ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 136
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر صد و سی و ششم:روان نزدیک بود از نگرانی برای شیطان بیرون در، بمیره.(1)
بعد از گذشت چند ثانیه، صدای خنده آشکاری به گوش رسید. پس از چند دقیقه تاخیر، روان چیویو حرف های قبلی یوان جو رو یهو فهمید و تو ذهنش تحلیل کرد.
یک دقیقه صبر کن، شیطان؟!
روان چیویو بلافاصله اگاه شد. اون تلاش کرد تا از روی رخت خواب بلند شه اما کمرش درد میکرد و هیچ انرژی نداشت. روان چندین بار تلاش کرد تا سرجاش بشینه، اما موفق نشد.
چرا یه شیطان اومده بود اونها رو ببینه؟! گرگ های شیطانی قبیله گرگ اتش، کاملا از یوان جو متنفر بودند. ممکن نبود لو زیران برگشته باشه!؟ نه؟ بر اساس لحن آرام یوان جو، بنظر نمیرسید شیطان ملاقات کننده کسی باشه که یوان ازش بدش بیاد یا خطرناک باشه.
روان چیویو موهاشو چنگ زد. اون احساس کرد از زمانی که از خواب بیدار شده، همه چیز بهم ریخته.
روان با احساس کردن یه نسیم خنک از سمت گرگ، سرش رو چرخوند تا نگاه کنه و یه شانه پهن با کمری باریک رو دید.
گرگش نشسته بود.
یوان دست باریک و کشیده اش رو سمت عصای چوبی که دیشب شکسته شده بود و کنار تخت افتاده بود، دراز کرد. به ارومی، از جاش بلند شد.
موهای بلند مشکیش آویزون بودند. اون به آرومی سرش رو چرخوند و نصف صورت خوشتیپش، توسط آتش اجاق گاز روشن شد. موهای لطیف اون طرف صورتش هم قابل مشاهده بود.
اون منظره به همراه لباس رنگارنگ پوست حیوانی که روان برای دوختنش عجله کرده بود، ظاهری قدیمی و شرورانه رو از گرگ به نمایش میگذاشت.
روان چیویو چشم هاشو کج کرد. زمانی که یوان جو با تردید بهش نگاه کرد، اون یواشکی چشم هاشو بست و با تقلید از گرگ، خودش رو به خواب زد.
قیافه یوان جو تا حدودی غمگین بود. ابروهای سیاهش، درهم فرو رفته بود. اون احساس میکرد مورد ظلم قرار گرفته، اون میدونست که روان وانمود میکنه، که خوابیده. گرگ حساس، ناخوداگاهانه کارهای همسرش رو به این معنی ترجمه کرده بود که روان نمیخواد اون رو ببینه، چون از دستش خیلی ناراحته.
با این وجود، یوان احساس میکرد که طبیعیه همسرش بخاطر سو استفاده کردن ازش، اینکه یه پتو رو زمانی که اون مریض و بیهوش بود باهاش زیرش خوابیده بود؛ ازش دلزده شده باشه.
صدای نوک زدن مکرر، از ورودی غار میومد. صدا بلند نبود، اما واضح بود. انگار کسی در میزنه.
روان چیویو مخفیانه یکم چشم هاشو باز کرد. اون یوان جو رو دید که به آرامی با عصای چوبی به سمت اجاق سنگی رفت و بعد اب رو گذاشت تا بجوشه.
روان چیویو:«....»
این گرگ داشت چیکار میکرد؟!
صدای نوک زدن قطع شده بود. برای مدت طولانی، از اون طرف در ورودی صدایی نیومد. ممکن بود شیطانی ملاقات کننده رفته باشه.
بعد از به جوش اومدن آب یوان جو یه ملاقه آب داغ تو کاسه کشید. در حالیکه منتظر بود آب سرد بشه، یه پوست حیوانی رو داخل آب فرو برد و باهاش صورتش رو تمیز کرد.
روان چیویو:«....»
بنظر میرسید شیطان بیرون در بخاطر منتظر موندن، دلواپس و مضطرب شده؛ صدای نگران یه پرنده بگوش میرسید.
گرگ بالاخره کار تمیز کردن خودش رو تموم کرد. زمانی که روان چیویو فکر کرد اون قراره بره در رو باز کنه، یوان با کاسه آبی که خنک شده بود به سمتش رفت.
روان نزدیک بود از نگرانی برای شیطان بیرون در، بمیره.
روان چیویو که خجالت زده بود، چشم هاشو باز کرد و به آرومی گفت:«خودم آب رو میخورم.»
یوان جو مکث کرد. ظاهر ضعیفی از نا امیدی و دلسردی روی صورتش نشست. با حالتی سرد و ناراحت سر تکان داد. یوان برگشت، پوست حیوانی رو بالا داد و از اتاق خارج شد. دستاش رو که از دید روان خارج کرده بود، یکم میلرزیدند.
روان چیویو متوجه رفتار عجیب گرگ نشد. اون پیشونی خودش رو لمس کرد. هنوز داغ تر از حالت عادی بود. تبش کاملا فروکش نکرده بود.
بعد از تلاش برای گرفتن کیسه پوست حیوانی کوچکی که زیر تخت قایم کرده بود، روان چیویو یکم انرژی معنوی جذب کرد. بعداز اونموقع بود، که به سختی تونست یکم از روی تخت بلند شه.
اون یه جرعه از آب گرم رو خورد، خم شد، کفش هاشو پوشید و از بقیه آب برای تمیز کردن خودش استفاده کرد. با دست های دردناکش، موهاش رو بالای سرش بست، پوست حیوانی سفید رو روی خودش انداخت و از رخت خواب بیرون اومد.
پرده پوست حیوانی اتاق خواب، واقعا بازسازی شده بود. اون رو با پوست گاومیش کوچک، دوخته بود و خیلی محکم تو دیوار کرده بود و جلوی بیشتر باد سرد و نور رو گرفته بود. اون فقط خیلی....
نگاه روان چیویو یه نقطه ای افتاد که پرده پوست حیوانی با دیوار سنگی تماس پیدا کرده بود. لکه های خون خشک شده روی اون قسمت بود. اگه روان با دقت نگاه نمیکرد، متوجهش نمیشد.
قلبش نرم شد و احساس درد کرد. گرگ دیروز با انجام دادن اینکار دستش خیلی درد گرفته بود؟!
کتابهای تصادفی

