فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 149

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر صد و چهل و نهم: صدایی که قلب روان رو سوراخ کرد.(2)

مژه های بلند و پرپشت گرگ فر نبودند. نور گرمِ اجاق سنگی، روی صورتش افتاده بود و چهره‌اش رو روشن کرده بود. مژه های گرگ مثل بادبزن های کوچک، زیر دایره های سیاه چشمهاش، سایه انداخته بود. گونه هاش هنوز رنگ پریده بود اما به اندازه چند روز پیش به اندازه مرگ رنگ پریده نبود. رنگ صورت گرگ درکل بهتر شده بود.

در مورد انرژی شیطانی که براحتی میتونست همه چیز رو خراب و ویران کنه، الان خیلی خوب رفتار می‌کرد و بجای پخش شدن توی صورت خوشتیپ گرگ، تو گوشه‌ای از بدنش جمع شده بود.

روان چیویو نفسی از سر آسودگی کشید. در اخر، اون نتونست در برابر صاف کردن خز پشت گوش گرگ، مقاومت کنه. روان لبخند زد و گفت:«اقای گرگ خاکستری من برای مدت کوتاهی به بیرون میرم. وقتی که من نیستم، باید حواست به خونمون باشه.»

گوشِ زیر دست روان یکم تکون خورد، انگار که داشت از این طریق بهش جواب می‌داد.

روان چیویو لب‌هاشو بالا داد و لبخند زد. بعد از اینکه مطمئن شد گرگ به صورت منفعلانه انرژی روحانی داخل سنگ های انرژی معنوی رو جذب کرده، وسایلش رو برداشت و به بیرون رفت.

اگه چیزی پیش نمیومد، مسیر رفت و برگشت به خانه یو کوچولو، فقط یه ساعت طول می‌کشید.

بیشتر از یه دلیل وجود داشت که روان چیویو تصمیم گرفت شب هنگام، یو کوچولو و بقیه افراد رو ملاقات کنه. اولا، هوا از بعدظهر به بعد بهتر شده بود و دوما، ذهن پدربزرگ موقع شب خیلی هوشیارتر بود‌. روان میخواست از پدربزرگ در مورد قبیله خرس زمستانی سوال بپرسه. اون هنوز در مورد چیزهایی که از اون دو خرس شیطانی شنیده بود، یکم نگرانی داشت.

روان در رو هل داد و سرمای استخوان سوز و رطوبت خیلی سریع از میان لباس‌هاش گذشت و به گردنش برخورد کرد. اون چندین بار، از سرما لرزید. روان خیلی سریع به بیرون رفت و در رو به سرعت بست.

هر صبح زمانی که از خواب بلند می‌شد، در رو باز می‌کرد تا جریان هوای داخل غار عوض بشه. از اونجایی که امروز چندین بار بیرون رفته بود تا آب بیشتری بیاره، غار قبلا به اندازه کافی هواش عوض شده بود و به بیشتر از این نیازی نبود.

روان چیویو وقت تلف نکرد. اون با تحمل کردن برف و بوران، به سرعت به سمت خانه پدربزرگ مو حرکت کرد.

وقتی که روان بیش از بیست دقیقه راه رفت و تقریبا در نزدیک غار پدربزرگ مو قرار داشت، زمانیکه از پیچ نزدیک به انتهای جنگل عبور می‌کرد؛ روان احساس کرد کسی داره نگاهش می‌کنه.

اون نگاه هیچ گرمی نداشت. به طوری که، انگار اون تماشا کننده داشت به یه انسان مرده نگاه میکرد. اون نگاه، همراه با یه فشار دردناک بود. روان چیویو احساس سرما کرد، به طوری که انگار یه روح داشت اون رو تعقیب می‌کرد.

آیا یه حیوان بود؟ یا یه اهریمن؟! یا شاید هم یه شیطان از قبیله گرگ آتش بودش؟!

روان خودش رو مجبور کرد تا آروم بشه. اون مشت لرزونش رو دور نیزه محکم کرد. عرق از پیشونیش پایین می‌اومد. اون همین طور که به جلو می‌رفت، وانمود کرد که کاملا بی‌تفاوته، اما مخفیانه انرژی معنویش رو جمع کرد و اون رو اطراف خودش پخش کرد.

به عنوان فردی که در مرحله بعدی سطح یک قرار داشت، میتونست با بیرون فرستادن انرژی معنویش، آگاهی 365 درجه از همه چیز تو یه متری اطرافش داشته باشه. اگه اون موجود ناشناخته از پشت بهش حمله می‌کرد، روان چیویو بلافاصله متوجهش می‌شد.

چینگ رویی که به آرومی تو لبه جنگل راه می‌رفت، به سرعت متوجه اون انرژی معنوی ضعیف شد. اون پوزخند زد. این انسان خیلی جالب بودش.

اونها بیشتر از ده متر از همدیگه فاصله داشتن و اون از هوشیاری شیطانیش استفاده کرد تا اون دختر رو کنترل کنه، اما اون متوجه حضورش شده بود.

معمولا چینگ رویی قصد صدمه زدن به افراد ضعیف رو نداشت. در واقع، اون افراد محتاط با حواس تیز رو دوست داشت اما...

چینگ رویی چشمهاشو تنگ کرد و به آرومی توی هوا یه حرکت زد‌. انرژی معنوی که روان برای نگهبانی ازش استفاده کرده بود، خیلی سریع تو یه هوا تکه تکه شد.

قلب روان به تپش افتاد. اون به طور غریزی به پشت سرش نگاه کرد و چشمهاش روی نقطه ای که چینگ رویی، پشت یه درخت غول پیکر پنهان شده بود، تیز شد. بعداز اون، روان بلافاصله با سرعت شروع به دویدن کرد.

«هم؟!» چینگ رویی از اینکه روان تونست محل اختفای اون رو حدس بزنه، شگفت زده شد. لبخند توی چشمهای قهوه‌ای روشنن پررنگ‌تر شد. اون پای بید مانندش رو به پای انسان تغییر داد و خیلی سریع بلندتر شد. اون خیلی سریع از یه دختر جوان به یه بزرگسال تو سن بیست سالگی تبدیل شدش.

اون با چشمهای خمیده هلالیش، لبخند زد. چینگ رویی یه قدم به جلو برداشت و با سرعتی که چندین برابر بیشتر از سرعت دویدن روان بود، شروع به تعقیبش کرد.

با اینکه اعلیحضرتش بهش گفته بود که تا رسیدن رمان مناسب صبر بکنه، اون با خودش فکر کرد که خیلی بهتره که روان چیویو رو الان فلج کنه، اینجوری کنترل یوان جو و همسرش راحتتر میشد.

کتاب‌های تصادفی