فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 150

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر صد و پنجاه:صدایی که قلب روان رو سوراخ کرد.(3)

باد شدیدی کنار گوشش وزید. روان چیویو به طور غریزی از نیزه اش استفاده کرد تا جلوی حمله رو بگیره. چنگ رویی نتونست ضربه‌ای به پای روان چیویو وارد کنه اما یکی از شاخه های بیدش، گونه روان رو خراشید و یه رد خونی و انرژی شیطانی روش باقی گذاشت.

چینگ رویی چشمهاش رو کج کرد. با اینکه اون، از اینکه روان تونسته بود جلوی حملش رو بگیره، متعجب بود؛ اما فکرش رو نمی‌کرد روان بتونه دربرابر انرژی شیطانی‌ که در شاخه های بیدش پنهان کرده بود، مقاومت کنه. اون شاخه های بیدش رو عقب کشید و دیگه قصد حمله نداشت.

با این حال، اون اشتباه کرده بود. این درست بود که انسان های دیگه نمی‌تونستند در برابر حمله انرژی شیطانی مقاومت کنن، اما روان چیویو انرژی معنوی خاصی داشت. انرژی شیطانی چینگ رویی کمتر از انرژی شیطانی آقای گرگ خاکستری بود و طولی نکشید که روان چیویو اون رو پراکنده کرد.

روان چیویو بعد از اینکه متوجه شد مهاجم یه اهریمن قوی هست، ترسید. اما خودش رو مجبور کرد که آروم بشه.

آقای گرگ خاکستری به شدت آسیب دیده بود و خانواده پدربزرگ مو هم نزدیک بودند. روان نمی‌خواست جون هیچ کدوم از اون هارو به خطر بیاندازه.

با اینکه تواناییش ضعیف بود، اما قدرت اینو داشت که مقاومت کنه. اگه خودش هدف شیطان بود، پس باید همه تلاشش رو می‌کرد تا قبل از اینکه توسط اهریمن کشته بشه، اون رو به سمت قلمرو قبیله گرگ آتش ببره. اگه اینکار رو انجام میداد، در اون صورت نوری از امید برای زنده موندنش وجود داشت.

تو همون مدت زمان کوتاه، افکاری زیادی از ذهن روان گذشت. روان چیویو در حالیکه که محکم نیزه رو توی دستش نگه داشته بود، وانمود کرد که زخمی شده‌. وقتی که شیطان بهش نزدیک شد، روان خیلی سریع از پشت بهش خنجر زد. اون احساس کرد نیزه‌اش داخل چیزی فرو رفته.

چشمهای روان چیویو درخشان شد. اون می‌خواست نیزه رو بیرون بکشه و فرار کنه اما وقتی، شخصی که پشت سرش بود رو دید، شوکه شد. اون یه انسان نمای ماده با ظاهری ملایم بود که کمی بزرگتر از اون به نظر می‌رسید.

اینکه روان فکر کرده بود تونسته با موفقیت به اهریمن پشت سرش چاقو بزنه، اشتباه بود. نیزه، بین شاخه های بید گیر افتاده بود.

روان چیویو لبش رو گاز گرفت. اون چاره دیگه‌ای نداشت، نیزه رو رها کرد و خیلی سریع به پهلوش غلتید و یه چاقوی استخوانی از کوله پشتیش بیرون آورد و پرسید:«ایا تو... یه اهریمنی؟!»

چشم های چینگ رویی پر از تحسین بود. اما هنوز، اون تمایل نداشت که با روان حرف بزنه. اون بازوش رو تبدیل به شاخه بید کرد و نیزه رو به اون طرف پرت کرد- نیزه‌ای که خیلی برای روان مهم بود، چون نوک تیز نیزه چیزی بود که آقای گرگ خاکستری برای کار و برگردوندنش خیلی تلاش کرده بود- اهریمن برای حمله، شاخه های بیدش رو دراز کرده بود.

روان چیویو با دیدن شاخه های بیدی که به سمتش میومدن، دندون هاشو محکم بهم فشار داد. اون چاقوی استخوانی رو محکم تو دستش گرفت و قصد داشت تا سر حد مرگ بجنگه.

«خواهر بزرگتر چیویو؟!» زمانیکه شاخه های بید میخواستند چشمهای روان رو سوراخ کنن، ناگهان صدای نرم بچگانه‌ای از دور به گوش رسید. صدای کودک با صدای قدم های نامرتب در برف همراه بود. «پدربزرگ مو، خواهر چیویو اومده.»

اون یو کوچولو بود.

روان احساس کرد قلبش از تپش افتاده. اون با سواستفاده از غافلگیری لحظه‌ای شیطان، به کنار رفت و فریاد زد:«اینجا نیا، خطرناکه! فرارکن.»

چینگ رویی چشم هاشو بلند کرد. درست زمانی که میخواست شاخه های بیدش رو تکون بده، باد صدای ملایمی عجیب و در عین حال آشنا رو به گوشاش رسوند.

«چیشده؟! خطر کجاست؟! بازم اون شیاطین قبیله گرگ اتشن؟! پدربزرگ اونا رو تنبیه می‌کنه.»

از آخرین ملاقات اونها بیست و سه سال گذشته بود. باد سرد با خودش صدایی رو آورد که قلب چینگ رویی رو سوراخ کرد. با وجود اینکه فراز و نشیب های زندگی و درماندگی دهه های گذشته تو اون صدا نقش بسته بود، اما باز هم اون رو تو مسیرش متوقف کرد.

کتاب‌های تصادفی