فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 98

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر نود و هشتم: آیا اون گرگ‌های شیطانی فکر می‌کردند که بهبودیش غیرممکنه؟!(2)

بااینکه یوان‌جو احساس می‌کرد شلواری که همسرش براش دوخته کمی غیرعادیه، اما هنوز با صورت قرمز اونو پوشیده بود.

با استفاده از انرژی ناچیز شیطانیش، با وجود اینکه نیمه پایینی پای سمت چپش رو از دست داده بود، به سختی می‌تونست بایسته و راه بره. بااین‌حال اون به اندازه کافی انرژی برای تسکین دردش نداشت و پوشیدن شلوار براش خیلی سخت بود.

عرق روشنی از پیشانی و دو طرف سرش می‌ریخت و موهای سیاه دوطرف سرش رو مرطوب کرده بود. زمانی‌که رشته منحصر بفرد طراحی شده جلوی پوست حیوانی رو گره زد، دستاش یکم می‌لرزیدند و گوشاش داغ شده بودند. کی می‌دونست که گرگ صورت قرمز به چه چیزی فکر می‌کنه؟!

شلواری که روان چیویو براش دوخته بود، کوتاه بود و مچ پای راستش رو نمی‌پوشوند. اون یکی لنگ شلوارش از زانو به پایین، خیلی خالی بود. به غیر از درد متناوب اون‌جا، چیز دیگه‌ای وجود نداشت و بااین‌حال اون قسمت رو زیاد دردناک نمی‌دونست.

گوشه‌های شلوارش رو درحالی‌که لب‌هاش خم شده بود، محکم بالا داد. چشم‌های نابیناش لبالب از لبخند پر شده بود. اما اون وانمود کرد که شکایت می‌کنه: «خیلی کوتاه.»

اون زیاد انرژی شیطانی نداشت و زمانی که می‌تونست آزادانه حرکت کنه، محدود شده بود. بعد از پوشیدن لباس‌هاش، مقداری برف آورد و با استفاده از هوشیاری شیطانیش، انباری رو بررسی کرد. با فهمیدن اینکه هیزم زیادی در خونه باقی نمونده درحالی‌که برای حرکت بعدی خودش برنامه‌ریزی می‌کرد، مژه‌هاش یکم پایین اومد.

قبل ازاینکه یوان‌جو غار رو ترک کنه به چیزی فکر کرد و درحالی‌که یک دستش رو روی دیوار غار گذاشته بود تا از خودش حمایت کنه، به سمت اتاق خواب رفت. اون لبه تخت نشست و محلفه پوست حیوانی رو بالا زد و سطح صاف زیر اون ‌رو معلوم کرد.

چندتا سوراخ روی تخت بود که دفعه قبل ایجادشون کرده بود. خوشبختانه، این حفره‌ها روی قسمت بیرونی تخت، جایی‌که خودش روش می‌خوابید بود به همین خاطر روان چیویو این سوراخ‌هارو کشف نکرده بود.

یوان‌جو لب‌هاشو جمع کرد و به آرومی دستش رو دراز کرد. در یک لحظه ناخن‌هاش به پنجه تبدیل شدند. اون خیلی جدی قسمتی از تخت سنگی که خودش روش می‌خوابید رو مطالعه کرد و بعد انگشت اشاره‌اش رو با دقت دراز کرد. با استفاده از پنجه تیزش، تصویری رو روی تخت سنگی حک کرد.

اون مطمئن نبود بعد ا اینکه از شکار برمی‌گرده، انرژی شیطانی کافی براش باقی می‌مونه یا نه. علاوه‌براین اگه زیاد به خودش فشار می‌اورد، ممکن بود مجبور بشه از انرژی شیطانی داخل خونش استفاده کنه و کمک بگیره. شاید یکم استفاده بیشتر از انرژی شیطانی، آسیبی به حافظه‌اش نمی‌زد و باعث نمی‌شد همه چیزهایی که با روان چیویو تجربه کرده بود رو فراموش کنه. اما نمی‌تونست درمورد این مطمئن باشه. به‌هرحال می‌خواست این خاطرات رو ثبت کنه.

یوان‌جو یک گرگ بی‌سواد بود، اما می‌تونست تصویرهارو حکاکی کنه. گذشته ازاین، در دنیای اولیه سیستم نوشتاری کاملی وجود نداشت. یوان‌جو در حکاکی تصویرها خیلی ماهر بود، اما برای جلوگیری از هدر رفتن زمان، کم‌وبیش تصویرهارو حک کرد. اون می‌خواست برای تمام خاطراتش، نگاره بتراشه.

چهره‌ای با چشم‌هایی گرد، موهای بلند، با لباس پوست حیوانی و دست‌ و پاهای چوب کبریتی، نماد همسرش بودند. یک گرگ با سه پای معمولی و پای چهارم لنگ، گوش‌های نوک تیز و دم بزرگ، خودش بود.

در تصویر اول، گرگ چلاق زبونش رو به مو بلند در نقاشی ابتدایی نشون داد. این ملاقات اون‌ها بود.*1

یوان‌جو چشم‌هاشو بست و از هوشیاری شیطانیش برای دیدن تصویری که حک کرده بود، استفاده کرد. اون به آرومی خندید و تصویر اتفاقات این چند روز رو کشید. سپس اون رو پوشوند و غار رو ترک کرد.

_____

ازاون طرف، روان چیویو مشغول این بود که از صخره مقابل، گیاهان دارویی به‌دست بیاره.

اون نمی‌دونست که آقای گرگ خاکستری بیرون رفته یا اینکه یک نقاشی ابتدایی ازش با چشم‌های گرد و موهای بلند، کمتر از چیزی که داشت، مخفیانه روی تخت سنگی کشیده بود.

روان برگشته بود و چند تا تاک خشک از درخت غول‌پیکر نزدیک ورودی گذرگاه جمع کرده بود. اون و یو کوچولو، تازه درست کردن طناب از اون تاک‌هارو تموم کرده بودند.

«خواهر بزرگ‌تر چیویو، این طناب کار می‌کنه؟!» یو کوچولو با نگرانی به طناب داخل دست روان چیویو نگاه کرد. این یک طناب کلفت بود که نیم ساعت وقت صرف کرده بودند تا تاک‌های خشک و پوست حیوانات رو محکم بهم ببافند.

«اره، نگران نباش.» روان چیویو به پسر کوچولو لبخند زد. اون سنگی برداشت و سنگ رو به یک سر طناب بست.

روان چیویو دنبال درختی می‌گشت که چند متر بلندتر باشه و بعد ازاینکه پیداش کرد خیلی سریع ازش بالا رفت و اون سر طناب که با سنگ بسته بود رو داخل یکی از شاخه‌های نسبتا ضخیم درخت فرو برد. سپس طناب رو گرفت و پایین پرید.

اگه طناب ضخیم می‌تونست نیروی پایین پریدن و وزنش رو تحمل کنه، اون‌موقع از انرژی معنوی خودش برای پرتاب کردن طناب بر روی قسمت برامدگی صخره استفاده می‌کرد. هنگامی‌که سنگ روی طناب در شکاف دیوار صخره فرو می‌رفت، خطر نگه داشتن طناب و تاب خوردن باهاش کمتر بود.

یادداشت مترجم:

*1نقاشی اولیه یا همون نقاشی ابتدایی( stick figure): طرحی که سر انسان یا حیوان رو به صورت دایره و تمام قسمت های دیگر رو به صورت خطوط مستقیم نشان می دهد. اینجا منظور از اون مدل، نقاشی اولیه ای هست که انسان های نخستین روی غار می‌کشیدند.

کتاب‌های تصادفی