ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 135
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر صد و سی و پنجم: حرف هایی که روان میخواست بزنه، تبدیل به یه آشفتگی درهم و برهم شد.(2)
یوان جو تا حدودی خودش رو مورد تمسخر قرار داد و فکر کرد، که شاید از بدو تولد به عنوان یه هیولای پلید و ترسناک بدنیا اومده و به همین دلیله که به سرعت تو اون جهت تغییر میکنه و میتونه انرژی شیطانی رو به راحتی پرورش بده.
و با این حال، اون یکم اگاه بود که اگه از انرژی شیطانیش تا مرحله پیشرفته استفاده کنه، تو سطح پنج حتی با حضور تسکین دهنده روان چیویو، باید متوقف بشه. اگه با موفقیت میتونست از اون نقطه عبور کنه، ناگزیر بخشی رو که متعلق به خود شیطانیاش داره رو از دست میداد. زمانی که اون اتفاق میافتاد، ممکن بود به هیولایی تبدیل بشه که نمیتونه اشتها و تشنگیش به خون رو کنترل کنه.
برای شروع، شکاف بزرگی بین خودش و گرگ خاکستری تیانلو وجود داشت. اگه اون به یه اهریمن شیطانی تبدیل میشد، آیا شانس موفقیتش کمتر از همیشه نمیشد؟!
همانطور که یوان جو مریدیان های شکستهاش رو درست میکرد، اون در مورد یه چیز دیگه خیلی عصبانی و نگران بود. یوان شرورانه وقتی که روان چیویو حالش خوب نبود ازش سواستفاده کرده بود و باهاش زیر یه پتوی پوست حیوانی خوابیده بود. وقتی که روان از خواب بلند میشد چه واکنشی از خودش نشون میداد؟!
یوان از قبل خیلی نگران این موضوع بود، و زمانی که روان بلافاصله فاصلهاش باهاش رو رعایت کرد و بعد از بیدار شدن با ناراحتی زیر گریه زد؛ احساسات گرگ تشدید و بدتر شدند.
زمانی که اشکِ تو چشم های روان چیویو رو با هوشیاری شیطانیش دید، به نظر میرسید هر تار از خزش از ناراحتی و غم به سمت پایین خم میشن.
به ندرت پیش میاومد که یه انسان و یه گرگ با هم تفاهم داشته باشن، هر دوی اون ها احساس درد و تلخی میکردند.
روان چیویو برای مدتی به گرگ نگاه کرد. قدرتش کم کم داشت بهبود پیدا میکرد و زمانی که به اندازه کافی انرژی گرفت؛ اون بالاخره دمی که اطراف کمرش پیچیده شده بود رو کشید.
«خیلی سخته.» دراز کشیدن روی دمی که بین خودش و تخت سنگی گیر افتاده بود، خیلی ناراحت کننده بود. بدلیل حال نداشتن، زمانی که روان چیویو حرف زد، صداش مثل چیزی که تو نسیم بال میزد، نرم بود. اون با دست های کمی سردش تلاش کرد تا از شر دم بزرگی که کمرش رو ول نمیکرد، خلاص شه.
یوان جو که فکر میکرد همسرش حالش ازش بهم خورده، تقریبا نزدیک بود به خاطر احساس گناه، بمیره. با اینکه تو حالت عادی، از شنیدن تعریف و تمجید بقیه برای داشتن دمی سخت و سفت شاد میشد، اما در حال حاضر اصلا خوشحال نبود.
این دفعه، اون احساس عجیبی که هر زمان روان دمش رو لمس میکرد تو وجودش ایجاد میشد، کمتر از حد معمول بود. اون از عمد با تکون ندادن دمش، روان رو اذیت کرد.
بعد از کلی تلاش برای کنار زدن دم گرگ برای مدت طولانی، روان هیچ نتیجه ای نگرفت و شک کرد که یوان جو بیدار شده. اون نفس عمیقی گرفت، براحتی دراز کشید و دم گرگ رو فشار داد. اون دستش رو بالا آورد و خز گرگ رو نوازش کرد. روان با یه لحن آرام ساختگی، صدا زد:«اقای یوان؟! بیداری؟!»
زمانی که یوان جو شنید، نحوه صدا زدن روان تغییر کرده، دمش کمی پف کرد. قفسه سینه اش سفت شد. احساس میکرد که قلبش، به یه بالشتک تبدیل شده.
مطمئنا همسرش خیلی عصبانی بود.
یوان جرات باز کردن چشم های محکم بسته شدش رو نداشت. دمش خیلی خوب رفتار کرد و حتی تکون هم نخورد.
روان چیویو بالاخره از دست دم خلاص شد و بخاطر فشار دردناکی که توسط دم بهش وارد شده بود، کمرش درد میکرد و روان به همین دلیل پشتش رو مالش داد. لب هاش کم کم خم شد اما گونه هاش هم داغ شد.
به احتمال زیاد، این گرگ بیدار بود. وقتی که متوجه این قضیه شد، بیشتر از قبل خجالت کشید.
میدونی، تموم ماجرا به این دلیل شروع شد چون روان احساس ناراحتی میکرد و عمدا اون منبع گرما رو رها نمیکرد. بدن یوان در حال حاضر، آسیب پذیر و ضعیف بود. علاوه بر این، فقط زیر همون پتوی پوست حیوانی خوابیده بود. فقط همین!
به هر حال، قبلا وقتی که روان داشت گرگ رو تمیز میکرد، با بازوهاش تماس پیدا کرده بود. همچین یه لباس ضخیم هم پوشیده بود. پس چیز مهمی نبود....
روان چیویو همه تلاشش رو کرد تا خودش رو آروم کنه، اما صورتش انقدر قرمز شده بود که بنظر میرسید در حال انفجاره.
اون نفس آرومی کشید و سرش رو به طرف دیگهای چرخوند. روان جرات نداشت به صورت یوان جو نگاه کنه. ملافه زیرش رو چنگ زد و دهنش رو باز کرد و گفت:«اممم..... یوان....»
«بیرون در، شیطان.» یه صدای آهسته که کاملا گیرا بود به همراه یه نسیم خنکی وارد گوشش شد. اون و رشته افکارش رو گسخته کرد.
روان به طور غریزی سرش رو چرخوند.
یوان جو به آرومی چشم های کشیده و باریکش رو باز کرد. چشمهای آبی خاکستری زیباش به سمت روان متمایل شده بودند. کنار چشمهاش یکم قرمز بود و دو نیم دایره زیبا از قطرات نامعلوم روی مژه های تشکیل شده بود.
اون به وضوح میدونست که گرگ نمیتونه اون رو ببینه. اما وقتی اون چشم ها به سمتش خم شدند، روان چیویو هنوز اون تصور غلط رو داشت که یوان جو، نگاهش میکنه.
حرف هایی که میخواست بزنه، تبدیل به یه آشفتگیِ درهم و برهم شد.
چرا گرگ انقدر عجیب رفتار میکرد؟! بر اساس برداشتی که از گرگ داشت، اون الان باید وانمود میکرد که هنوز خوابه.
شاید، بخاطر اینکه روان مریض بود مغز یوان خوب کار نمیکرد. روان چیویو احساس کرد که فکرش برای پاسخ دادن به طرز غیر معمولی کند هست.
اون با چشمهای نیمه باز، به چشمهای کشیده و باریک یوان جو نگاه کرد.
کتابهای تصادفی


