ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 164
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر صد و شصت و چهارم: آیا این به اصطلاح بدشناسی به دنبال خوش شناسی بود؟!(3)
روان چیویو به طرز خیلی خوشایندی، متعجب شد. اون با دقت به اطراف تله نگاه کرد و متوجه لکه های خون شد. اون پرهای کبوتر چاق رو بالا داد تا برسیش کنه. زیر بالهاش هم لکه های خون بود.
احتمالا کبوتر، به طور تصادفی با اون سنگ های انرژی معنوی برخورد کرده بود و بهطور غریزی اون ها رو بلعیده بود، اما بدنش نتونسته بود اونها رو کامل جذب کنه و در حالیکه بر فراز تله پرواز میکرد، به پایین سقوط کرده بود و به دام افتاده بود. روان حدس زد، کبوتر مدت زیادی نیست که تو تله گیر کرده و به همین خاطر هنوز زنده بودش.
کبوتر به طرز خاصی، خیلی باهوش بنظر میرسید. آیا فرایند تذهیبگریش رو آغاز کرده بود؟! چشمهای ریز شفافش، خیلی رقت انگیز بنظر میرسیدند.
روان چیویو نمیدونست بخنده یا گریه کنه. اون کبوتر رو وارونه کرد و بعد انرژی معنویاش رو داخل بدنش فرستاد تا بهش کمک کنه که سنگ های انرژی معنوی رو به بیرون تف کنه، سپس آب حاوی اثرات شفا بخش و کمی پودر تکمه به اون داد. روان بعد از دیدن جنب و جوش کبوتر، بالهاش رو نوازش کرد و گفت:«برو. دفعه بعد بیشتر مراقب باش. بیرویه غذا نخور.»
بنظر میرسید کبوتر چاق، حرفهای روان رو به خوبی به خاطر سپرده. کبوتر، برای روان چیویو بال تکون داد و سپس بال زد و به سمت بالا پرواز کرد. کبوتر قبل از اینکه از دید روان ناپدید بشه، چندین بار مکررا فرود اومد و باز دوباره پرواز کرد.
روان چیویو از برف برای تمیز کردن سنگ های انرژی معنوی استفاده کرد، سپس با دقت اون هارو دور یه تکه پوست حیوانی کوچک پیچید و تو کوله پشتی خودش گذاشت.
تو چند روز گذشته، آقای گرگ خاکستری به سرعت از سنگ های انرژی معنوی استفاده کرده بود. وقتی که امروز صبح، روان از خواب بلند شده بود، اون متوجه شد که فقط یه سنگ انرژی معنوی، که قویترین انرژی روحانی رو داشت براشون باقی مونده.
روان قصد داشت سنگ های انرژی معنوی بیشتری جمع کنه. اما اون توقع نداشت به محض بیرون رفتن، با یه کبوتر که به طور تصادفی سنگ های انرژی معنوی رو خورده بود، برخورد کنه. اون خیلی خوش شانس بود.
بنظر میرسید بعد از ملاقاتش با گرگ، شانسش تو پیدا کردن سنگ های انرژی معنوی خیلی خوب شده بودش؟! آیا این به اصطلاح بدشناسی به دنبال خوش شناسی بود؟!
روان چیویو لبخند زد، تله رو دوباره تنظیم کرد و امیدوار بود چیز های خوبی با اون دوتا تله دیگه بگیره.
با اینکه شانسش بهتر شده بود، چیزی مثل یه کبوتر با شکوه با سنگ های انرژی تو شکمش، اتفاقی بود که بندرت پیش میاومد.
در اطراف تله دوم، هیچ بهم ریختگیای وجود نداشت. با اینکه ردی از بهم خوردن تو اطراف تله سوم وجود داشت، اما هیچ طعمه زنده ای توش گیر نکرده بود و فقط یه تخم مرغ اونجا بود. این تخم مرغ هم، تقریبا اندازه تخم مرغ قبلی بود. درست مثل دفعه قبل، این تخم مرغ هم زایا نبود.
روان با این سرعت، در آستانه تسلیم شدن بود. اون معمولا با حیوانات پر جنب و جوش کوچک روبرو میشد، اما از اونجایی که با گرگ زندگی میکرد، همه تخم مرغ هایی رو که لمس میکرد، هیچ اثری از زندگی توشون دیده نمیشد.
با این حال، برداشت امروزش خوب بود. فقط سنگ های انرژی معنوی کوچک، برای حمایت آقای گرگ خاکستری تا مدتی کافی بودند.
اون تخم مرغ رو تمیز کرد، توی کوله پشتیش گذاشت، تله رو تنظیم کرد و یه تکه طعمه جدید رو تله گذاشت. روان مردد بود، اما باز تصمیم گرفت اول به خونه بره.
یوان جو هنوز تو همون حالتی که روان چیویو غار رو ترک کرده بود، خوابیده بود. هیچ نشونه ای از باز شدن زخماش وجود نداشت و گیاهان دارویی روی پای قطع شدش هنوز تازه بودند.
پس از مطمئن شدن از اینکه وضعیت گرگ خوبه، روان چیویو سنگ های انرژی معنوی رو شست و اونها رو بالای تخت، کنار آب شفابخش دست نخورده گذاشت.
اون گوش های سرد و قرمزش رو مالید، آب گرم نوشید تا شکمش رو گرم کنه و چندین بار انرژی معنوی اش رو به گردش درآورد. وقتی احساس کرد به حالت عادی نزدیکتر شده، کوله پشتیش رو پوشید و دوباره به بیرون رفت.
روان چیویو به چینگ رویی فکر کرد و یجورایی نگران بود.
حال پدربزرگ مو و بقیه الان چطور بود؟ بنا به رفتار چینگ رویی، اونها احتمالا دیگه تو خطر نبودند. روان نمیدونست که چرا روان چینگ رویی یهو اونجا ظاهر شده.
همین طور که روان چیویو به سمت غار پدربزرگ مو میرفت، حدس زد که چینگ رویی چرا به اونجا اومده.
با اینکه چینگ رویی انرژی شیطانی داشت، اما بیشتر شبیه یه شیطان بنظر میرسید تا اهریمن. علاوه براین، اون خیلی قدرتمند بود و پدربزرگ مو مثل یه انسان کاملا عادی بنظر میرسید. چجوری اونها عاشق هم شده بودند؟!
و چطور ``مادربزرگ رویی`` که یو کوچولو درموردش صحبت میکرد، میتونست با همون چینگ رویی جوان و مهربان یکی باشه؟!
روان چیویو نمیتونست همه داستان رو حدس بزنه، اون توی سکوت سرعت قدم هاشو بیشتر کرد.
کتابهای تصادفی

