فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 77

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر هفتاد و هفتم: حتی اگه نور هم با موجودات کاملا تاریک برخورد کنه، خسته میشه.(2)

این ممکن بود ربطی به اون نفرین داشته باشه که اون گرگ‌های شیطانی ناسپاس توی قبیله گرگ آتش درموردش حرف می‌زدن.

عجیب بود که توانایی آب جهش یافته‌اش می‌تونست هنگام تماس انرژی شیطانی رو پراکنده کنه و همینطور اثرات انرژی شیطانی رو از یو کوچولو پاک کنه و التیام ببخشه، اما اون نتونسته بود انرژی شیطانی رو از بدن آقای گرگ خاکستری از بین ببره.

بخاطر این بود که یه عالمه انرژی شیطانی توی بدن آقای گرگ خاکستری وجود داشت؟!

روان چیویو به ذهنش خطور نکرده بود اون گرگ حساس تیانلو، از قبل بیدار شده بود‌. نه تنها این، گرگ از قبل یه دراما بدبختانه به اسم "وقتی همسر می‌فهمه شوهر یه شیطان کامل نیست و با عصبانیت و ناامیدی شوهر فلجش رو ترک میکنه" ساخته بود.

همون‌طور که روان چیویو سر یو کوچولو رو نوازش می‌کرد، به این فکر بود که بعداً باید چه کاری انجام بده. نفس کشیدن مویو به تدریج تثبیت شده بود.

با اینکه قدرت توی یو کوچولو ثابت شده بود، روان نمی‌دونست که اون کی از خواب بیدار می‌شه. کاملا واضح بود که امروز مویو نمی‌تونه به همراهش برای چیدن گیاهان دارویی بره. موندن در این غار که انرژی شیطانی ضعیفی داشت، برای یو کوچولو مناسب نبود.

روان چیویو نگاهی به آسمان انداخت و قبل از اینکه پوست حیوانی رو از روی زمین برداره و دستپاچه به سمت اتاق بره، لحظه‌ای تردید کرد.

با بالا دادن پوست حیوانی روان چیویو وارد اتاق خواب شد، پوست حیوانی کثیف رو روی تشت چوبی گذاشت، برف آب شده رو داخل دیگ سنگی ریخت و همه وسایل داخل کوله پشتیش رو بیرون آورد.

بخاطر اینکه نگران یو کوچولو بود روی کارهايي که باید انجام می‌داد تمرکز کرد و چیزی نگفت‌.

یوان‌جو که درد شدیدی داشت و نمی‌تونست تکون بخوره، حرکت شتاب‌زده روان رو شنید. احساسش مثل بارها و بارها چاقو خوردن بود.

دراخر، چشماش رنگ قرمز شرم‌آوری شد. ناامیدانه لباشو بهم فشار داد و به خودش اجازه نداد صدایی تولید کنه.

اون داشت ترکش می‌کرد؟!

اون تازه همه‌چیز رو فهمیده بود و می‌خواست از پیشش بره؟!

همسر انسانش از همون اول هم چیزی بهش بدهکار نبود. اون از قبلا به اندازه کافی باهاش خوب رفتار کرده بود‌.

حتی نورهم اگه با موجودات خیلی تاریک برخورد کنه، خسته می‌شه؛ چه برسه به همسرش.

روان چیویو نمی‌دونست قلب شیشه‌ای و حساس آقای گرگ خاکستری، در شرف شکستنه. وقتی مرتب کردن همه چیز رو تموم کرد، به سمت تخت سنگی رفت و هسته اهریمنی شفاف رو بررسی کرد و بعد از فکر کردن بهش روی سنگ تختی نشست.

قراربود روان باهاش خداحافظی کنه؟!

یوان‌جو همه تلاشش رو کرد تا جلوی خودش رو بگیره. اینکه ناگهان چشم‌هاشو باز نکنه، تقریبا تمام انرژی اون رو گرفت. نمی‌خواست با چهره وحشتناکش، روان رو بترسونه‌.

روان چیویو حالت ناخوشایند گرگ رو دید و فکر کرد که اون احساس ناراحتی می‌کنه و می‌خواست از باقی‌مانده انرژی جهش یافته‌اش برای تقطیر آب شفابخش استفاده کنه و به گرگ بده تا بخوره.

با آشنایی، اون انگشت‌هاشو به سمت لب آقای گرگ خاکستری برد تا آب رو داخل دهانش بریزه. اما این‌دفعه آقای گرگ خاکستری، لب‌هاش رو محکم بهم فشار داده بود و آب نمی‌تونست وارد دهانش بشه‌.

روان چیویو شک نکرد که گرگ بیداره، مهم‌تر از همه بازیگری آقای گرگ خاکستری خوب نبود. اگه بیدار می‌شد، تا الان روان متوجه حرکاتش شده بود.

روان دوباره تلاش کرد قبل از اینکه بی‌اختیار با نگرانی گفت: «شوهرخیلی درد داره؟»

بااینکه صدای روان چیویو آروم بود، زمانی که این کلمه‌ها به گوش یوان‌جو رسیدند مثل جهنم طغیان کننده‌ای ناراحتی‌های اونو که مثل یه خار بی‌اندازه رشد کرده بودند رو میسوزوندن. اونقدر گرم بود که تقریبا قلبش از تپش افتاد.

آقای گرگ خاکستری هیچ عکس‌العملی نشون نداد. روان چیویو که صبرش لبریز شده بود، به سادگی روش خودش رو تغییر داد و با عقب روندن پوست حیوانی که روی گرگ رو پوشنده بود، شروع کرد.

یوان‌جو سکوت کرد.

روان چیویو دید نه تنها ده تا سوراخ توی پوست حیوانی زیر گرگ وجود داره، بلکه در تخت سنگی هم سوراخ‌هایی وجود داره.

بااینکه هنوز به ذهن روان نرسیده بود که ممکنه گرگ الان بیدار باشه، اون خیلی عادی دستاشو گرفت. درحالی‌که نحوه منتقل کردن انرژی معنوی به بدن آقای گرگ خاکستری رو تغییر داده بود، اون با خودش زمزمه کرد: «آیا اون سوراخ‌هارو زمانی‌که قبلا بلند شده بود تا آب‌هارو بنوشه درست کرده بود؟»

روان که فکر یو کوچولو ذهنش رو مشغول کرده بود و مویو‌ایی که روی زمین سرد بیرون دراز کشیده بود، روان چیویو خیلی مضطرب بود.

بعد ازاینکه کارش تموم شد، هسته اهریمنی رو کف دست آقای گرگ خاکستری گذاشت و دستش رو دور اون خم کرد و محکم دورش چنگ زد.

«من قراره یو کوچولو رو ببرم خونش. امیدوارم زود خوب بشی.»

روان چیویو دوباره روی آقای گرگ خاکستری رو با پوست حیوانی پوشوند. قبل ازاینکه با عجله از اتاق خواب خارج بشه، یکبار دم بزرگ گرگ رو نوازش کرد.

دیگه بعدازظهر شده بود. بااینکه خونه مویو از اینجا دور نبود، رفتن و برگشتن به اونجا، چیدن گیاهای دارویی رو به تاخیر می‌انداخت.

اون باید عجله می‌کرد. اگه انرژی شیطانی بیش از حد در بدن آقای گرگ خاکستری وجود داشت، چی می‌شد؟!

کتاب‌های تصادفی