ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 114
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر صد و چهاردهم: اون، انرژی معنوی رو مثل یک کودکی که به والدینش احترام میزاره، بهش تقدیم کرد.(3)
یوانجو حاضر نشد قبول کنه که باران آبشاری در رویای همسر کوچولوش توسط خودش ساخته شده. با احساس حقارت و اشتباه، اون محکم لبهاشو بهم فشار داد. یوانجو، مدام مایع خونی که روی صورتش ریخته شده بود رو پاک میکرد.
با نشون دادن دندون نیش خونیش، درحالیکه با صدایی بهقدری خشن و آهسته صحبت میکرد که ترسناک بود.
«من زشتم؟!» اون به آرومی این سوال رو زیر آسمان برفی که کمکم تاریک میشد، پرسید.
بخاطر انرژی شیطانی، ترک و شکافهای زیادی روی صورتش بود و رنگ دمش، دیگه مثل قبل قشنگ نبود.
اون میتونست نشونههای فیزیکی رو احساس کنه که اشاره میکردند قیافه بیرونیش قراره تغییر کنه. پیشونی و پشتش، دردناک و بیحس شده بود. شاید در آینده، شاخ و پولکهای نحسی، در بدنش رشد میکرد و شبیه اهریمنهای دیگه میشد.
بااینحال، پای فلجش درکل هیچ تغییری نکرده بود، بنظر نمیرسید که دوباره بخواد رشد کنه و ترمیم بشه.
اون حتما خیلی زشت بنظرمیاومد. حتی خودش هم فکر میکرد خیلی زشت و بدقیافه هست.
اون روان چیویو رو که در خوابی عمیق بود، تماشا کرد و فقط با شنیدن زمزمههای خوابش، مژههاشو رو تکون داد. اون احساس درماندگی میکرد اما هنوز حاضر به تسلیم شدن نبود. اون پرسید: «من ترسناکم؟!»
این کلمات به صدای توله گرگی تبدیل شد که بهطور بامزهای زوزه میکشید و لوس رفتار میکرد تا توجه روان چیویو در خوابش رو بگیره.
درحقیقت یک گرگ خاص که به احساسات خاصش به همسر کوچولوش پی برده بود، بدون شک مثل یک بچه رفتار میکرد تا توجهش رو جلب کنه.
درحالیکه از یک تکنیک هیپنوتیزم ملایم استفاده میکرد تا روان اونرو نبینه، اون مخفیانه ازش پرسید زشت هست یا نه. و بدون هیچ نشونی از ادب، با رگباری از اشکهای گرم به صورت روان ضربه میزد.*1
خوشبختانه، روان داشت خواب میدید و در رویاش توله گرگ بیچاره رو دید.
روان مژههاشو تکون داد و سرش رو چرخوند. اون ناخودآگاه صورتش رو به پای آقای گرگ خاکستری مالید. اون متوجه نشد که گرگ بلافاصله بیحال شد و ماهیچههای پاش رو منقبض کرد.
روان در رویاش، فقط دستاشو سمت توله گرگ دراز کرد.
دم توله گرگ خیلی بزرگ بود. ...."کیوت"
'آه، دم پشمالوی توله گرگ خیلی کیوت بود.'
یوانجو، با نادیده گرفتن کار روان که داشت برف روی زمین رو چنگ میزد؛ سرخ شد. اون احساس میکرد قسمتی از پاش که روان چیویو به عنوان بالش ازش استفاده میکرد، خیلی داغ شده.
اون ادامه بارش "باران" رو قطع کرد. با تحمل دردی که بدنش رو شکنجه میداد، اون با دقت لباس روان چیویو رو با دوتا از انگشتهاش، نیشگون گرفت. اون همه تلاشش رو کرد تا بدن روان رو لمس نکنه. بااینکه همسر کوچولوش بخاطر بیرون رفتن یکم کثیف شده بود، اما بوی خیلی خوبی میداد و از خودش خوشبوتر بود. سپس، دست دیگهاش رو دراز کرد و با دو انگشت همون دست، کمرش رو گرفت. در این حالت عجیب، همسر کوچولوش رو با لطافت و مهربونیت کامل به غار برگردوند.
اون یک گرگ جنتلمن واقعی بود. اون نمیتونست از روان چیویو استفاده کنه.
______
آسمان تیره شده بود. پرتویی از نور خورشید که مدتها ظاهر نشده بود، تنها برای لحظهای تابید و توسط ابرهای تاریک و طوفانی کنار زده شد. همینطور که باد میان درختهایی که اکثر برگهای خود را از دست داده بودند، میوزید، صدای خشخش میداد.
لوزیران با حداکثر توانش بدون ایستادن، پانزده یا شانزده کیلومتر دویده بود. بعد از اینکه متوجه شد سطح تذهیبگریش کاهش پیدا نمیکنه، بلاخره، متوقف شد.
اون که بدبخت و بیچاره بنظر میرسید، روی زمین افتاد و پخش شد. اون متوجه شد تذهیبگریش به وسط سطح دو سقوط کرده. اون دوتا سطح رو از دست داده بود. نه تنها این، بلکه انرژی شیطانی موجود در بدنش از اون اهریمن نامرئی سطح بالا، کاملا ناپدید نشده بود و در بدنش وجود داشت!
لوزیران هم ترسیده و هم پشیمان بود. اون ترسیده بود اون اهریمن سطح بالای نامرئی دست از سرش برنداره و پشیمان بود که چرا اصرار کرد به قبیله گرگ آتش بره.
در وسط احساسات ترس و پشیمانی شدید، اون فقط یکذره نسبت به روان چیویو احساس گناه کرد. برای اون دشوار بود که بفهمه روان چیویو نسبت به بقیه زنها متفاوت بود. اون از اول میخواست روان چیویو رو برگردونه و برای یک زمستون مراقبش باشه و نگهش داره. زمانیکه جریان حیوانی فرا میرسید، اجازه میداد روان براش بمیره.
اما الان، برای اینکه اون اهریمن سطح بالای نامرئی رو از خودش دور کنه، روان چیویو پیش از موعد مرده بود. این مرگ رو میشد مرگی شایسته دونست.
برای الان نمیتونست دوباره به قبیله گرگ آتش برگرده. اون میتونست صبر کنه، تا انتقامش رو بگیره. زمانی که قدرتش پیشرفت کرد و یا حامی پیدا کرد؛ اون قطعا برمیگشت تا انتقام تذهیبگری از دست رفته اش رو بگیره.
لوزیران یک آدم انعطافپذیر بود. فقط نیم ثانیه طول کشید تا از مرگ روان چیویو غصه بخوره، دندونهاشو بهم فشار بده تا بعد سفرش رو از سر بگیره. اون میخواست هرچه زودتر به قبیله شیر باد که مکانی امن در ذهنش بود، برگرده.
یادداشت مترجم:
*1هیپنوتیزم یا خوابگری[۱][۲] شاخهای از علم روانشناسی است که در آن به وسیلهٔ تلقین، شخص در حالت خاصی از هوشیاری قرار میگیرد. هیپنوتیزم یا بهطور دقیقتر موجب تسلط دیگری بر فرد نمیشود بلکه دیگری با ضمیر ناخودآگاه آدمی به مکالمه و القای تلقینات میپردازد.
کتابهای تصادفی

