فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 138

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر صد و سی و هشت: ارشد، همسرم شنیدش که تو ازدواج کردی و بهم گفت که براتون هدیه بیارم.(1)

چشمهای قهوه‌ای روشن رپتور چرخید و نگاهش به گونه گوش های قرمز روان چیویو افتاد. چه اتفاقی افتاده بود؟! چرا این انسان با بوی یوان جو پوشیده شده بودش؟! نمیتونست اون جریان باشه!!.... امکان نداشت...نه؟!

رپتور مات و مبهوت شده بود. اون با بی‌حواسی همون جا ایستاده بود. به غیر از پرهای قرمزش که مدام توسط باد سرد پف کرده بود؛ بدنش هم بخاطر سرما، خشک شده بود.

روان چیویو دید که رپتور قرمز ناگهان از حرکت ایستاد. اون نگران شد، چند قدم به جلو برداشت و پرسید:«برادر رپتور، حالت خوبه؟!»

باد سرد از شکاف های بین در نیمه باز، وارد شد و به روان چیویو برخورد کرد و دست و پاهاش رو یخ کرد. اون از سرما به خودش لرزید. زمانیکه روان توی اتاق خواب بود، متوجه نشده بود که دمای بیرون اونقدر پایین اومده و هوا سردتر از قبل شده.

یوان جو از طریق هوشیاری شیطانیش دید که روان، به آرومی پشم سفید رو چنگ زد و به آرومی به خودش نزدیک تر کرد. ابروهای مشکی یوان، با ناراحتی توهم رفتند. اون عصای چوبی رو تو دست چپش گرفت و نیم قدم به جلو برداشت.

یه حرکت سریع اتفاق افتاد و میدان دید روان چیویو کاملا مسدود شد. اون دیگه نمی‌تونست رپتور رو ببینه. تنها چیزی که قادر به دیدنش بود خز روی لباسِ پوست حیوانی رنگارنگ گرگ بود که بخاطر باد تکون می‌خورد.

یوان جو لب هاشو جمع کرد. موهای بلندش بخاطر وزش باد تو بارون، یکم خیس شده بود. صداش هنوز خیلی سرد بنظر می‌رسید اما اثری نامحسوسی از تحت تأثیر قرار گرفتن احساسی توش وجود داشت.

«تیان شو، اینجا چیکار میکنی؟!»

پس اسم این رپتور، تیان شو بود؟!

روان چیویو میخواست بخنده، اما احساس کرد که رپتور که مدت زیادی بیرون زیر بارون مونده و خیلی ترحم برانگیز بنظر میرسه، به همین دلیل دربرابر این انگیزه، مقاومت کرد.

رپتور بعد از شنیدن صدای یوان جو، هوش و حواسش سرجاش برگشت. منقار غول پیکرش باز و بسته شد و صداهایی تولید کرد که روان چیویو قادر به فهمیدنش نبود.

«کککککککرررررککککررریی.» (ارشد، همسرم شنید که تو ازدواج کردی و بهم گفت که براتون هدیه بیارم.)

تیان شو، با خودش فکر کرد که با چه زبانی حرف بزنه و در آخر تصمیم گرفت از زبان شیطانی استفاده کنه.

پرنده شیطانی موقع تذهیبگریش، احساسات منفی مثل گناه و پشیمانی، مانع بزرگی براش بودند. اون نمی‌خواست اون احساسات رو تو اینده هم داشته باشه این بخشی از دلیلی بود که رپتور به اونجا اومده بود تا بدهی شکرگزاری خودش رو پرداخت کنه. با این حال، این حرفش هم راست بود که همسرش ازش خواسته بود که برای تبریک ازدواج یوان جو، براشون هدیه ای ببره. تیان شو احساس کرد که دلیل دومی برای گرگ قابل قبول تره و به همین خاطر فقط دلیل دومش رو توضیح داده بود.

اون درست حدس زده بود‌.

بعد از این که یوان جو شنید، تیان شو برای تبریک ازدواجش هدیه ای اورده، حالت خشمگینش، نرم شد و گفت:«جدا؟! ممنونم.»

با اینکه روان چیویو نفهمیده بود که رپتور چی گفته، کاملا واضح بودش که گرگ از دست رپتور عصبانی و آزرده نیست. این اولین باری بود که می‌شنید یوان جو با اون لحن صحبت می‌کنه. شاید، اون و رپتور دوست بودن؟!

اون رپتور که تو چنین شرایط آب هوایی بدی به اونجا اومده بود، نشون می‌داد که انسان خوبیه.

روان چیویو لبخند زد. اون میخواست از پرنده شکاری درخواست کنه به داخل بیاد تا از دست بارون پنهان بشه و کمی خودش رو گرم کنه، اما بعد انرژی شیطانی گرگ رو به یاد اورد و بیخیال این ایده شد.

با این حال، به ندرت پیش می‌اومد که کسی از یوان جو، دیدن بکنه. اونا نمیتونستن رپتور رو بدون دعوت به داخل و کمی استراحت، اجازه بدن بره.

روان چیویو لحن صداش رو محتاطانه و شمرده کرد و به یوان جو گفت:«بیا مهمونمون رو به داخل بیاریم تا از دست بارون در امان بمونه. شما بچه ها میتونید کنار در بمونید. من میرم یکم آب گرم بیارم.»

یوان جو عصای چوبیش رو محکم گرفت. اون مکثی کرد و بعد لب های رنگ پریده‌اش رو به هم فشار داد. قیافه‌اش یجورایی عجیب بود‌.

روان چیویو منتظر شنیدن جواب از دهن گرگ نشد. اون برگشت تا به اتاق خواب بره و آب گرم بیاره.

زمانی که این کارو کرد، یوان جو با میلی گفت:«ما هیچ کاسه اضافه‌‌ای نداریم که اون بتونه توش آب بخوره.»

روان چیویو:«...» اون ها فقط دوتا کاسه چوبی داشتند. یکی برای روان بود، دیگری برای یوان جو. کاسه دومی بعدا ساخته شده بود. اوایل، اون ها از یه کاسه چوبی، به طور مشترک استفاده میکردند.

آیا گرگ نگران بود که رپتور خوشش نیاد از کاسه اونها آب بخوره؟! روان چیویو از اینکه یوان جو انقدر به فکر دیگران بود، متعجب شد.

روان چیویو لبخند زد و جواب داد:«اشکال نداره، من لیوان های چوبی جدیدی درست کردم. اون می‌تونه از اونیکی که ما بهش دست نزدیم رو، استفاده کنه.»

قیافه گرگ جالبتر شد. اون قبلا مخفیانه از فنجان های چوبی که برای روان بود، استفاده کرده بود. فقط روان در مورد این موضوع چیزی نمی دونست.

نداشتن کاسه اضافی، فقط یه بهونه بود‌. دلیل واقعی این بود که گرگ که به طرز وحشتناکی سلطه گرا و پارانوئید بود و نمی‌خواست یه شیطان دیگه، آبی که توسط همسرش تو یه کاسه ریخته شده رو بخوره.*1

یادداشت مترجم:

*1اختلال شخصیت بدگمان یا پارانوئید (به انگلیسی: Paranoid personality disorder) یا به‌طور خلاصه (PPD)، مسئولیت این احساسات از نظر آن‌ها نه به عهده خود آنها، که بر دوش دیگران است. این بیماران اغلب متخاصم، تحریک پذیر و خشمگین‌اند. افراد متعصب و جزم اندیش، کسانی که مدارکی دال بر تخلف دیگران از قانون جمع می‌کنند، افرادی که به همسر خود سوءظن دارند، و اشخاص بدعنقی که اهل دعوا و مرافعه اند، اغلب دچار اختلال شخصیت پارانوئید هستند.

کتاب‌های تصادفی