ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 153
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر صد و پنجاه و سوم: پدربزرگ مگه نگفتی آدما باید صادق باشن؟!(3)
چینگ رویی برای مدتی از تعجب خشکش زد. با اینحال، اون به حرف هایی که پدربزرگ مو بهش زده بود، اهمیتی نداد. چینگ رویی با یه رفتار خوب، حرف هاشو پذیرفت. رویی دید که پدربزرگ دوست نداره اون بهش نزدیک بشه، به همین خاطر سر جاش ایستاد و جرات نکرد حرکتی انجام بده. اون هیچ شباهتی به اهریمنِ خشنِ سطح پنجی که قبلا به روان چیویو حمله کرده بود، نداشت.
چینگ رویی با احتیاط پرسید:«برادر بزرگ بو گویی، از دستم عصبانی هستی؟ ببخشید، همش تقصیر من بود. من خوب نبودم.» اون با حالتی دستپاچه توضیح داد:«اون موقع من عقلم رو از دست داده بودم. وقتی بیدار شدم و به هوش اومدم نتونستم تورو پیدا کنم. همه گفتن که تو رفتی..... فانوس سرنوشت ما هم خاموش شد، پس من، من.... فکر کردم که تو منو ترک کردی....»
«دختر کوچولو، داری شوخی میکنی نه؟! من برادر بزرگ مو نیستم.» پدر بزرگ سرش رو چرخوند. مشت هاش یکم میلرزیدند.
پدربزرگ مو با نگاه کردن به چشمهای روان چیویو، نفس عمیقی کشید، دستی به شانه روان زد و گفت:«چیویو، یو کوچولو رو با خودت ببر. خیلی طول نمی کشه که پدربزرگ هم به شما برسه.»
روان چیویو:«.....» حتی اگه شیطان با وضعیت ذهنی عجیب وجود نداشت، و حتی اگه خطری هم تهدیدشون نمیکرد، یو کوچولو رو نمی گرفت و پدربزرگ رو پشت سرش رها نمیکرد.
علاوه براین، اون احساس میکرد که پدربزرگ مو از چیزی فرار میکنه.
اگر چه روان چیویو مدت زیادی نبود که پدربزرگ مو رو میشناخت، اما همیشه هربار که همدیگر رو ملاقات میکردند، اطلاعات مفیدی بدست می آورد.
``اگر اسم اون رو صدا بزنید، یه اهریمن ظاهر میشه.`` ``انرژی شیطانی میتونه شیرین هم باشه.`` علاوه براین، روان با دیدن اینکه پدربزرگ مو جوانتر شده و یه اهریمن هم این وسط وجود داشت؛ به همین خاطر روان چیویو مطمئن شده بود پدربزرگ مو و اون اهریمن زیبا و قدرتمند نه تنها همدیگر رو میشناختند، بلکه زمانی عمیقأ عاشق همدیگه بودند.
«مو بوگی!»
چینگ رویی بعد از شنیدن اینکه برادر بزرگ مو دوباره خودش رو پدربزرگ صدا میزنه، دیگه نتونست بیشتر از این تحمل بکنه. رویی، انگار ناگهان به حرف های اون پی برد. اون از لذت و خوشحالی به دست آوردن کسی که از دست داده بود، بیرون اومد و متوجه شد برادر بزرگترش الان پدربزرگ هست.
صدای چینگ رویی پر از خشم، بیمیلی و نارضایتی بود. اون اونقدر ناراحت بود که تقریبا نتونست سر جاش بایسته. «تو با کسی ازدواج کردی؟! حتی نوه هم داری؟!»
صدای چینگ رویی میلرزید. قلبش تکه تکه شده بود. اون ناخن هاش رو تو کف دستش فرو برد. «فقط بیست و سه سال گذشته.....»
پدربزرگ مو به پایین نگاه کرد. موهای چتری سیاه و نقرهایش، چشم ها و چین چروک کنار چشمهاش رو پوشونده بود. با اینکه صداش اونقدر غمگین بود که حتی یه تماشاگر هم میتونست اون رو بگه، اما پدربزرگ مو همچنان به گفتن داستانش ادامه داد:«من اون آدمی که تو دنبالش میگردی، نیستم. من یه پیرمردم و اسمم مو بوگی نیستش.»
چینگ رویی نفس عمیقی کشید. چشمهاش قرمز بودند. اون گفت:«پس اسمت چیه؟»
مو بوگی به آرومی آهی کشید و جواب داد:«مو گویی، گویی به معنی لاکپشت»*1
«برادر بزرگتر، داری جک میگی؟ اما این شوخی اصلا خنده دار نیست.» قلب چینگ رویی با درد میتپید، اما همچنان تلاش کرد که لبخند بزنه. اون چشم هاشو کج کرد و به نظر میرسید اون یه عمر شجاعت خرج کرد تا بپرسه:«همسرت چی پس؟! اون کجاست؟!»
اتمسفر بین اون ها به طرز فزایندهای عجیب میشد. روان چیویو با دیدن اینکه پدربزرگ مو قراره به این تظاهرش ادامه بده، نزدیک بود از اضطراب بمیره. اون میخواست برای پدربزرگ توضیح بده، اما روان نگران بود اگه دخالت کنه، اوضاع رو بدتر کنه.
خوشبختانه، یه نفر اونجا بود که تو ساکت موندن از خودش بدتر بود، یو کوچولو، هیچ وقت نمیتونست خودش رو کنترل کنه.
«پدربزرگ، چطور میتونی انقدر متقلب باشی؟!» مویو آستین پدربزرگ مو رو کشید. در واقع این اولین باری بود که روان، یو کوچولو رو انقدر عصبانی میدید. اون ادامه داد:«تو زن نداری! تو مگه نگفتی مارو به عهده گرفتی؟! پدربزرگ مگه نگفتی مردم باید صادق باشن؟! همچنین تو گفتی نمیتونی مادربزرگ رویی رو فراموش کنی.»
مو بوگی:«.....»
یادداشت مترجم:
یه چیزی رو ضروری دیدم که توضیح بدم. این چپتر فهمیدیم چینگ رویی و پدربزرگ مو ۲۳ سال قبل معشوقه هم بودن. اما ابهامی که هست اینکه چرا چینگ رویی، پدربزرگ رو برادر بزرگتر صدا میزنه؟ خب این برمیگرده به فرهنگ آسیای شرقی. کلا تو کشور هایی مثل کره و چین رایجه دختر های جوان، معشوقه هاشون رو با اسم خاصی صدا بزنن که ترجمهشون تو زبان های دیگه برادر ترجمه میشه. توی چین این کلمه به عنوان ``گه گه`` و تو کره کلمه ``اوپا`` بکار میره. چون مترجم انگلیسی ناول از کلمه گه گه استفاده نکرده و مستقیما ترجمه کرده، منم با همون جریان پیش رفتم و به جای گه گه برادر بزرگتر ترجمه کردم. تو چپتر های دیگه هم با همین منوال پیش میریم. لطفا تو خاطرتون بسپارید.
*1 (不歸) هست که به معنیه برنگشتن هست.اسم کوچک پدربزرگ بوگویی
کتابهای تصادفی
