ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 137
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر صد و سی و هفتم:روان نزدیک بود از نگرانی برای شیطان بیرون در، بمیره.(2)
روان لب هاشو غنچه کرد، پرده پوست حیوانی ضخیم رو کنار زد و چند قدم به جلو برداشت. با دنبال کردن نور ضعیفی از منبعش، اون نگاه اجمالی به دری با ظاهری عجیب، انداخت.
روان چیویو تا حدودی تعجب کرده بود. اون فکر کرد مشکلی برای چشم هاش بوجود اومده. روان چشم هاشو مالید و دوباره نگاه کرد تا بررسی کنه. تو ورودی غار، جایی که برف، بارون و باد سرد یه زمانی با قدرت تمام وارد غار میشد، الان یه در وجود داشت. هر چند، در با ورودی غار کاملا هم اندازه نبود.
همون موقع بود، که روان چیویو متوجه شد که انبوهی از چوب ها که بین اتاق خواب و در ورودی انباشته شده بودند، تعدادشون کمتر از همیشه شده.
اون متوجه شد منبع صدای کوبیدن و چکش زدن دیشب، از کجا بوده. روان چیویو پوست حیوانی رو محکم تر دور خودش پیچید. چشم هاش پر از مهربونی و ملایمت شده بود.
با اینکه گرگ قیافه سردی از خودش رو نشون میداد و همیشه وانمود میکرد که بیهوشه، اما هر موقع که روان تو خطر میافتاد و بهش شدیدا نیاز پیدا میکرد؛ اون از خواب بلند میشد. طوری که.....انگار گرگ خاکستری تیانلو متعلق به خودشه.
روان یجورایی دلش میخواست بخنده. اون به سمت در نگاه کرد. براش عجیب بود که گرگ با قیافه ای بی روح و ناگویا کنار در ایستاد و چیزی نگفت.
از اونجایی که شیطان ملاقات کننده خطرناک نبود و یوان ازش متنفر نبود، پس چرا گرگ بهش خوش آمد نگفت؟!
روان در حالیکه از دیوار های سنگی برای راه رفتن کمک میگرفت، به سمت در ورودی رفت. طولی نکشید که اون به یوان جو رسید. روان پشت سرش ایستاد و به شیطان ملاقات کننده ای که بیرون در ایستاده بود، نگاه کرد.
قد شیطان ملاقات کننده، تقریبا هم اندازه ارتفاع در ورودی بود. شبیه یه رپتورِ غول پیکر بود؟!
روان چیویو هنوز واکنش هاش کند بود. اون دید پرنده شکاری بزرگ، زیر یکی از بال های بزرگ قرمزش یه کیسه برآمده داره و اونیکی بال پوشیده از پرش رو، بالای سرش نگه داشته تا بارون بهش نخوره. قیافهاش یکم درهم پیچیده بود.
پس بازدید کننده یه رپتور شیطانی بودش؟!
زمانی که یوان جو با هوشیاری شیطانیش، قیافه متعجب روان رو دید، حالتش سرد و بیروح بود. وقتی که به رپتور از قبیله شن نگاه کرد، خلق و خوی یوان پیچیده بود.
شیطان پرنده شکاری، که مدت زیادی رو پرواز کرده بود، بیشتر از بقیه شوکه شده بود. اون تقریبا حرف های اون شیر در مورد اینکه گرگ انسان رو خورده و بعد به طرز غم انگیز تو غارش مرده رو باور کرده بود.
____
دوازده ساعت قبل.
بعد از خروج از مرکز جنگل و جدا شدن از اون دو خرس شیطانی احمق، رپتور در حالیکه کیسه پوست حیوانی رو زیر بال خودش نگه داشته بود، تو بارون و تگرگ پرواز کرد.
پس از مدتی پرواز کردن، اون به اندازه کافی خوش شانس بود تا یه دیوار سنگی دارای برجستگی رو ببینه. رپتور به سمت پایین و پرواز کرد و برای یه شب زیر اون سنگ پنهان شد.
اون الان یه رپتور قرمز بالغ بود که میدونست، نمیتونه وقتی که بزرگ شه به یه ماهی درنده و غول پیکر تبدیل بشه. بارون نمیتونست پرهاش رو مثل پولک های یه ماهی لیز و لغزنده بکنه. این موضوع خیلی ناراحتش میکرد.
رپتور، تیان شو، زیر دیوار سنگی منتظر موند تا اینکه باران یخی تبدیل به دانه های برف و باران خفیف شد و سپس پروازش رو به سمت لبه جنگل رو ادامه داد.
تیان شو از سرزمین های دوردست، یعنی قلمرو قبیله شن با عجله به اینجا اومده بود. اون تقریبا برای چندین روز، بدون توقف پرواز کرده بود و الان خیلی خسته بود.
از وقتی که این اتفاق برای یوان جو افتاد تا زمانی تیان شو متوجه شد بیشتر از ده روز از جریان گذشته بود. این تاخیر بخاطر فاصله زیاد بین قلمرو ها بود. فقط شیاطین سطح پنج به بالا، میتونستن پیام ها رو تو فاصله طولانی منتقل کنن و هیچ تشکیلاتی وجود نداشت که به طور خاص خبر هارو پخش کنه.
تیان شو، بعد از شنیدن اون حرف ها از دهن شیر شیطانی، در واقع میخواست بیخیال گرگ بشه.
تو راه خودش به اینجا، با اینکه تا جایی که ممکن داشت مسیر های خلوت رو انتخاب کرد، اما باز هم با قبایل زیادی ملاقات کرد. بین اون همه قبیله، بیشتر شیاطین و انسان های اون قبایل کوچک، در مورد سرنوشت یوان جو نگران نبودند. اون ها میدونستند این مدل رفتار کردن با یوان جو اشتباهه، از اونجایی که وقتی یوان جو رییس سابق قبیله گرگ اتش بود به قبیله هاشون کمک زیادی کرده بود.
درست همون طوری که موش ها کشتی در حال غرق شدن رو ترک میکنن، شیاطین هم گرگ هایی که سقوط میکردن رو زیر پا میگذارن. مردم همیشه به خودشون بیشتر از بقیه اهمیت میدن. علاوه بر این، از نظر خارجی ها یوان جو گرگ شیطانی خوبی نبود.
تیان شو از قبل، خودش رو برای دیدن جسد خونی یه انسان و همچنین لاشه یوان جو، از لحاظ ذهنی اماده کرده بود. با این حال، به عنوان یه فرد بسیار مودب از قبیله شن، به جای اینکه مستقیم وارد خونه بشه، مودبانه به در نوک زد.
اون مدت زیادی، جلوی در ورودی منتظر موند. درست زمانی که مطمئن شد انسان و شیطان مرده اند، یوان جو در رو باز کرد.
اما.... انسانی که پشت یوان جو ایستاده بود، همون زنی بود که شیر شیطانی گفته بود که یوان جو اون رو کشته؟
مغز رپتور نتونست اطلاعات جدید رو محاسبه کنه و سقوط کرد.
یوان جو به عنوان یه گرگ شیطانی بیرحم شناخته میشد که به مردم اجازه نمیداد نزدیک سه متریش بشن، این حتی شامل شیاطین زن و حتی بچه ها هم میشد. پس چرا اون نزدیک یه انسان ایستاده بودش؟!
کتابهای تصادفی

