فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 41

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 41-ممکنه که اون از یه گرگ خاکستری به نام تیان‌لو خوشش اومده باشه، مگه نه؟ (1)

 

در حالی‌که روان چیوچیو منتظر آب شدن برف بود، اون زمانش رو با نشستن و هیچ کاری انجام ندادن هدر نداد. اون یه چوب باریک برداشت تا نقشه‌هایی رو همان‌طور که بهشون فکر می‌کرد رو روی زمین بکشه. تو همون لحظه، چشماشو بست تا عنصر آب موجود تو هوا رو بهتر حس کنه.

این عادتش بود‌. اون خوشش می‌اومد وقتی به برنامه‌هاش فکر می‌کنه، اونا رو یه جایی ثبت کنه.

اگه به پایگاه برمی‌گشت، احتمالا کاغذ و خودکار گیر می‌آورد. اما حالا فقط به یه چوب کوچک باید بسنده می‌کرد.

روان قبلا مواد موجود داخل غار رو حساب کرده بود. اگه اونا صرفه‌جویی می‌کردن، حداقل تا نصف ماه می‌تونستن دوام بیارن.

بهترین حالت ممکن این بود که فرض کنه طوفان به زودی تموم می‌شه. اگه این اتفاق می‌افتاد، اون می‌تونست تو جنگل تله بزاره و حیوون شکار کنه و بعد اون شکار رو به قبیله گرگ آتش ببره و با نمک، غذا و گیاه دارویی مبادله‌اش کنه.

بدترین حالت ممکن هم این بود که بارش برف هیچ‌وقت قطع نشه.

به عنوان یه انسان ضعیف، هیچ راهی برای شکار در جنگل تو این طوفان شدید برف وجود نداشت. حداقل کاری که می‌تونست بکنه، جمع کردن هیزم بود.

قطعا پنج گیاه دارویی برای جراحت‌های آقای گرگ خاکستری کافی نبودن. مهم نبود که چقدر کم از اون گیاه‌ها استفاده می‌کنه، اون‌ها فقط برای پنج روز کافی بودن.

تو اون زمان، بدون هیچ گیاه دارویی، اگه اون قوی نمی‌شد فقط می‌تونست هر روز سه تا پنج قطره آب با اثر شفابخشی ضعیف تقطیر کنه، که با این تعداد، حال گرگ خاکستری بهتر نمی‌شد.

روان نمی‌تونست شرایط طبیعی رو تغییر بده، به همین خاطر ضروری‌ترین کارش در حال حاضر، این بود که شرایط زندگی‌شون رو زودتر بهبود ببخشه و هم‌چنین قوی‌تر بشه.

همه چیزهایی که بهش فکر کرده بود وابسته به شرایط ایده‌آل بود، این‌که تو این زمستان توسط هیچ موجود ما قبل تاریخی یا شیاطین مورد حمله قرار نگیرن.

به هر حال این جهان از اول نا امن بود. با توجه به خاطره‌ای که از این رمان داشت، حدود دوماه دیگه، زمان انتهای زمستان، نقش اول مرد و زن قبیله باد شیر با جریان حیوانی رو برو می‌شدن.

با این‌که قبیله گرگ آتش و باد شیر با فاصله مشخصی از هم جدا شده بودن، ممکن بود اونا هم با جریان حیوانی مواجه بشن.

وقتی که جریان حیوانی فرا می‌رسید، اون و آقای گرگ خاکستری که کنار جنگل زندگی می‌کردن، تو موقعیت بسیار خطرناکی قرار می‌گرفتن.

روان چیوچیو با شنیدن صدای جوشیدن آب در داخل دیگ سنگی، از تلاش برای دیدن عنصر آب تو هوا دست کشید. در عوض، اون به آرومی چشم‌هاشو باز کرد.

با وجود این‌که این کارو می‌کرد تا آقای گرگ خاکستری زود خوب بشه یا این‌که بتونه یه کم بیشتر تو این دنیا زندگی کنه، اون باید سخت کار می‌کرد تا هر چه زودتر قوی‌تر بشه.

روان چیوچیو با فکر کردن به این موضوع، چوب کوچک رو، روی زمین گذاشت و شروع به شستن پوست‌های حیوانی کرد.

هیچ چیز خاصی تو غار آقای گرگ خاکستری وجود نداشت که با استفاده از اون پوست‌ها رو بشوره. روان چیوچزو فقط می‌تونست از برگ‌هایی که با خودش آورده بود، برای شستن موهاش استفاده کنه. بعد از له کردن برگ‌ها، اون‌ها رو تو آب به دست اومده از برف تازه، قرار داد.

روان چیوچیو لرزید. در حالی‌ که پوست حیوانی رو می‌مالید، آهی کشید.

اگه توانایی آب جهش یافته‌اش یه کم پیشرفته‌تر بود، نیازی نبود با این روش، پوست حیوانات رو بشوره. اون می‌تونست از قدرت خودش برای تمیز کردن هر چیزی که نیاز به شستشو داره، استفاده کنه.

اگه قدرتش بیشتر بود، نیازی نبود برای تبدیل برف به آب همش به این طرف و اون طرف بره.

اون حتی می‌تونست آب گرم برای نوشیدن درست کنه.

اگه اون دو تا توانایی پیدا می‌کرد، خیلی خوب می‌شد. خصوصا اگه توانایی دومش یه توانایی گیاهی باشه.

اگه این توانایی رو داشت می‌تونست غذاها رو تازه نگه داره، کاری کنه دانه‌ها جوانه بزنن و حتی رشد اون‌ها رو سریع‌تر کنه. اون می‌تونست دسته‌ای از غذاها رو پرورش بده، تا دیگه شکمش از گرسنگی صدای قار و قور نده. اما الان، اون فقط می‌تونست محاسبه کنه چقدر غذا می‌تونه بخوره.

فانتزی‌ها همیشه زیبا بودن، اما واقعیت بسیار دشوار بود.

از خود راضی بودن اون نسبت به وضعیت قبلی‌اش، به این معنی بود که در گذشته انگیزه‌ای برای پیشرفت توانایی‌هاش نداشت. اون حتی توانایی گیاهی برای جوانه زدن بذرها و سریع کردن رشدشون رو هم نداشت.

زمانی‌ که روان پوست حیوانات رو شست و با فشار دادن‌شون سعی کرد اون‌ها رو زودتر خشک کنه، انگشت‌های هویج مانندش بیشتر متورم شده بودن.

روان چیوچیو می‌خواست گریه کنه، اما نمی‌تونست. انگشت‌های یخ زده‌اش رو مالید. بعد تشت چوبی رو برداشت و به اتاق گرم برگشت.

کتاب‌های تصادفی