
در انباری علاوه بر دیگ سنگی و چند تا کاسه چوبی، چند تا تخته سنگ، مقداری هیزم خشک شده و دوتا سنگ چخماق هم وجود داشت. توی اتاق خواب هم یه دونه میز سنگی و یه صندلی سنگی وجود داشت.
به غیر از این وسایل، روان چیوچیو چیز دیگهای داخل غار پیدا نکرد.
آهی کشید و لبخند کج و کنایه آمیزی زد. اون عمیقأ احساس کرد که زندگی واقعا سخته.
این افسانه زندگی در غار و یه جنگل وسیع با یه گرگ به عنوان همنشین، شروع میشد.
هر زمانی، ممکن بود که توسط یه شیطان یا دیو کشته یا خورده بشه، این زندگی هیچ ضمانت و تعهدی به کسی نمیداد.
روان چیوچیو آرزو کرد بتونه به دنیای خودش برگرده و آب بفروشه.
حداقلش تو دنیای خودش غذایی برای خوردن، لباسی برای پوشیدن و یه سقفی بالاسرش بود تا اونو گرم نگه داره.
روان چیوچیو فقط برای مدت کوتاهی به این شکایتها فکر کرد و بعد خیلی سریع افسار افکارش رو کشید و خودش رو کنترل کرد.
روان نقطهای که در مسیر وزش باد نبود رو انتخاب کرد و با تخته سنگهایی که تو انبار بود، یه اجاق گاز ساده درست کرد.
دیگ سنگی بزرگ که کفی نازک داشت رو روی اجاق گاز گذاشت و با کاسه چوبی از بیرون غار کمی برف تمیز به داخل آورد.
اون یکم هیزم جابهجا کرد و با انگشتهایی که از سرما درد میکردن سنگ چخماق رو برداشت و بعد از چندبار بهم کوبیدن سنگ چخماق، تونست آتش روشن کنه.
در حالیکه منتظر بود برف آب بشه و بجوشه، روان چیوچیو چندین بار به این طرف و آن طرف دوید تا خون ریخته شده گرگ در داخل، بیرون و کنار غار رو پاک کند.
با این که نمیدونست این کار قراره مفید باشه یا نه، ولی بوی خون به راحتی میتونست توجه حیوانات شکارچی بزرگ رو به غار جلب کنه. علاوه بر اینا روان باور داشت اگه آقای گرگ خاکستری بخواد به حالت گرگیاش تبدیل بشه، اون میتونه اونها رو شکست بده ولی مطمئن بود اینکار بهای خیلی تلخی قراره داشته باشه و اگر تا جایی که ممکنه از خطرات احتمالی دوری کنه خیلی بهتره.
آسمان رفته رفته تاریکتر میشد. روان چیوچیو به جنگل ترسناک که پر از درختان غول پیکر بود نگاه کرد و به خودش لرزید.
اگرچه وضعیت الانش کمی بدتر از چیزی بود که قبل از ازدواج تصور کرده بود، اما در هر صورت مهم نیست چه اتفاقی میافتاد، اون باید به زندگی کردن ادامه میداد.
کتابهای تصادفی
