ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 99
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر نود و نهم: آیا اون گرگهای شیطانی فکر میکردند که بهبودیش غیرممکنه؟!(3)
روان چیویو طناب رو گرفت و نزدیک یک دقیقه از اون آویزون موند. بعد ازاینکه مطمئن شد طنابی که خودش و مویو کوچولو ساختن برای تحمل وزنش کافیه، اون طناب رو پایین آورد.
مویو با دیدن روان درحالیکه به پایین میپرید، از غافلگیری بیرون اومد و با تحسین به روان چیویو نگاه کرد و پرسید: «خواهر بزرگتر چیویو، طناب کار میکنه؟!»
'اگه طناب کار نمیکرد، چه کار دیگهای میتونستن انجام بدن؟!' هیچ راهی وجود نداشت که به پیشنهاد یو کوچولو که گفته بود پرتش کنه، عمل کنه. همچنین براش غیرممکن بود که مثل تارزان به اونجا تاب بخوره. درحالیکه تاب خوردن به اونجا براش ممکن بود؛ اما موقع برگشت بدون طناب براش خیلی سخت میشد و نمیتونست برگرده.
یااینکه احتمال داشت این روش موفقیتآمیز نباشه و اونو بهخطر بندازه؛ اما بااین وجود مطمئنترین روش بود.
مویو به صخره روبهروشون نگاه کرد. قسمت بالای اون تقریبا با زمین عمود و صخره پر از سنگهای تیز و بیرون آمده بود. بااینکه مویو ترسیده بود، پیشنهاد داد: «اجازه بده من جای تو برم. من پسرم. پدربزرگ و برادر بزرگتر بهم گفتن من باید از دخترا محافظت کنم.»
روان چیویو:«.....»
قلب روان گرم شد و ناگهان احساس کرد مویو کوچولو از قبل بنظرش بانمکتر شده.
روان چیویو با در دست گرفتن طناب به همراه یو کوچولو به سمت بلندترین درخت رفت. اون خم شد و به مویو گفت: «خب پسر کوچولو، اینجا بمون تا مراقب اطراف باشی، اگه دیدی من دارم میافتم، منو بگیر.»
مویو بچهای با عزت نفس بالا بود. روان مطمئن بود که نمیافته اما اینو نگفت، تا اعتماد به نفسش رو خراب نکنه.
یو کوچولو قبل ازاینکه سرش رو تکون بده، خوب فکر کرد و بعد گفت: «خواهر بزرگتر چیویو میتونی رو من حساب باز کنی، تو خیلی سبکی. من حتما میگیرمت.»
لبخند روان عمیقتر شد. بااینکه سبک بودنش حقیقت داشت، اما هنوز از شنیدن این حرف از زبون یک پسر کیوت، احساس خوشحالی میکرد.
روان چیویو موهای مویو کوچولو رو بهم ریخت. اون بدون معطلی، درحالیکه از بلندترین درخت بالا میرفت، طناب و نیزهاش رو با خودش آورد. با نگه داشتن تنه درخت، روان انرژی معنوی رو دور سنگ پیچوند، اون رو به سمت صخره بزرگ، تیز و پر از سنگهای برآمده نشونهگیری و بعد اون رو پرت کرد. روان به اندازه کافی قوی بود که سنگ رو بتونه به اندازه کافی به دور پرتاپ کنه اما سنگ متمایل شد و روان هدفش رو از دست داد.
روان چیویو از انرژی معنوی بیشتری استفاده کرد. در تلاش هفتم، زاویه پرتابش خوب بود. اون با کمک گرفتن از انرژی معنوی، سنگ رو با طناب به صخره تیز محکم کرد. سپس طناب رو سهبار دور صخره و انتهای سنگ طناب پیچید.
بعد ازاینکه بالاخره موفق شد، روان آهی از سر آسودگی کشید. اون طناب رو صاف کرد و تا نیمه درخت پایین اومد و بارها آزمایش کرد که آیا طناب میتونه کشش زیادی رو تحمل کنه یا نه. بعد، اون دوباره به بالا برگشت و سر دیگه طناب رو به درخت بست.
روان چیویو مطمئن شد، چیزی قرار نیست ناگهانی از کوله پشتیش بیفته. سپس نفس عمیقی کشید. طناب رو گرفت و درخت رو ترک کرد.
افزایش ناگهانی وزنش باعث فرو رفتن طناب شد. پای روان چیویو توی هوا تاب خورد. چطور ممکن بود در این ارتفاع نترسه؟! علاوه براین هیچ تجهیزات ایمنی نداشت. با احساس بیحسی در پوست سرش، روان خودش رو مجبور کرد که به پایین نگاه نکنه. با دوتا دستش محکم طناب رو گرفت و بعد ازاینکه طناب ثابت شد و دیگه تکون نخورد آروم آروم به بالا رفت.
اون پایین، یو کوچولو به روان چیویو که اون بالا بود نگاه کرد و پاهاشو با نگرانی به زمین میکوبید.
خوشبختانه بین درخت غولپیکر و صخره کمتر از سه متر فاصله بود. سرانجام روان چیویو به اون طرف رسید. این تجربه دلهرهآور، بدون هیچ اتفاق ناگواری به پایان رسید. بیشتر سنگهای بیرون زده روی صخره تیز بودند و باعث پارگی لباس پوست حیوانی روان شدند و همچین زخمهای سطحی روی زانوها، کف دست و بازوهای اون بجا گذاشتند.
روان چیویو نتونست به زخمهای درناکش رسیدگی کنه. اون نیزه رو از کوله پشتیش بیرون آورد و بعد از دیدن یک ریشه زرد رنگ بدون تعادل به سمت درخت غولپیکر مقابلش دوید. اون دولا شد و به آرومی با دستش برف رو کنار زد.
وقتی که به اندازه کافی دید تا تایید کنه این جینسینگ کوچک هست، روان چیویو سرانجام با خوشحالی لبخند زد.
یو کوچولو درست میگفت. جینسینگ اینجا بود.
چشمان روان چیویو روشن شد. اون با دقت شروع به کندن بقیه جینسینگ کرد.