فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 26

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 26- شاید اون خز زیادی در فرم شیطانی‌اش داشت. (2)

خنده روان درنهایت غم و اندوه رو از بین برد. شاید هم، اون از تهدید‌هایی که این چند روز در آن‌ها دست پا زده بود، احساس درموندگی می‌کرد.

روان چیوچیو تعجب نمی‌کرد اگه می‌دید زخم‌های بانداژ شده گرگ دوباره بخاطر حرکت باز شده باشن.

روان به خز زبرِ پنجه گرگ تکیه داد و سعی کرد وزنش رو سبک‌تر بکنه. اون چشماش رو بست و عضله‌های منقبضش رو شل کرد.

یوان جو با توجه به شخصی که داخل پنجه جلویی‌اش بود، نرم‌تر از قبل به نظر می‌رسید، پنجه‌اش رو به آرومی دورش محکم‌تر کرد و با دقت تشت چوبی پر آب رو بین دندون‌هاش گرفت. اون حواسش به دندون‌های نیشش بود تا به طور تصادفی تشت چوبی رو گاز نگیره.

گرگ، دو پنجه سالم دیگه‌اش رو روی برف کشید. با صرف کردن انرژی شیطانی کمی که براش باقی مونده بود، بالاخره تونست زنی که اون رو مداوا کرده بود، به غار برگردونه. یوان جو نزدیک بود خودش هم به زمین بیافته.

وقتی اطراف روان کمی روشن‌تر شد و دماغ یخ زدش تونست کمی بوهای اطراف رو تشخیص بده؛ روان چیوچیو خیلی سریع متوجه وضعیت بد گرگ شد.

اون تو حالت شیطانی‌اش فرو رفته بود، این فرم شیطانی‌اش خیلی کوچک‌تر از گرگی بود که بعدظهر به اون تبدیل شده بودش.

از بین بردن بوی خونی که از قبل توی غار پیچیده شده بود، کار راحتی بنظر نمی‌اومد و غار دوباره بوی خون می‌داد.

روان چیوچیو به آرومی سرش رو چرخوند و لکه‌های خون تازه، روی زمین رو دید.

حتما زخم پای چپ گرگ دوباره خون ریزی کرده بود.

قفسه سینه روان چیوچیو سفت شد و لب‌هاش رو گاز گرفت.

اون از انتخابش پشیمون شده بود. روان قبل از اینکه برای آوردن برف به بیرون بره، باید استراحت می‌کرد، اما اون بدون هیچ صبر و تحملی سریع به بیرون غار رفته بود و به خودش و گرگ آسیب زده بود.

الان، اون فقط امیدوار بود که زخم‌های گرگ بدتر نشده باشن.

اون‌ها فقط بیست قدم از غار دور شده بودند؛ اما زمان برگشت به غار، مسافت خیلی طولانی بنظر می‌اومد.

یوان جو، زمانی که خودشون رو به اتاق خواب و نزدیک آتش رسوند، به آخرین حد استفاده از قدرتش رسید.

تو این ده روز گذشته هیچ چیزی نخورده بود و شکمش به شدت درد می‌کرد. سیاهی هسته آسیب دیده‌اش، نسبت به قبل بیشتر شده بود.

قبل از این‌که بچرخه، تا جایی که ممکن بود به آرومی روان چیوچیو رو روی تخت سنگی گذاشت. چرخیدن تو غار در فرم گرگ غول پیکر، یکم سخت بود و گرگ با حرکت دادن دم درازش باعث شد بادی روی روان چیوچیو بوزه.

باد تند باعث شد پوست کهنه حیوانی که روان پوشیده بود، کاملا کنار بره.

روان چیوچیو با شونه‌ای که بیشتر از نیمی ازش معلوم بود:«........»

یوان جو که هنوز با خودآگاه شیطانی‌اش نگاهش می‌کرد و دید چه اتفاقی برای شونه‌اش افتاد:«...........»

روان درد رو تحمل کرد و خودش رو به یوان جو رسوند، تکه پوست حیوانی که آقای گرگ خودشو باهاش پوشنده بود رو کنار زد و به گرگ کور نگاهی انداخت.

روان چیوچیو نگران وضعیت گرگ شده بود.

دیدن روان توی اون وضعیت که داشت پوست حیوانی که با بوی خودش آمیخته شده رو لمس می‌کنه و نگران سلامتی‌شه، احساس عجیبی رو توی قلب گرگ به پا کرد.

بعد از یه لحظه بی‌اعتنایی، گرگ کاملا دهنشو بست.

«کا_جا!»

کناره تشت چوبی جدا شد و طرف دیگش کاملا خرد شده بود.

روان چیویو:«......»

یوان جو:«.......»

خوشبختانه، گرگ تشت چوبی‌های نسبتا بزرگی ساخته بود به طوری که فقط کمی برف از شکاف بیرون ریخت.

گرگ خجالت زده احساس کرد که کار اشتباهی انجام داده و نتونست ببینه که تو چهره روان چیوچیو هیچ اثری از تحقیر دیده نمی‌شه. زیر نور گرم آتیش فقط نگرانی تو چشم‌های روان موج می‌زد.

موهای نرم و بلند روان پخش شده بودن. زیر نور و سایه‌هایی که آتش ایجاد کرده بود، روان چیوچیو به طرز عجیبی ملایم و آروم به نظر می‌رسید.

یوان جو، نتونست جلوی قرمز شدن گوشاش رو بگیره و قلبش دوباره آشفته شده بود.

شاید هم هیزم‌ها تو تولید گرما خیلی خوب عمل می‌کردن. شایدهم، تو فرم حیوانی‌اش خز زیادی داشت.

به دلیل نامعلومی، اون بیش از اندازه گرمش بود.

اون باید خوب فکر می‌کرد، البته مجبور بود.

کتاب‌های تصادفی