فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ازدواج با یک شرور دل‌رحم

قسمت: 165

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر صد و شصت و پنجم: از اون خوشت میاد؟! (1)

وقتی که روان به نزدیکی غار پدربزرگ مو رسید، از دور بوی ضعیف خون رو احساس کرد.

روان چیویو که ترسیده بود، بقیه مسافت رو تا خونه پدربزرگ مو دوید. وقتی به اونجا رسید، شنید که مویو کوچولو میگه:«مادربزرگ، من واقعا دیگه بیشتر از این نمی‌تونم بخورم.»

بعد از شنیدن این حرف، بلافاصله خیال روان چیویو جمع شد. اون آهی از سراسودگی کشید. اون شنید موبوهه در ادامه گفت:«من هم. من کاملا سیر‌ شدم، مادربزرگ.»

روان چیویو نقطه وسط ابروهاش رو فشار داد. فقط تو یه شب چه اتفاقی برای بوهه کوچولو و بقیه افتاده بود، که با این سرعت نحوه صدا زدن چینگ رویی رو تغییر داده بودند؟...

اون جلو رفت. وقتی که روان لاشه فیل پرنده بیش از دو متری رو تو کنار راهرو دید، قیافه‌اش سوالی شد.*1

پس وقتی که دیروز چینگ رویی گفته بود به شکار میره، به حرفاش واقعا عمل کرده بود.

«شماها خیلی لاغرین. پاها و بازوهاتون مثل یه شاخه کوچیکه. شما حتی به رون این فیل پرنده هم نمی‌رسید. تو باید بیشتر بخوری، و تو، مومائو، تو یه نیمه شیطانی. چطور نمی‌تونی بیست کتی گوشت تو یه وعده بخوری؟!» اون صدای زنانه حاوی فراز و نشیب های زندگی بود. این صدا با صدای دیروزی چینگ رویی کاملا متفاوت بود.

روان تا حدودی متعجب بود. یه لحظه بعد، اون یه زن آرام، میانسال، که عصایی از شاخه بید در دست داشت رو دید.

زن میانسال بهش لبخند زد و گفت:«چیوچیو، اینجایی؟!»

روان چیویو:«....» این زن پیر کی بود؟!

قیافه روان خیلی شوک زده بنظر می‌رسید. چینگ رویی لبخند خیلی بزرگی زد که حتی چشم هاش هم جمع شد. «فقط یه شب گذشته، به این زودی من رو فراموش کردی؟!»

روان چیویو امتحانا پرسید:«مادر بزرگ رویی؟!»

«بله خودمم.» چینگ رویی عصاشو بلند کرد و به ران محکم فیل پرنده زد. «بیا اینجا. مادربزرگ به عنوان عذرخواهی بخاطر دیروز، از تو با گوشت پرنده کبابی پذیرایی می‌کنه.»

روان چیویو هنوز حیرت زده بود. اون نمی‌تونست خودش رو با اینکه چینگ رویی چقدر از دیروز تغییر کرده، وفق بده. فقط یه روز از تلاش اون، برای کشتنش گذشته بود.

روان با حالت پرسشی به مویو نگاه کرد و اون با یه لبخند درخشان جوابش رو داد. اون سیخ گوشت نیمه‌ خورده‌اش رو، بالا آورد. اون دیگه نمی‌تونست یه لقمه دیگه بخوره. مویو با خوشحالی گفت:«خواهر بزرگتر چیویو، تو اومدی. یه عالمه گوشت کبابی داخل غار هست. بیا اینجا و با ما غذا بخور.»

روان چیویو:«....»

حتی بعد از اینکه بوهه کوچولو اونو به داخل غار کشید و یه سیخ بزرگ از گوشت پرنده کبابی تو دستاش گذاشت، روان هنوز از شوکی که بهش وارد شده بود، کاملا بیرون نیومده بود.

چینگ رویی به روان چیویو حیرت زده نگاه کرد و با لبخند گفت:«بخورش.»

روان چیویو:«....»

اون با احتیاط با استفاده از انرژی معنوی‌اش، گوشت کباب شده رو بررسی کرد تا متوجه بشه در اون انرژی شیطانی وجود داره یا نه. بعداز اینکه مطمئن شد مشکلی وجود نداره، یه گاز کوچک از گوشت زد.

طعم گوشت کبابی خیلی خوب بود. روی اون رو با ادویه پوشیده بودند، تا طعم خفیف گوشت رو از بین ببره. گوشت تازه بود و طعمی شبیه مرغ داشت، اما مزه ملایم تری داشت و جویدنی تر بود.

روان چیویو برای مدت طولانی راه رفته بود و گرسنه بود. وقتی که هوش و حواس روان سرجاش برگشت، اون تمام گوشت های روی سیخ رو تموم کرده بود. از اونجایی که سهم گوشت روی سیخ خیلی زیاد بود، روان بعد از خوردن اون تقریبا سیر شده بود.

وقتی وسط گفتن کلمه تشکر بود، مادربزرگ رویی چند سیخ گوشت کبابی دراورد و بهش گفت:«یه سیخ بیشتر بخور، ده تا سیخ بخور. مادربزرگ برای تو اونار‌و کباب می‌کنه.»

روان چیویو:«....»

در آخر روان نتونست انتظارات مادربزرگ رویی رو برآورده کنه. اون تنها بعد از خوردن دو سیخ گوشت کبابی، کاملا سیر شد.

اون متوجه شد در حالیکه چینگ رویی به اونها مثل بچه های حیوانات غذا میده، پدربزرگ بی‌صدا در گوشه‌ای نشسته بود.

زیر چشم های پدربزرگ، حلقه های سیاهی وجود داشت. بنظر می‌رسید اون دیشب خوب نخوابیده و همچنین جوان‌تر از قبل به نظر می‌رسید. با اینکه هنوز چین و چروکهای زیادی روی صورتش وجود داشت، اما الان روان می‌تونست ببینه، اون در جوانی خوشتیپ بوده.

یادداشت مترجم:

*1فیل پرنده یه گونه پرنده منقرض شده می‌باشد که تا حدودی شبیه به شتر مرغ هستند اما از لحاظ اندازه بزرگتر می‌باشد.

کتاب‌های تصادفی