فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 71

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 71- اون بالاخره با افراد خوش قلبی ملاقات کرد نگرانی گرم اون‌ها نسبت به هم‌دیگه رو دید. (2)

با اینکه روآن چیوچیو هنوز نگران گرگ تو خونه بود، اما الان احساس بهتری داشت. در حالی که اون‌ها با عجله به سمت کوه می‌رفتند، روآن چیوچیو از اون بچه پرسید: «مو یو، من می‌تونم یو کوچولو صدات کنم؟! راستی، اسم برادر بزرگترت چیه؟»

«حتما.» مویو سرش رو تکون داد. بعد به طرز عجیبی چند ثانیه ساکت شد و بعد جواب داد: «اسم برادر بزرگترم مومائو هست.»*1

روان چیویو:«...»

روان چیویو پرسید: «اسم پدربزرگت چی هست؟!»

«اونو پدر بزرگ مو صدا می‌زنیم.» مویو سرش رو مالید و ادامه داد: «پدر بزرگ اسمش رو به ما نمیگه، اون میگه صدا زدن اسم واقعیش باعث جذب شیاطین میشه.»

روآن چیوچیو این حرف‌ها رو شنید اما زیاد جدی‌شون نگرفت. اون فکر کرد که اینه‌ها فقط یه شوخیه که پدربزرگ مو به بچه ها گفته. روآن که برای این خانواده کمی ناراحت بود، آهی کشید و گفت: «پدر بزرگ مو کسی بود که اسم تو و خواهر کوچکترت رو انتخاب کرده؟!»

مو یو دوباره ساکت شد. «برادر بزرگتر اسم مارو گذاشته.»

روان چیویو:«.... »

خب پس بخاطر این‌که اون به گربه شیطانی بود، اسم یکی رو مو یو گذاشت و اسم دیگری رو مو باهه؟! این برادر بزرگتر چندان قابل اعتماد به نظر نمی‌رسید.

روآن چیوچیو می‌خواست بخنده، اما خنده‌اش رو خورد.

در حالی که باهم صحبت می‌کردند، اون‌ها به سمت محوطه خونه اون تو مسیر صخره برگشته بودند.

روآن چیوچیو به غارِ آشنا جلوش نگاه کرد. تو این چند روز گذشته، اونجا خونه‌اش شده بود. همون‌طور که به اون گرگ احمق فکر می‌کرد، کسی که تو اون شب تاریک و برفی، اهریمن رو ازش دور کرده بود، قلبش گرم شد. «جلوتر غاریه که من توش زندگی می‌کنم.»

هر دوشون به غار نزدیک شدند. همین‌طور که راه می‌رفتند صدای خش خش قدم هاشون به گوش می‌رسید.

تو داخل غار، یوآن جو هوشیاری‌اش رو بدست آورده بود و به آرومی چشماشو باز کرده بود.

یکم بعد از این‌که همسر کوچولوش غار رو ترک کرده بود، اون انرژی شیطانی تو بدنش دوباره خیلی سریع بیرون زده بود. برای نوشیدن سه فنجون آبی که همسرش براش گذاشته بود، کلی تلاش کرده بود. پس از مدت طولانی، ستیز در لبه درد و مغاک، انرژی شیطانی تو بدنش رو فعلا تونسته بود خاموش کنه.

بله، انرژی شیطانی بود.

گلوی یوآن جو تلخ بود. اون جلوی خودش رو گرفته بود تا دوباره خون بالا نیاره.

زمانی که به طور متناوب با انرژی شیطانی درون بدنش می‌جنگید، با این‌که نیمه هوشیار بود؛ پس از چهار راند، متوجه شد انرژی شیطانی می‌خواد اون رو ببلعه.

بدنش کی انقدر انرژی شیطانی گرفته بود؟ از طرف اون اهریمنی بود که سعی کرده بود به اون‌ها حمله کنه؟!

یا این بقایای شیطان‌های مهاجم تو جریان جزر و مد حیوانی بودش؟

یا ممکن بود ...برای قبل‌تر از همه این‌ها باشه؟؟

قیافه یوآن جو عبوس بود‌. نوری خون آلود به تدریج تو چشم‌های نابیناش ظاهر شد.

درست زمانی که می‌خواست حالت وحشتناک‌تری رو نشون بده، صدایی آشنا از بیرون غار اومد.

صدای روآن چیوچیو بود. همسر کوچولوش.

یوآن جو یهو آشفته شد. اون نمی‌دونست چطور باید با روان مواجه بشه. زمانی که به هوش اومده بود به طور ناخودآگاه چشم‌هاشو بسته بود و درست سرجاش دراز کشیده بود. حتی دندون‌های نیشش رو که اخیرا بیرون اومده بود، کنار گذاشت. اون نمی‌تونست جلوی تکون خوردن دم بزرگش که کمی قدرت گرفته بود رو بگیره.

اما بعد، با شنوایی تیزش شنید که صدایی بیشتر از یک جفت قدم وجود دارد. یوان دست‌های بزرگش رو مشت کرد و احساس کرد سینه‌اش سنگین شده.

اون کمی بو کشید و تو هوای سرد بوی یه انسان نر بسیار ضعیف رو پیدا کرد. مودش به شدت عوض شد.

چرا؟! چرا بعد از اینکه به سفر رفته بود یه انسان نر به خانه آورده بود؟! آیا داشتن گرگ خاکستری تیان‌لو کافی نبودش؟!

حتما باید انسان می‌بود؟! خودش برای روآن کافی نبود؟! شاید هم به این خاطر بود..... که اون یه گرگ معلول بودش..؟!

یوآن جو نمی‌دونست چرا انقدر آسیب دیده و حس حقارت می‌کنه. اون که تمام دنیاش تو تاریکی فرو رفته بود، لب‌های رنگ پریده‌اش رو بهم فشار داد. او دچار نوعی وحشت و دردی شد که قبلا هرگز اون رو احساس نکرده بود.

آقای گرگ خاکستری به طور تصادفی ده تا سوراخ تو پوست حیوانی که روآن چیوچیو اخیرا دوخته بود، ایجاد کرد.

قبلش درد می‌کرد و سینه‌اش احساس گرفتگی داشت. دمش که قبلا همش تکون می‌خورد از حرکت ایستاد. یوان جو نمی‌دونست چرا چشماش اونقدر دردناک بود که تقریبا نمی‌تونست اون رو درد رو تحمل کنه.

اون احساس کرد انرژی شیطانی که تلاش کرده بود تا سرکوبش کنه، دوباره در حال افزایشه. مثل یه موج جلو می‌اومد و مریدیانش رو می‌بلعید و درد غیر تحملی براش ایجاد می‌کرد.

وقتی نزدیک بود کنترل خودش رو از دست بده، اون دوباره صدای روآن چیوچیو رو شنید.

«یو کوچولو، این شوهرمه. اینجا خونه‌مونه. برف داره سنگین‌تر میشه. تو یه بچه کوچولویی. بیا تو غار و توی ورودی‌اش بایست تا برف بهت نخوره. همون جا منتظر من بمون تا بیام.»

یادداشت مترجم:

*1. مائو به معنی گربه هست.

کتاب‌های تصادفی