فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 140

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر صد و چهلم: ارشد، همسرم شنیدش که تو ازدواج کردی و بهم گفت که براتون هدیه بیارم.(3)

وقتی که یوان جو تردید و نفس های تا حدی آشفته روان رو دید، قلب حساس و شیشه ایش از زمانی که صبح از خواب بلند شده بود، ترک خورده بود؛ این دفعه کاملا شکست و تکه تکه شد. روان دیگه اون رو شوهر صدا نمی‌زد و لبخند هاشو به یه نفر دیگه تقدیم می‌کرد.

یوان محکم لب هاشو بهم فشار داد. زیر قوس ابروهای در هم رفتش، سایه‌ای بود که تمام ناشدنی بودش.

با اینکه روان چیویو متوجه نشد که چرا گرگ چنین سوالی ازش پرسیده، اما زمانی که نفس های سطحی و دردناک گرگ رو شنید، روان همچنان صادقانه جواب داد:«اقای یوان، تو مکانی که من زندگی می‌کردم، مجسمه شنی اصطلاح خیلی جالبیه. آقای رپتور خیلی بامزه هست. اون دوستته؛ مگه نه؟!»*1

هیچ راهی وجود نداشت که یوان با اون تیان شو احمق دوست باشه. وقتی اونها جوون تر بودند، اون یارو آرزوی تبدیل شدن به ماهی رو داشت. یوان جو به دلیل اینکه تیان شو رو از غرق شدن نجات داده بودش، توسط تعدادی از پیرمردهای بزرگ قبیله شن، مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود.

یوان جو واقعا دلش میخواست این ماجرا رو تعریف کنه اما در آخر فقط به سردی خُرخُر کرد و جواب مبهمی داد:«اممم.»

روان چیویو با شنیدن صدای خشن همسرش، پیشونی خودش رو لمس کرد. اون با فکر کردن به اتفاقی که دیشب افتاده بود، با تردید گفت:«دیشب.....»

یوان جو بلافاصله مضطرب شد. دم و گوش های مثلثیش، دوباره خیلی سریع بیرون زدن.*2

روان چیویو هم از صحبت کردن در مورد این موضوع، احساس ناخوشایندی داشت. اون با شرم صورتش رو لمس کرد و به سختی موضوع رو تغییر داد و گفت:«ممنون که در رو درست کردی و پرده های پوست حیوانی رو هم عوض کردی. الان دیگه مثل قبل سرد نیست.»

«اوه..»

بعد از چند ثانیه منتظر موندن، بالاخره گرگ به آرومی گفت:«نیازی به تشکر نیست.»

روان چیویو:«....»

روان تصمیم گرفت به این گفت و گوی ناراحت کننده پایان بده.

روان چیویو با کنجکاوی پرسید:«خسته ای؟! میخوای استراحت کنی؟!»

مژه های بلند یوان لرزیدند. زمانی که روان فکر کرد گرگ قراره باز توصیه‌اش رو رد کنه، صدایی خشن و آشنایی رو شنید که با لحن عصبانی می‌گفت:«خستم.»

روان نیشخند زد. اون نمی‌خواست گرگ رو تو موقعیت سختی قرار بده و به همین خاطر تصمیم گرفت جلوی یوان راه بره و با حرف زدن، موانع تو راهش رو براش یادآوری کنه.

با این حال به محض اینکه روان یه قدم به جلو برداشت، نسیم خنکی از پشت سرش وزید و بعد یوان به آرومی گوشه لباسش رو کشید. روان از تعجب پلک زد.

«....من نمیتونم ببینم.»

صدای یوان جو خیلی ملایم و متفاوت بود اما اون محکم لباس روان چیویو رو چنگ زده بود و رها نمی‌کرد.

روان چیویو:«....»

___

بعد از اینکه رپتور غار روان چیویو و یوان جو رو ترک کرد، برای مدتی زیر برف و باران پرواز کرد. اون هنوز از شوک بیرون نیومده بود.

چه کسی جرات می‌کرد باور کنه اون گرگ بدقلق و یاغی، زمانیکه در کنار روان چیویو هست اونقدر بی گزند رفتار کنه؟! یوان حتی براش آب هم تو فنجان ریخته بود.

تیان شو کلا جرات نکرد اون آب رو بخوره. پرهاش تقریبا پف کرده بودن.

یه لحظه صبر کن. این وسط یه چیزی درست درنمیومد. روان چیویو اصلا نمرده بود. پس چرا اون شیر، دیروز بهشون دروغ گفته بود؟!

اون به طور غریزی احساس کرد که یه چیزی اشتباهه. برای لحظه‌ای تردید کرد و بعد مسیر پروازش رو به سمت قبیله خرس زمستانی تغییر داد. اون باید به اون دو خرس یاد آوری میکرد که مراقب باشن. اونها نباید گول اون شیر رو می‌خوردند.. نه؟!

__

دوازده ساعت قبل.

با وجود هشدار تیان شو، شیانگ دودو و برادرش، گول لوزیران رو خوردند.

در واقع نمیشد بگی که فریب خوردند. لو زیران به اونها کار محافظت کردن از خودش رو پیشنهاد کرده بود. اون برای اینکار، روزی یک گیاه به دوتا خرس می‌داد.

این قیمت برای هر دو طرف خیلی ارزشمند بود.

دو خرس فقط برای چند ثانیه به این موضوع فکر کردند. چه خطری می‌تونست تو قبیله شیر باد وجود داشته باشه؟!

بعد از گفت و گو و توافق بر سر این قرار که لوزیران قبل از رسیدن به قبیله شیر باد، ده گیاه دارویی سطح بالا رو بهشون پیش پرداخت کنه، اون ها با اکراه با این پیشنهاد موافقت کردن.

با اینکه شیانگ دودو احساس آزار دهنده‌‌ای داشت که بهش می‌گفت یه چیزی اشتباهه، اما خرس های شیطانی مریض قبیله به اون گیاه ها برای درمان نیاز داشتند و تاخیر از این بیشتری برای اونها خوب نیست.

مدت کوتاهی پس از رفتن اون رپتور، دو خرس با لوزیران به توافق رسیدن که زمانی که شدت بارش باران و تگرگ کمتر شد پناهگاه صخره ای رو ترک کنن. مدت کوتاهی پس از اینکه پناهگاه رو ترک کردند تا به دنبال هیزم بگردن، شیانگ دودو از فاصله دوری، بوی بید رو حس کرد.

یادداشت مترجم:

*1جمله ای که روان به کار برده بازی با کلماته که اصولاً تو کشورهای آسیای شرقی خیلی رایجه و با همدیگه این مدلی مزاح میکنن. کلمه مجسمه و رپتور شکل نوشتاری شون تو زبان چینی یکیه. مجسمه شنی هم یه اصطلاح اینترنتیه که برای احمقا بکار می‌ره. کلا روان چیویو اینجا داشته جک می‌گفته، اما یوان جو متوجه نشده.

*2 چیزی که اینجا قابل به تامله اینکه یوان تو فرم انسانیش هست اما یهو دم و گوش گرگیش بیرون میزنن. به احتمال زیاد یوان زمانی که هیجان زده میشه مثل هیبریدها گوش و دمش بیرون میزنه در حالیکه فرم انسانیش حفظ شده.

کتاب‌های تصادفی