فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 27

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 27- همه شیاطین و انسان‌هایی که به گرگ نزدیک شده بودند و رفتار خوبی با او داشتند بعد از یه مدت بسیار بدشانس می‌شدند و حتی بعضی از آن‌ها جان خودرا از دست داده بودند. (1)

گوش‌های یوان جو می‌لرزیدن، حتی دمش چند بار به عقب و جلو تکون خورد و باعث شد، نسیم ملایمی بوزه.

وقتی آقای گرگ خاکستری به خنکی پشت سرش دقت کرد، متوجه شد که دم و گوشاش قرمز شدن و دارن بهش خیانت می‌کنن. اون سریع دهن بزرگشو بست. خیلی واضح یادش بود که روان گفته بود اونو تبدیل به گوشت گرگ می‌کنه.

با وجود این‌که روان بهش کمک کرده بود و کنده‌اش (کلویید) رو درمان کرده بود، اما چون گرگ خاکستری شخصیت خیلی محافظه کاری در کنار بقیه داشت؛ نمی‌تونست به این زودی به روان اعتماد کنه.

یوان با خودش فکر کرد این زن کوچکی که به این‌جا آوردن، چقدر احمق و یکم رقت انگیز هست.

اره، اون الان واقعا رقت انگیز بود. بنظر می‌رسید حتی یه باد ضعیف می‌تونه اونو از پا در بیاره. اگر اون زن رو بیرون می‌انداخت، حتما می‌مرد.

علاوه بر این‌ها، اون از گیاهان دارویی‌اش برای مداوای او استفاده کرده بود و خب گرگ با اکراه می‌تونست اجازه بده، چند روزی توی غارش بمونه.

از این گذشته، این انسان احمق، اون رو شوهر خودش می‌دونست.

با این حال، اون دختر هیچ ایده‌ای نداشت که زخماش چقدر جدی هستن. اون شیطانی بود که به هسته‌اش آسیب زده بود.

اون فلج و نابینا بود. حتی اگه می‌تونست زندگی‌اش رو حفظ کنه و به زندگی کردن ادامه بده؛ نمی‌تونست یه زندگی عادی داشته باشه.

الان، روان مثل یه بچه ضعیف بودش و به همین خاطر به طور غریزی کسی که بنظر قدرتمند می‌رسید رو شوهر خودش می‌دونست. این فقط غریزه نسل بشر بود.

اما در مورد اون، یوان جو، گرگی بود که از لحظه تولدش نفرین شده بود.

همه شیاطین و انسان‌هایی که بهش نزدیک شده بودند و رفتار خوبی باهاش داشتن؛ بعد از یه مدت بسیار بد شانس می‌شدن و حتی بعضی از اون‌ها جان خودشون رو از دست داده بودند.

حتی گل‌ها و بقیه گیاهان هم از این قاعده مستثنی نبودن.

بعد از سال‌ها تجربه، یوان جو متوجه شد فاصله امن باهاش یه متره.

بعضی اوقات گرگ مشکوک می‌شد که شاید به طور ناخودآگاه نیروی حیات افراد نزدیک‌اش رو می‌بلعه و به همین خاطره که اونا می‌میرن.

این یکی از دلایلی بود که قبیله گرگ آتش، از اون خیلی می‌ترسیدن.

اون می‌خواست روان چیوچیو رو بکشه، اما بعد از درمان زخم‌هاش، ذهنش بهم ریخته بود و این موضوع رو کاملا فراموش کرده بود.

تلخی توصیف ناپذیری در قلب یوان جو وجود داشت. اون با ناخودآگاه شیطانی‌اش که تقریبا خسته شده بود به تخت سنگی نگاه کرد. گرگ خاکستری دید که روان به آرومی از روی تخت بلند شد. پوست حیوانی که با عطرش پوشیده بود، هنوز دورش پیچیده شده بود.

آقای گرگِ بد احساس گیجی می‌کرد. بعد از دیدن لبخند اون، بینایی‌اش دوباره تاریک شد.

اون آروم آروم گوشه غار دراز کشید. صورت بزرگش بدون این‌که متوجه شه پایین اومده بود و با صورت روان رو به رو شده بود.

اون هنوز چشم‌هاشو نبسته بود و بنظر می‌رسید به روان خیره شده.

گرگ تازه اونو به غار برگردونده بود. شاید این یه چیز بی‌اهمیتی بود اما روان ازش ممنون بود. شاید نباید اونو شوهر صدا می‌زد؟

گرگ به اون اجازه داده بود که فقط چند روزی اون‌جا بمونه.

وقتی کولاک تموم می‌شد، یوان جو، یه قبیله‌ که با انسان‌ها رابطه خوبی داشتن رو پیدا می‌کرد و اون رو می‌فرستاد که بره.

دم بزرگ آقای گرگ، به آرامی و با عصبانیت به جلو عقب می‌رفت. اون با خود تحقیری فکر کرد:

«این چیه؟؟ وقتی یه گرگ نزدیک بود بمیره، این‌قدر تو قبلش احساس خوب می‌کرد؟»

بهتر بود روان از شوهر صدا کردن اون منصرف می‌شد. اگه اون می‌دونست چه چیزی براش خوبه، اون از رفتار خوبش باهاش دست می‌کشید.

در غیر این‌صورت، نظرش رو عوض می‌کرد و اون رو کنار خودش نگه می‌داشت و بدون در نظر گرفتن وجود نفرین شدش، اونو پایین می‌کشید و با خودش به جهنم می‌برد.

همه جور احساسات انسانی روی صورت خز دار و غمگین گرگ، نقش بست.

بخاطر نور ضعیف آتش، روان تونست همه اون احساسات رو در چهره‌اش ببینه.

ناراحتی و پریشانی بود، غم از دست دادن، درد، همدردی، حتی کمی شرارت و کشمکش در صورتش موج می‌زد.

علاوه بر این‌ها، گوش‌های بزرگ گرگ احساسات درونی‌اش رو کاملا واضح نشون می‌دادن. بعضی اوقات، به آرومی می‌لرزیدند. زمان‌های دیگه جمع و بعد صاف می‌شدن.

در نهایت بنظر می‌رسید گرگ در باره گوش‌هاش تصمیم گرفته. دو گوشش به آرومی روی سرش افتاده بودند و بسیار بی‌حال به نظر می‌رسیدن.

کتاب‌های تصادفی