فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 60

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 60- آیا یوان جو لیاقت اینو داشت که شوهر خطاب بشه؟! (3)

همان‌طور که آسمان به تدریج روشن‌تر می‌شد، روان چیوچیو به حرف زدن ادامه داد: «من آب رو بالا سرت می‌زارم. سه تا فنجونه. برای یه مدت باید کافی باشه. آقای ذخیره می‌تونی صدامو بشنوی؟ «

او تنها شیطانی بود که روان باهاش ارتباط دوستانه داشت. او گرگ "شرور" بود، که چندین بار از اون محافظت کرده بود. او گرگ خاکستری‌اش تیان‌لو بود.

روان واقعا نگران این بود که گرگ رو از دست بده.

روان چیوچیو همین‌طور که به صورت جذاب و در حد مرگ رنگ پریده گرگ نگاه می‌کرد، دمش رو نوازش می‌کرد. روان قبل از این‌که به صحبت کردن ادامه بده، تو احساسات‌اش غرق شد.

»شوهر، تو نمی‌تونی بمیری... «

یوان جو که بالاخره یکم هوشیار شده بود«.....» :

قرار بود بمیره!!؟؟

با این‌که بخاطر تب، هوشیاری نداشت؛ اما گاه و بی‌گاه لحظاتی هوشیاری‌اش رو بدست می‌آورد و بعد توسط درد به تاریکی کشیده و بیهوش می‌شد. تو اون لحظات قبل از این‌که هوشیاری‌اش رو از دست بده، احساس می‌کرد کل بدنش داره می‌سوزه.

تو این چند روز گذشته، اون نیروی به ظاهر مقاومت ناپذیر که از اعماق خون و هسته شیطانی‌اش می‌اومد، تو بدنش پخش می‌شد و بدنش رو نابود می‌کرد.

اما هر بار که یوان جو به تدریج لبه پرتگاه می‌لغزید و تو آستانه فروپاشی بود و نزدیک بود عقلش رو از دست بده، یه انرژی معنوی آشنا، خنک و ملایم تو کف دستش جاری می‌شد و کم کم تاریکی‌ای که تو خونش جمع شده بود رو دفع می‌کرد.

بخاطر همون انرژی بود که تونسته بود دوباره به هوش بیاد.

اون حتی صدای آشنایی تو گوشش شنید که درباره موضوعات بی‌اهمیتی زمزمه می‌کرد که هیچ ارزشی نداشت مثل این‌که غذا تقریبا تموم شده، برف خیلی شدیدی می‌باره و غیره.

اولش آقای گرگ خاکستری که بخاطر تب گیج بود، فکر کرد دچار توهم شده.

اما با گذشت زمان متوجه شد توهم نمی‌زنه.

انسانی که فکر می‌کرد بخاطر طلسمش تو خواب عمیق می‌مونه، بیرون رفته بود و با شجاعت توی اون طوفان، گرگ خاکستری وحشتناک رو به داخل غار برگردونه.

اون دختر اون رو به مکانی برگردونده بود که خونه صدا زده می‌شد.

اون دوباره نجاتش داده بود‌. بهش گفته بود نمیره.

یوان جو نمی‌تونست احساساتی که داشت رو به زبون بیاره. احساس ترشی و شیرینی داشت.

زخمای متعددش باعث شده بود احساس کنه یه بالشتکه و درد اون‌قدر واضح بود که صداشو خفه کنه.

اما اون واقعا یه گرگ بی‌مصرفی بود‌.

اون می‌دونست که نمی‌میره. یوان جو هیچ انرژی برای فکر در مورد انرژی شیطانی که در نهایت بدنش رو تحلیل می‌کرد نداشت. زمانی که انرژی شیطانی در نهایت برنده می‌شد، اون ممکن بود که دیگه هیچ هوشیاری نداشته باشه.

به احتمال زیاد اون تبدیل به یه گرگ شیطانی بزرگ، یه گرگ سیاه شیطانی یا یه گرگ بزرگ زشت می‌شد.

به احتمال زیاد اون دخترک رو هم می‌خورد.

یوان جو دلش می‌خواست خیلی سریع بهتر شه. جنگل تو هوای برفی خیلی خطرناک بود. اون نمی‌خواست که روان چیوچیو بیرون بره و ریسک کنه‌.

اون یه گرگ شیطانی بود که نمی‌تونست حرکت کنه، نمی‌تونست برای شکار بیرون بره. آیا لیاقت این رو داشت که شوهر صدا زده بشه؟!

اون حتی صلاحیت این رو نداشت که جایگزین گرگ خاکستری تیان‌لو بشه.

یوان جو نمی‌دونست سر تب‌دارش به چی فکر می‌کنه، زمانی که صدای غمگین روان چیوچیو رو شنید، دلش می‌خواست به منظور جواب دادن بهش چشم‌هاشو باز کنه یا انگشتش رو تکون بده.

دلش می‌خواست روان یه چیزی رو بهش قول بده، این‌که غار رو ترک نمی‌کنه... اما حتی بیشتر از اون می‌خواست که روان به جنوب بره و ازش دست بکشه.

اما اون یه گرگ خاکستری بی‌مصرف بود. اون حتی قدرت گفتن یه کلمه رو هم نداشت.

حتی کم کم هوشیاری خودشو از دست می‌داد. در اخر، قبل از این که به طرز شرم‌آوری هوشیاری خودشو از دست بده، تنها تونست دمش رو تکون بده.

روان چیوچیو متوجه شد که دم توی دستش ناگهان می‌لرزه‌. اولین پاسخ اون این نبود که فکر کنه آقای گرگ خاکستری بهبود یافته، بلکه نگران این بود که این آخرین ذره انرژی اون قبل مرگه‌.

اون به طور غریزی نفس زیر بینی گرگ رو چک کرد. پس از تایید این‌که گرگ هنوز زنده‌ست، چشاش از ترس سلامتی گرگ پر از اشک شد.

دندان‌هاشو بهم فشرد و دیگه رفتنش رو به تاخیر ننداخت.

پس از تجهیز وسایلی که ساخته بود، برای آخرین بار دم گرگ خاکستری رو لمس کرد و گفت:«من می‌رم گیاهای دارویی و گوشت تازه بیارم. من زود برمی‌گردم «.

کتاب‌های تصادفی