ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 76
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر هفتاد وششم: حتی اگه نورهم با موجودات کاملا تاریک برخورد کنه، خسته میشه.(1)
اون به زودی همسرش رو از دست میداد.
"از دست دادن."
یوانجو نمیدونست چرا از اون کلمه استفاده کرده، اما وقتی به این احتمال فکر کرد، احساس کرد باد سردی اون رو دربرگرفت. این احساسات به اندازهای ظالم و دردناک بود که نفس کشیدن رو براش سخت میکرد.
هوشیاری شیطانیش در حال تحلیل رفتن بود. همینطور که تصاویر براش تارتر میشد، روی قیافه متفکر و جدی روان چیویو توقف کرد. همینطور که یوانجو دوباره در تاریکی فرو میرفت، لبهای رنگ پریدهاش رو بهم فشار داد.
اون نمیدونست درحال حاضر باید چیکار کنه یا بعد از اینکه روان چیویو واقعیت رو فهید، باید چه عکسالعملی نشون بده. تحت تأثیر ترس، اون منتظر قضاوت روان چیویو موند. یوان احساس کرد کل بدنش در یخ فرو رفته.
در ورودی غار، روان چیویو به شدت عصبی بود، اما مانع این نشد که تلاش نکنه؛ اون به آرومی مویو رو تکون داد تا ازش بپرسه چه اتفاقی براش افتاده.
بعد یک ترس کوتاه، روان مویو رو روی زمین درازکش کرد. با به دست داشتن فنجان چوبی که کمتر از یک نیمه پر ازآب شفابخش و تازه تقطیر کرده بود، اون دهن مویو رو باز کرد و آب رو بهش داد.
بعد از نوشیدن همه اب شفابخش، مویو به تدریج سرفههای خونی رو متوقف کرد و صورتش کمی گلگون شد. با اینحال، هنوز بیهوش بود.
چشمهای یو کوچولو بسته بود و دستش دور چوب استخونی قدیمی، مشت شده بود.
روان چیویو نفس زیر بینی مویو رو چک کرد. بعد از مطمئن شدن اینکه نفس کشیدن مویو بهتدریج ثابت شده و ریتم گرفته، روان درنهایت آهی از راحتی کشید.
اون از انرژی آب جهش یافته خودش استفاده کرد، تا دلیل یهویی غش کردن یو کوچولو رو بررسی کنه. اون اول خیلی سالم بنظر میرسید و حتی قبل ازاینکه به اینجا بیاد آب شفابخش رو خورده بود.
در حالیکه که روان چیویو با دقت مقدار انرژی رو که به ارومی به مویو میداد، اخم کرد.
به محض اینکه نتیجه رو احساس کرد، روان غرق شد.*1 درواقع اثری از انرژی شیطانی در بدن مویو وجود داشت. اگه روان از انرژی آب جهش یافتهاش استفاده نمیکرد، هیچ راه دیگهای نبود تا متوجه این قضیه بشه. انرژی آب جهش یافتهای که یو کوچولو نوشیده بود، مقاومت میکرد و به آرامی انرژی شیطانی رو از بدنش پاک میکرد.
فقط این نبود، در واقع روان متوجه شد بدن مویو خیلی ضعیفه، بدتر از چیزی که ظاهر بیرونیش نشون میداد. نواحی زیادی در بدنش وجود داشت که مریدیانهاش ضعیف بودن. به همینخاطر، اون انرژی کم شیطانی باعث اونقدر درد در بدنش شده بود.
در مورد اینکه چطور انرژی شیطانی تونسته بود وارد بدن یو کوچولو شده بشه...
علاوه بر اینکه اون به دلیل ضعیف بودن آسیب پذیر بود، احتمالا بخاطر این بود که پوست حیوانی که آقای گرگ خاکستری قبلا ازش استفاده کرده بود رو لمس کرده بود.
نگاه روان چیویو به پوست حیوانی خونی افتاد که روی زمین پرت شده بود.
چشمهای پراز احساس گناه و خود سرزنشی بود.
بخاطر سهلانگاریش این اتفاق افتاده بود.
روان به وضوح میدونست که مقدار زیادی انرژی شیطانی در بدن آقای گرگ خاکستری وجود داره و این با عقل جور در میاومد که چیزهایی که گرگ استفاده میکرد ممکن بود توسط انرژی شیطانی آلوده شده باشن. و اون، با بی دقتی تمام یکی از اون وسایل رو برای یو کوچولو آورده بود تا استفاده کنه.
در مقایسه با مقدار انرژی شیطانی که در بدن آقای گرگ خاکستری بود، میزان انرژی که در بدن مویو ساطع شده بود در اصل خیلی کم بود. بنظر نمیرسید این انرژی از طرف اهریمنی که آقای گرگ خاکستری کشته بود، باشه.
اون انرژی شیطانی خیلی خاص بود و تشخیصش خیلی سخت بود. روان تنها چندبار پس از کمک به آقای گرگ خاکستری برای سرکوب انرژی، متوجه غیرعادی بودن اون شد.
روان چیویو لبشو گاز گرفت و بیشتر خودشو سرزنش کرد.
حتی بعد از اینکه متوجه انرژی شیطانی شد، اون اهمیتی بهش نداد، چون میدونست بهش آسیبی نمیزنه حتی اگه وارد بدنش میشد، بهطور خودکار توسط انرژی آب جهش یافتهاش از بین میرفت.
روان چیویو به وسایل پخش و پلای روی زمین نگاهی انداخت و آهی کشید. اون با عصبانیت خندید، سر مویو رو نوازش کرد و با فکر اینکه خوشبختانه آقای گرگ خاکستری بیهوش هست، خودش رو آروم کرد. در غیر اینصورت، اگه اون میدونست ناخواسته به کسی آسیب رسونده، اونم به یه پسربچه کوچک و ضعیف، به احتمال زیاد خودشو بیشتر از روان سرزنش میکرد.
اگه اون گرگ بدقلق و لجباز، گرگ خاکستری تیانلو، این موضوع رو میدونست خیلی ناراحت میشد.
با اینکه اونها همدیگرو برای مدت طولانی نمیشناختن، اما روان چیویو، تا حد زیادی قبلا شخصیت گرگ خاکستری تیانلو رو شناخته بود.
اولینباری که اونها همدیگرو ملاقات کردن، اون خیلی ترسناک بنظر میرسید، اما در واقعیت یک توله گرگ بود که در سکوت برف میخورد.
زمانی که گرگ بیهوش شده بود، روان به غار برش گردونده بود و در شبی که روان بیش از هر چیز دیگهای بهش نیاز داشت، اونو نجات داده بود.
اولین کلمه ای که گرگ به روان گفته بود این بود که «از من دور بمون» و بعد از اونهم بهش گفته بود «یک متر.»
در گذشته روان نمیدونست چرا گرگ چنین شرطی تعیین کرده و فکر کرده بود به این دلیله که ازش خوشش نمیاد و دوست نداره کسی لمسش کنه، اما الان با درنظر گرفتن چیزهای جدیدی که میدونست، به حرفهای گرگ فکر کرد و به این نتیجه رسید همه حدسهای اولیهاش اشتباه بودن.
یادداشت مترجم:
*1 کلمه انگلیسی که اینجا برای توصیف حالت روان استفاده شده بود کاملا غیر قابل مفهوم بود. من انواع دیکشنری هارو گشتم و کلمه ای پیدا نکردم، به همین خاطر سعی کردم نزدیکترین کلمه بهش رو انتخاب کنم و جایگذاری کنم.
کتابهای تصادفی


