فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 42

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 42-ممکنه که اون از یه گرگ خاکستری به نام تیان‌لو خوشش اومده باشه، مگه نه؟ (2)

شاید تیان‌لو گرگ خاکستری، از برگشتنش غافلگیر شده بود. زمانی که روان داخل اتاق خواب رفت، گرگ به پوزیشن قبلی خوابش برنگشته بود. گرگ روی تخت سنگی با یه پوزیشن عجیب به پهلو خوابیده بود. نصف صورت جذابش در معرض دید بود و روان به راحتی می‌تونست صورت قرمزش رو ببینه.

روان چیوچیو:«.....»

اون با یه حالت پرسشی به آقای گرگ خاکستری نگاهی انداخت. گرگ هیچ جوابی به روان نداد.

روان چیوچیو به آرومی آهی کشید. اون جلو رفت تا بقیه نمک رو کنار بذاره و دید کنار اون توده کوچک نمک پودری، تکه‌های کوچک نمک به اندازه منظمی وجود دارد.

در کنار تکه ‌ای کوچک نمک، روان می‌تونست ببینه که سوزن استخوانی به وضوح جابه‌جا شده و قسمت کوچکی از نخ تاندون حیوانی هم گمشده.

ممکن بودش که تیان‌لو، گرگ خاکستری بلد باشه چطور لباس بدوزه؟

در کمال تعجب، روان چیوچیو سرش رو چرخوند و متوجه شد آقای گرگ خاکستری برف رو داخل تشت چوبی دیگه‌ای که قبلا تو اتاق گذاشته بود، جوشانده.

اون گرگ حتی یه کاسه چوبی رو به طرز عجیبی پر از آب داغ کرده بود و روی میز گذاشته بود تا خنک بشه.

روان چیوچیو قدمی رو به جلو برداشت و تشت چوبی رو لمس کرد. آب داخلش، هنوز گرم بود.

یه جرعه از آب رو نوشید. قلب و شکمش گرم شدند. چشم‌هاش اشکی شدند و به همین خاطر اون کمی احساس شرم می‌کرد.

با حساب کردن زمانی که دیشب توی برف افتاده بود و آقای گرگ خاکستری نجاتش داده بود، این بار، دفعه دومی بود که آقای گرگ پیچ خورده و پر از شایعه، جوابش رو می‌داد.

روان چیوچیو می‌دونست که اون نمی‌تونه متوجه شه که چرا اون رو تیان‌لو گرگ خاکستری صدا می‌زنه، اما زمانی ‌که که گفته بود می‌خواد نمک به غذا اضافه کنه، گرگ متوجه منظورش شده بود و اون رو درک کرده بود.

زمانی که روان این حرف‌ها رو می‌گفت نیمه امیدوار بود و کمی هم شوخی می‌کرد. اون فقط می‌خواست آزمایش کنه تا ببینه گرگ چطور جوابش رو می‌ده. اما، اون واقعا جوابش رو داده بود.

گرگ حتی بیشتر از چیزی که روان ازش خواسته بود، بهش جواب داده بود.

روان چیوچیو نمی‌تونست در برابر نگاه کردن به آقای گرگ خاکستری که روی تخت سنگی دراز کشیده بود، مقاومت کنه. با نگاه کردن به زخم ترسناک صورتش، که کمی خون از ان تراوش کرده بود، احساس بدی کرد.

آیا واقعا شوهرش به همان اندازه‌ای که شایعات می‌گفتن، تشنه به خون بود؟!

شستن پوست حیواناتی که به خاطر گرگ کثیف شده بودند، خیلی بد بود. اون احساس سرما و گرسنگی می‌کرد. اما شرایط گرگ خیلی بدتر بود. اون به طرز جدی آسیب دیده بود. حرکت کردن با یک کُنده حتما برای گرگ باید خیلی سخت بوده باشه. به احتمال زیاد، جدا کردن تکه‌هایی از بلوک نمک و انجام دادن کارهای دیگر برای گرگ ناخوشایند و درناک بود.

روان چیوچیو حتی بیشتر مصمم شده بود که گرگ را رها نکند. اون یه تکه کوچک نمک، پنج نوار گوشت، مقداری پودر تکته برداشت و داخل آب جوش دیگ سنگی انداخت.

وقتی دوباره سرش رو برگردوند، متوجه شد که زمانی که که حواسش به گرگ نبوده، اون بی سر و صدا پوزیشن خودش رو تغییر داده. صورت کمی قرمز گرگ دوباره به طرز مرگ‌باری رنگ پریده شده بود.

روان چیوچیو دلش می‌خواست به کارهای گرگ بخنده ولی قلبش بخاطر اون گرفته بود. دیگ غذا رو هم زد. قلبش گرم شد.

روان چیوچیو لب‌هاشو جمع کرد و با یه لحن قدردان گفت:« تیان‌لو، گرگ خاکستری ازت ممنونم.»

لبخند واضحی تو صداش بود. به نظر می‌رسید که اون با تیان‌لو گرگ خاکستری کاملا خوشحال به نظر می‌رسه.

یوان جو، پلک‌هایش رو تکان داد. یه احساس بی‌حسی ناخوشایندی تو قلبش وجود داشت.

این دنیا قبیله‌ای به نام تیان‌لو یا گرگِ خاکستری به نام تیان‌لو، نداشت.

خودش بلوک نمک رو شکونده بود. اون نگران بودش که روان یهو برگرده و به همین خاطر نتونسته بود قدرتش رو کنترل کنه و یه تکه از نمک پودر شده بود.

اون بود که آب رو جوش آورده بود نه گرگی به نام تیان‌لو.

یوان جو مدام با نوک انگشت باریکش، سوراخ دوخته شده پوست حیوانی زیرش رو نوازش می‌کرد. اون به وضوح نمی‌تونست دلیل این احساسش رو تو کلمات بیان کنه، اما احساس خشم و آزرده خاطر بودن می‌کرد.

روان اون رو فقط آقای ذخیره غذایی صدا می‌زد.

آقای گرگ خاکستری که به توانایی بازیگری‌اش بیش از حد اعتماد کامل داشت، نمی‌دونست که همسر کوچولوش از قبل متوجه شده که گرگ خودش رو الکی به بیهوشی زده و نقش بازی می‌کنه. گرگ مدام به این جریان فکر می‌کرد تا این‌که یه فکری به سرش زد. این فکر باعث شد سینه‌اش تنگ بشه، انگار کسی قلبش رو فشار می‌داد.

ممکن بود که اون از یه گرگ خاکستری به نام تیان‌لو خوشش بیاد؛ این درست نبود مگه نه؟!

کتاب‌های تصادفی