ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 129
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپترصد و بیست و نهم: انگار اون همیشه، یک فرد از این دنیا بود و خاطراتش از زنده ماندن در دنیای پسا آخرالزمانی واقعی نبود.(1)
روان چیویو، سوپ ماهیرو که خانواده پدربزرگ مو بهش داده بودن رو با قاشق چوبی هم زد.
اولین مرحله برای پختن سوپ ماهی، خالی کردن اندرونهاش، پاک کردن فلس و پولکهاش و بعد برداشتن قسمتهای تیز ماهی بود. خانواده پدربزرگ مو بهترین قسمت ماهی رو به اونها داده بودند و شامل سر و قسمت میانی ماهی نبود. برشهای سفید بزرگ ماهی، روی سطح سوپ شناور بود.*1
بااینکه سوپ ماهی رو بخاطر نداشتن چاشنی، فقط میشد به ابتداییترین روش ممکن طبخ و پخت کرد؛ اما واضحا، مهارت آشپزی پدربزرگ مو خیلی بهتر از اون بود. پدربزرگ مو، از میوهها و گیاهان به عنوان چاشنی استفاده کرده بود. روان بااین میوهها و سبزیجات آشنا نبود. سوپ بوی بسیار معطر و خوبی داشت.
مقدار زیادی سبزیجات خشک شده در سوپ وجود داشت. اون از دیدن سبزیجات خشک شده سبز، متعجب شد. خیلی وقت از آخرینباری که تونسته بود سبزیجات بخوره، میگذشت. اون هرروز، گوشت خشک شده و سوپ پودر تکمهرو میخورد که چاشنیش فقط نمک بود. تقریبا داشت فراموش میکرد که غذاهای خوشمزه چه طعمی دارند.
روان چیویو برای اینکه سوپ ماهیِ خوش طعم رو خوشمزهتر بکنه، سه قطره آب تقطیر شده رو به داخل سوپ اضافه کرد.
بعدازمدتی پختن سوپ، تا زمانی.که گوشت ماهی با یک لمس کوچک از استخوان میافتاد، روان چیویو دیگه نتونست تحمل بکنه. اون یک کاسه سوپ ماهی، برای خودش کشید، روش رو فوت کرد و یک قاشق پراز سوپ رو خورد.
همینطور که یک تکه از گوشت ماهی رو میخورد، عطر خوبش رو استشمام کرد و طعم غلیظ و شور رو روی نوک زبونش مزه کرد. وقتی سوپ داغ از گلوش پایین رفت، دهنش رو به آرومی گرم میکرد. طعم میوهای که زیر زبونش بود، بهطور کامل بوی بد ماهی رو پوشونده بود.
درلحظه، روان چیویو احساس سرزندگی و شادابی کرد.
زمانیکه روان از اون حسوحال دراومد، کاسه کوچک ماهی سبزیجات رو تموم کرده بود.
روان چیویو یا نگاه کردن به یوانجو ترحمبرانگیز، لبهاشو به بالا حرکت داد و کاسه دیگهای نخورد. درعوض، یک قاشق دیگه برداشت، یک کاسه سوپ باهاش کشید و به گرگ داد.
الان که فهمیده بود فرم گرگی همسرش میتونه خیلی بزرگ باشه، به این فکر کرد که این سوپ حتی نمیتونه یکم هم اونو سیر کنه؛ بااینحال، روان میخواست تاجاییکه ممکنه به گرگ غذا بده.
اون درمورد نگرش گرگ نسبت به خودش مطمئن نبود، اما احساس میکرد از اولین ملاقاتشون بهترتر شده. گرگ مثل قدیم، ردش نکرد و حتی اسمش هم بهش گفته بود. این به عنوان یک پیشرفت نسبتا بزرگ محسوب میشد. نه؟!
روان چیویو با دستش چونه گرگ رو نگه داشت و صورتش رو بررسی کرد.
اون احتمالا، قبلا یک تندخو واقعی بوده؛ و بههمینخاطر حتی موقع خواب هم چنین قیافه سرد و خونسردی داشت. بهطور واضحی گرگ قیافه خوبی داشت-مژههاش بلندتر و پرپشتتراز روان بود- و بااینحال همیشه، حالتی ناراضی و ناراحت داشت.
با حرف زدن درمورد قیافه سرد گرگ، روان متوجه شد که هرگز لبخند اون رو ندیده. به عبارت دیگه، گرگ فقط زمانهای محدودی بیدار بود.
و باوجود اینکه روان باهاش ازدواج کرده بود، هرگز اونرو همسر یا اسمشرو صدا نزده بود.
"یعنی به اینخاطر بود که نمیخواست باهاش باشه؟! یا شایدهم قبلا از یک شیطان خوشش میاومده و بههمیندلیل نمیخواست روانرو همسرش خطاب کنه؟!"
روان چیویو ناگهان درقلبش احساس خالی بودن کرد. شادی قبلیش از بین رفته بود.
اون سرشرو تکون داد. روان احساس کرد داره بیشاز اندازه به اینجور چیزها فکر میکنه. درحالحاضر، فقط زنده موندن، براشون یک کار دشوار و سخت محسوب میشد. فکر کردن بهاینکه چطور همدیگررو صدا میزنن، میتونست به بعدا موکول بشه.
قیافه روان چیویو یکم تاریک شده بود. گوشهاش به دلیل نامعلومی قرمز بودند. یکلحظه از روی بچگی، تصمیم گرفت که دفعه بعد گرگرو شوهر صدا نزنه. بههرحال، الانکه اسمش رو میدونست بهتر بود اونرو آقای یوان صدا بزنه.
اوه. اون دلش میخواست دم گرگرو نوازش کنه تا احساس غیرقابل توضیح مورد ظلم واقع شدنش رو از بین ببره؛ اما زمانیکه نگاهش به کمر باریک گرگ افتاد، یادش اومد اون در فرم انسانیش دم نداره.
اون به لباس پشت و رو گرگ، کثیفی روی پوست حیوانی و ابروهای جمع شده از دردش، نگاه کرد و تسلیم سرنوشتش شد.
اون به گرگ غذا داد، غذا خوردن خودش رو تموم کرد، تشتهای چوبی، کاسهها و قاشقهارو تمیز کرد، غاروغنائم جنگی خودش و گرگ مرتب کرد و بعد خودشرو تمیز کرد.
روان چیویو بخاطر دلایل ایمنی، گیاهان دارویی و سنگهای انرژی معنوی رو در نقطهای نزدیک به تخت خواب سنگی که پیدا کردنش مشکل بود، قایم کرد. اون سنگ انرژی معنوی سطح سهای رو که قبلا ازش استفاده کرده بود رو بیرون آورد، اون سنگ هنوز انرژی معنوی زیادی داشت. اون چهارپایه سنگی رو کنار تخت برد و شروع به انجام وظیفهای کرد که بیشترین انرژی جسمی و معنویش رو ازش میگرفت؛ انتقال انرژی معنوی تغییریافته خودش به یوانجو برای کم کردن درداش.
یادداشت مترجم:
*1اندرونه: احشا، دل وروده و جگر و امثال ان.
کتابهای تصادفی

