ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 144
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر صد و چهل و چهارم: لباس عروسی بود؟!(1)
در همون لحظه، روان چیویو خبر نداشت که فردی خطرناک، از مرکز جنگل داره به سمتشون میاد.
اون کل روزش رو با آقای گرگ خاکستری گذرونده بود و تقریبا وقت این بود که دوباره بخوابه. روان چیویو هنوز سردرد داشت و دیدش تار بود. تبش یکم بهتر شده بود. روان، از فکر اینکه دوباره باید باهم تخت رو سهیم بشن، احساس ناخوشایندی میکرد.
اون روی چهارپایه کوچکی که نزدیک اجاق سنگی قرار گرفته بود، نشسته بودش و از یه سوزن استخوانی برای دوخت و دوز استفاده میکرد.
یوان جو با پشتی صاف، پشت میز سنگی نشسته بود. مژه های مشکیش پایین بودند. روان مطمئن نبودش که گرگ داره چه کاری رو انجام میده.
اتاق خواب با نور آتش روشن شده بود. نور گرمِ ملایمی، روی صورت گرگ افتاد و زخم های شدید و ترسناک روی صورتش رو نرم و لطیف کرد و باعث شد گرگ خاکستری زیبا و جذابتر بنظر برسه.
اون ها، کل روز این موضع رو حفظ کرده بودند.
از اونجایی که تیان شو، صبح غار رو ترک کرده بود. اون ها این حالت بیش از اندازه مودبانه با یکدیگرو، نگه داشته بودند. اونها تو سکوت صبحانهشون رو خورده بودن و با درک دو طرفه، کارشون رو از هم جدا کرده بودند. پس از اون، سکوت رو شکستن و با احترام کامل به همدیگه پیشنهاد دادن که جدا از هم، یکم استراحت کنن.
روان چیویو با فکر کردن به حرفایی که آقای گرگ خاکستری که نیم روز پیش بهش گفته بود، از کار کردن با سوزن استخوانی، دست کشید. درماندگی از چشمهاش، گذشت.
اون گفته بود که خسته نیست و دردی نداره. آیا گرگ فکر میکرد که اون یه بچه کوچولو ایی هست که میشه براحتی گولش زد؟!
با این حال، گرگ یکم پیشرفت کرده بود. با وجود اینکه هنوز تمایل نداشت جلوی روان از خودش ضعف نشون بده، اما دیگه وانمود نمیکرد که خوابه و روان رو هم با افسون، وارد خواب نمیکرد. اون الان حاضر بود با روان ارتباط کلامی برقرار کنه.
گرچه... اون انقدر کم حرف بود که بیدار بودن یا خوابیدنش باهم تفاوت زیادی نداشت.
روان چیویو آخرین کوک رو تموم کرد، نخ تاندون حیوانی رو گره زد و بعد نخ اضافی رو پاره کرد. اون دوخت لباس جدید یوان جو رو تمام کردش.
رپتور از قبیله شن، کلی وسیله براشون آورده بود. علاوه بر چندین گیاه دارویی که شدیداً بهش احتیاج داشتن، چند تکه پوست حیوانی هم اورده بود، چیزی که اون ها واقعا تعداد زیادی ازش نداشتند.
همسر تیان شو حتما باید یه شیطان رپتور، خیلی دقیق باشه. اون پوست حیوانی قرمز روشن و مشکی بادوامی رو به عنوان هدیه انتخاب کرده بود. احتمالا به این خاطر اینکه فکر کرده بود اون ها تازه ازدواج کردن، رنگ قرمز رو جز انتخاب هاش قرار داده بودش.
پوست حیوانی سیاه خیلی بزرگ بود و برای استفاده به عنوان پتوی جدید مناسب بود. پوست حیوانی قرمز هم برای دوختن لباس جدیدی برای آقای گرگ خاکستری خوب بود.
گرگ لباس های زیادی نداشت. به غیر از یه دست لباس کثیف مشکی و یه لباس بلند رنگارنگ رقت انگیز، فقط پوست گرگی بدنش رو داشت.
با اینکه روان متوجه شده بود هر زمانی که گرگ به فرم انسانیش تبدیل میشه، از قصد بالا تنهاش رو برهنه نگه میداره، اما حتی با این وجود هم، دوباره براش لباس دوخت. روان با فکر کردن به این موضوع، نوک سرخ شده گوش هاشو مالید.
روان به جای اینکه از قبل تصمیم بگیره با اون پوست حیوانی ارزشمند، یه لباس بلند عادی برای گرگ بدوزه؛ این دفعه، برای مدت طولانی به این فکر کرده بود که برای گرگ چه مدل لباسی بدوزه. پوشیدن این لباس خیلی راحت میشد. حتی اگه ناگهان هم به فرم نیمه شیطانیش تبدیل میشد، لباس به اندازه کافی جادار بود و دمش به طرز ناراحت کنندهای بسته و محصور نمیشد. این یه طراحی بسیار خردمندانه و مناسب بود.
البته، دوختن این مدل لباس خیلی راحت بود. فقط یه بعد ظهر برای روان طول کشید تا بتونه اون لباس رو بدوزه.
روان چیویو به گرگی که پشت میز نشسته بود، نگاهی انداخت. اون هنوز وضعیت سابقش رو حفظ کرده بود و تکون نخورده بود. روان با لباس هایی که تو بغلش داشت، آرام از روی چهارپایه بلند شد. اون با تردید به آقای گرگ خاکستری نگاه کرد.
کتابهای تصادفی

