ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 72
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 72- اما مگه نگفته بودی که تو و شوهرت چندین بار عملیات صمیمانه انجام دادین؟! (1)
روآن چیوچیو آروم صحبت کرده بود تا مزاحم آقای گرگ خاکستری که ممکن بود هنوز تو اتاق در حال استراحت باشه، نشه.
با این حال صدای آروم روآن برای آقای گرگ خاکستری که گوشهاشو بالا برده بود تا استراق سمع کنه، مناسب نبود.
این کلمات، «این شوهرمه و اینجا خونهمونه، یو کوچولو، اینجا بمون تا از برف در امون بمونی.» اینا چیزهایی بود که گرگ واضح شنیده بود.
تو صدای ملایم و آروم همسرش، هیچ اجباری دیده نمیشد. بنظر میرسید اون واقعا تمایل داره به غریبه بگه اینجا خونشه.
«خونه»
این کلمه هم براش غریب و هم آشنا بود. این یه چیز گرانبها بود، که قبلا هرگز اون رو در اختیار نداشت. یوان جو نمیتونست اون چیزی رو که در حال حاضر احساس میکرد رو با کلمات بیان کنه، اما نارضایتی و درد غیر قابل توضیحی که داشت مثل مه زیر نور خورشید پراکنده شد و از بین رفت.
گرگ کم کم به خودش برگشت. حتی خز روی دم بزرگش که بعد از استشمام بوی انسان نر سیخ شده بود، به حالت عادی برگشت.
الان که حواسش جمع شده بود، اون متوجه شد پوست حیوانی که همسرش دوخته رو پاره کرده. یوان جو بی سر وصدا، پنجه هاشو به ناخن تبدیل کرد و با دستهای بزرگش ده تا سوراخ رو پوشوند.
با تحمل درد، گوشهاشو برای گوش دادن به مکالمه بیرون، بالا نگه داشت.
بعد از اینکه روآن چیوچیو این حرفها رو به پسر کوچولوی لاغر زد، اون دید قیافش خیلی عصبانی شده. اون به چشمهای روآن چیوچیو نگاه کرد. چهره کمی بالغش، خامی و بچگیشو نشون میداد، که البته بیشتر از سنش میزد.
دست مو یو که استخوان چوبی رو گرفته بود، کمی لرزید. و بعد نسبتا شجاعانه، با دستهای لرزون به سمت ورودی غار رفت. «من از شوهرت نمیترسم، اینطور نیست که رییس سابق یهو شروع به خوردن بچهها بکنه.»
با شنیدن صدای بچه، باقی مونده احساسات آزار دهنده از بین رفتند. گوش پشمالوش که آسیب دیده بود رو آروم پایین آورد و یه گوشش رو هنوز بالا نگه داشت.
روآن چیوچیو به شکل مرموزی به مو یو لبخند زد و اون رو مسخره کرد: «واقعا نمیترسی؟»
مو یو از خجالت سرش رو خاروند و برف رو از روی بدنش پاک کرد و گفت: «من نمیترسم.»
مویو برای لحظهای تردید کرد و به غار تاریک، که با پرده پوست حیوانی در اتاق خوابش رو پوشونده بودند، رو نگاه کرد. اون دندونهاشو بهم فشرد و گفت: «من قبلا خیلی ازش میترسیدم؛ اما مگه نگفتی که تو و شوهرت چندین بار عملیات صمیمانه انجام دادین؟!»
روآن چیوچیو نمیدونست چرا این بچه مضطرب یهو این کلمات رو به زبون میاره.
با قیافه خیلی جدی، اون تحلیل کرد: «از اونجایی که بعد از عملیات صمیمانهات با اون حالت خوبه، به احتمال زیاد برا منم اتفاقی پیش نمیآد.»
روآن چیوچیو: «...»
یوآن جو که در حال استراق سمع بود: «......؟!»
شوک بهش غلبه کرد. گرما به گونههاش هجوم آورد و به سرعت به نوک گوشهاش و سپس به گردنش سرایت کرد. انگار تمام خزهای بدنش میسوختند.
نکنه اشتباه.. شنیده بود؟! چرا اون انسان نر چنین حرفی زده بود؟! روآن چیوچیو اینا رو بهش گفته بود..؟! درسته؟!
اما چطور نمیتونست عملیات صمیمانه با همسرش و به یاد بیاره؟!
ممکن بود..... زمانی که بیهوش بود با همسرش کار بدی کرده باشه؟!
یوآن جو دچار آشوب درونی شد. اون ناامیدانه تلاش کرد اتفاقات چند روز گذشته وقتی که بیهوش بود رو به یاد بیاره.
ممکن بود..... اونو گاز گرفته باشه؟!
گرگ میدونست روآن چیوچیو بوی خیلی خوبی میده و خیلی هم نرمه. اون خیلی خوشمزه به نظر میرسید. اون مورد علاقهترین تایپ غذا برای اهریمنها و شیاطینی که عقلشون رو از دست داده بودند، محسوب میشد.
اما اگه گازش گرفته بود، پس چرا هیچ تصوری ازش نداشت؟
حتی اگه تو فرم نیمه شیطانیاش هم بود و دندونهاش هم تیز بود، اگه روآن رو گاز گرفته بود، باید چیزی رو احساس میکرد.
مگه اینکه، منظور روآن این بود که اون رو دستمالی کرده. اما اون همیشه پوزیشن خوابش رو کنترل کرده بود. به غیر از اولین بار که از عمد روی روآن افتاده بود. هیچ وقت از حدش عبور نکرده بودش.
با به یاد آوردن اولین باری که همدیگر رو دیده بودند و چیز نرمی که تصادفا لمس کرده بود، سرخ شد تا جایی که به نظر میرسید هر ثانیه قراره خون ازش بیرون بزنه.
اگه واقعا چند بار به اون دست درازی کرده بود، غیر ممکن بود که هیچ تصویری ازش نداشته باشه؟
اما اگه این راست بود، روآن چیوچیو بهش چی میگفت؟!
یوآن کاملا مبهوت بود. همینطور که تخلیش به راه افتاده بود، سرش گیج میرفت.