ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 130
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپترصد و سیام: انگار اون همیشه، یک فرد از این دنیا بود و خاطراتش از زنده ماندن در دنیای پسا آخرالزمانی واقعی نبود.(2)
روان چیویو همان فرایندی که برای هسته اهریمنی استفاده کرده بود رو تکرار کرد. ابتدا، انرژی معنوی رو از سنگ بیرون کشید، اونرو توسط یک چرخه در بدنش به گردش دراورد و سپس انرژی معنوی تغییریافته رو به بدن گرگ منتقل کرد.
بااینکه اینکار باعث شد قیافه آقای گرگ خاکستری به سرعت بهبود پیدا کنه، اما روان چیویو متوجه شد که مشکلی وجود داره؛ مریدیانهای گرگ عملا از بین رفته بودند.
روان لباسِ پشت و رو پوشیده گرگ، رو با ددستهایی لرزان بالا داد. زیر لباس زرد رنگ، لکههای خون تقریبا سفت شده بودند. تارهای خونی، سراسر بدنشرو گرفته بود.
چشمهای روان چیویو بلافاصله قرمز شدند.
روان میدونست. واضح بود که گرگ هنوز کاملا خوب نشده...
حمله کردن به لوزیران بیشترین صدمه به بدنش رو وارد کرده بود. علاوهبراین، گرگ لباسرو پشت و رو پوشیده بود. حتما پوشیدن همچنین چیز زبر و خشنی، روی زخمهای بازش براش خیلی دردناک بوده.
و بااینحال، اون هیچ حرفی نزده بود و درحالیکه اسمشرو به روان میگفت، خونسردی ساختگیای روی چهرهاش داشت.
روان دیگه نمیتونست با اون افکار خجالتی، خودشرو خسته کنه. اون بدون هیچ تردیدی، لباس پوست حیوانی رو با ملایمت تمام، از بدن گرگ درآورد. کثیفی بدن و خزش رو پاک کرد. روان چیویو فقط بخشی از شلوار پوست گرگیِ تغییر شکل دادهشدش رو، حین تمیز کردن، کنار زد.
بعداز انجام دادن همه این کارها، روان چیویو منگ، اونقدر خسته بود که حتی نمیتونست دستش رو بالا بیاره. اون سنگ انرژی معنوی رو که هنوز انرژی زیادی توش باقی مونده بود رو زیر دست آقای گرگ خاکستری گذاشت، هیزم به اجاق سنگی اضافه کرد و بعد روی تخت خزید.
روان بدون اهمیت دادن به پوست حیوانیای که توسط کفشهاش کثیف شده بود، خودش رو کنار کشید و مثل ماهی که خشک شده بود، دراز کشید. بااینکه لباس پوشیده بود و پتوی پوست حیوانی دورخودش پیچونده بود؛ بازهم احساس سرما میکرد.
زمانیکه تمرکز کرده بود و نگران جراحتهای آقای گرگ خاکستری بودش، حالش خوب بهنظر میرسید؛ اما الان که میخواست بخوابه، چرا همهجای بدنش درد میکرد؟
زمانی که پیشونی داغش رو لمس کرد، اون متوجه شد که حتی نفس بازدمش هم داغ شده و میسوزونه.
مریض نشده بود؛ نه؟!
بعداز چندثانیه؛ روان چیویو احساس کرد گلوش شروع به درد کرده. سرش گیج میرفت و اصلا حتی نمیتونست قدرتش رو جمع کنه.
روان چیویو پیشونیش رو که هر ثانیه داغتر میشد رو لمس کرد. دندونهاش بهم میخوردند و اون میخواست آب شفابخش متراکم کنه تا خودشرو درمان کنه، اما انرژی لازم برای اینکار رو نداشت.
اون بیشاز حد بیکدقتی کرده بود. ازاونجایی که ناگهان دراین بدن از خواب بلند شده بود، احساس کرد روح و بدنش کاملا باهم سازگار هستند. اون حتی احساس میکرد تواناییهاش هم بیشتر شده.
اون بررسی کرده بود. قد، وزن، ظاهر فعلیاش و حتی خال روی شانهاش همه مثل خاطراتش بودند. روان حس میکرد حتی هوشیارتر از قبل شده. انگار اون همیشه، یک فرد از این دنیا بود و خاطراتش از زنده ماندن در دنیای پسا آخرالزمانی واقعی نبود.
ازاونجایی که قویتر از قبل شده بود و بعداز پشت سر گذاشتن همه سختیها مریضی نگرفته بود؛ سهلانگاری کرده بود.
روان چیویو احساس پشیمانی میکرد. "مریدیانهای یوانجو هنوز خوب نشده بودند و اگه اتفاقی میافتاد چی....؟"
روان اخم کرد. باتعریق، همهجای بدنش سرد شد.
روان چیویو پوست حیوانی رو محکمتر دور خودش پیچید و سرشو زیر پتو برد. مثل یک توپ توی خودش جمع شد و کمکم هوشیاریشو از دست داد.
صداهای آروم از بین رفته بودند و تنها صدای سکوت درغار میپیچید.
باران بیرون سنگین بیرون غار، بهتدریج سبکتر شد و به باران ضعیف و ملایمی تبدیل شد.
کمکم، سنگ انرژی معنوی در دست یوانجو شفاف شد تااینکه با یک ترک شکست و پودر شد.
یوانجو بهوش اومد و به آرومی چشمهای باریک و کشیدهاش رو باز کرد. اون خیلی سریع متوجه تغییرات بدنش شد. مریدیانهاش بهتر شده بودند و تقریبا بهبود پیدا کرده بودند، اما یک تکه کوچک دیگهای از هسته شیطانیش ترک خورده بود. قدرتش به عنوان یک شیطان، پسرفت کرده بود.
معلوم بود که بدنش تمیز شده و زخمهاش هم با دارو مداوا شده. یوانجو احساس درد کمتری داشت و شکمشهم گرم بود. اونقدرهاهم احساس گرسنگی نمیکرد.
لبخند به ظاهر بیاهمیتی روی لباش نقش بسته بود. مژههاش میلرزیدند. ماهیچههای شکمشرو از زیر لباس پوستحیوانی لمس کرد و یکجورایی با خجالت، با خودش فکر کرد؛ همسرش چطور تمیزش کرده؟!
اون کمکم تمیزش کرده یا به آرومی دستش رو روی بدنش گذاشته....
بدنش بهتدریج داغ شد و احساس ناشناخته عجیبی دروجودش بلند شد. گوشهای مثلثیش و دمش بیرون زدند و یکم لرزیدند.
مطمئنا، روان قبلا بهش اشاره زده بود که ازش میخواد اون یککاری بکنه.
کتابهای تصادفی
