ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 124
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپترصد و بیست و چهارم: یوانجو، گرگ شیطانی.(1)
"و اینکه.... چرا روان همچین پوست حیوانی داشت؟! کی اینو بهش داده بود؟! یعنی اینکار گرگ خاکستری تیانلو بود؟!"
باران بویِ ضعیف یو کوچولو رو از روی پوست حیوانی شسته بود و بوی خون و عطر روان چیویو به عطرهای دیگه غلبه کرده بود و به همینخاطر یوانجو نمیتونست بوی کسی که این پوست حیوانی رو به همسرش داده بود رو تشخیص بده. یوان از روی حسادت و حقارت ناراحت شده بود.
گرگ بهتدریج نتونست به استفاده از انرژی شیطانیش ادامه بده و "بیناییش" تار شد. درد از پای معلول و مریدیانهای آسیبدیدهاش، میاومد. درد فیزیکی به همراه حسادت، قیافه یوانجورو ترسناک و آشفته کرد.
روان چیویو به آرومی سرفه کرد. اون با خودش فکر کرد که گرگ از پوشیدن دامن خوشش نمیاد و به همینخاطر از حرف زدن درمورد این موضوع فرار کرده. روان گونهاش رو خاروند و گفت: «همم، منم باید لباسمرو عوض کنم. زیاد طول نمیکشه.»
صدای روان، نرم و کاملا خجالتی بود، اما گرگ خنگ متوجه چیزی نشد. روان چیویو به اتاق خواب برگشت. بااینکه روان چیویو از اون دسته دخترهای خجالتی نبود، اما بازهم کاری مثل عوض کردن لباسرو نمیتونست جلوی آقای گرگ خاکستری انجام بده.
همینطور که پیشونیش داغتر میشد، به این فکر کرد که چطور گرگی که بیرون ایستاده، وضعیتش به احتمال زیاد خیلی بدتر از اونه. روان چیویو به این فکر کرد که وضعیتی که هردوشون توش هستند، بسیار وحشتناکه.
درحالیکه روان منتظر بود تا گرگ خودش رو خشک کنه و لباسهای تمیزش رو بپوشه؛ بهترین استفاده ممکنرو از زمانش کرد و بعد به سمت پرده پوست حیوانی رفت و پشتش ایستاد. اون همه تلاشش رو کرد تا لحنش ملایم باشه، چون نمیخواست به عزت نفس گرگ لطمهای وارد کنه.
«شوهر، کارت تموم شد؟!»
گرگ که تبدیل به یک انسان نیمه برهنه شده بود: «......»
یوانجو لبهاشو بهم فشار داد. چهرهاش درحد مرگ رنگپریده بود. اون کمک هوشیاری شیطانیش رو از دست داده بود و دنیای جلوی چشاش کاملا تاریک بود. خوشبختانه، یوان از قبل لباس پوست حیوانی که روان براش آماده کرده بود رو کورکورانه پیدا کرده بود و تونسته بود اونرو لمس کنه. دستهای بزرگش، لباس رو گرفت و با حس لامسهاش تونست لباس رو بپوشه.
یوانجو نمیدونست این تصوراتشه یا نه؟! اما لباسی که همسرش براش آماده کرده بود، زیادی خزدار بنظر میرسید! لباس، روی پوستش احساس خوب و راحتی بهش نمیداد.
روان چیویو حدود ده ثانیه منتظر موند. وقتی هیچ جوابی نگرفت، نگران شد و فریاد زد: «شوهر؟»
یوانجو دربرقرای ارتباط با انسانها، تجربه خوبی تو کارنامش نداشت. علاوهبراین، این اولینباری بود که کسیرو دوست داشت. اون نمیدونست چطور باید جواب روان رو بده و درنهایت به سختی گفت: «ممم.»
روان بلاخره صداش رو شنید و یکم خیالش جمع شد. خداروشکر که غش نکرده.
اون پرده پوست حیوانی رو کنار زد و به بیرون رفت. روان با سرگیجه و نگاهی تار،گرگ رو دید که برای ایستادن ازعصای چوبی و دیوار کمک میگیره. موهای بلندش خیس بودند و لباس پوست حیوانیش رو پشت و رو پوشیده بود. اون کاملا ناراحت و ناخوشایند بنظر میرسید.
روان چیویو سرفه کرد. "آه، نه، باید خودتو نگه داری، نخند."
آقای گرگ خاکستری قبلا خیلی فلکزده بود. اون خیلی آدم خوبی بود. روان قطعا نمیتونست بهش اجازه بده که گرگ بفهمه لباس رو پشت و رو پوشیده.
روان چیویو نفس عمیقی کشید و حالتش رو نرم کرد. با دیدن اینکه چطور گرگ از عمد صورتش رو پایین میاره تا زخمهایی که بدتر از قبل بودند رو پنهان کنه؛ اون با تردید یک قدم به جلو برداشت. روان میخواست آستینش رو درست و مرتب کنه. «من بهت کمک کنم راه بری؟!»
یوانجو احساس کرد آب باران کثیف از موهاش میچکه. اون مژههاش که از اونهاهم آب میچکید رو پایین آورد تا حقارت و حزنی که احساس میکرد رو پنهان کنه. یوان نمیدونست چی باید بگه یا چکار باید بکنه، چشم و ابروهاش سردیِ خشکیرو حمل میکردند. «نیازی نیست.»
یوانجو به محض گفتن این حرف، پشیمان شد. اون نگران بود که بیشاز اندازه خشن و تند در چشم روان بنظر برسه. یوان هیزمی رو که به عنوان عصا ازش استفاده میکرد رو چنان محکم گرفت که رنگ مفصلهاش پرید.
روان چیویو قبلازاینکه دست دراز شدهاش رو به آرومی رها کنه، برای لحظهای در هوا تردید کرد.
روان دید ابروهای گرگ از شکایت درهم جمع شدند. اون میتونست ببینه که خطوط سیاه روی گونههاش بیشتر شده. به احتمال زیاد، این یک اثر باقیمونده از زمانی بود که با لوزیران سر و کله زده بود.
قلب روان چیویو نرم شد. اون همه تلاشش رو کرد تا صداش طوری باشه که انگار درحال لبخند زدن هست. «باشه.»
روان پوست خالص سفید گوسفندی که آقای گرگ خاکستری بهش دست نزده بود رو برداشت. درحالیکه در فاصله نیممتری از گرگ ایستاده بود، طوری شروع به حرف زدن کردن که انگار هیچچیزغیرعادی در وضعیت اونها وجود نداشت.
«اوه، شوهر...امشب میتونیم سوپ ماهی بخوریم. سوپ رو از بچهای که آخرینبار باهاش به شکار رفته بودم، هدیه گرفتم. خواهرش هم این پوست گوسفند شاخ سفید رو بهم داد.»
"اممم، پس این هدیهای از طرف آقای گرگ خاکستری تیانلو نبود."
«اوه اینجا یک سنگه، نزدیک بود زمین بخورم.»
"اون میدونست."
«اون گاومیش کوهاندار در انباررو تو شکار کردی؟! در ازای سوپ، به یو کوچولو و خانوادهاش تکهای از اونرو دادم. اشکالی که نداره؟! مگه نه؟!»
"همش برای خودته."
کتابهای تصادفی

