ازدواج با یک شرور دلرحم
قسمت: 167
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر صد و شصت و هفتم: به همین خاطر تو و پدربزرگ مو بهم زدین؟!(1)
چینگ رویی بدون مکث، یه عالمه سوال پرسیده بود. روان چیویو تقریبا توسط اون رشته سوال ها بخصوص سوال اخری، احساس فشار کرد. روان به وضوح نمیتونست احساساتی رو که از قلبش پخش میشد رو تو کلمات بگنجونه، همین باعث شد سرخی غیر طبیعی روی صورتش پخش بشه.
روان چیویو برای پیدا کردن و گفتن کلمات درست، تلاش کرد. «مادربزرگ رویی، این نمیتونه دلیلی باشه که میخواستی با من صحبت کنی. درسته نه؟!»
چینگ رویی واکنشش رو دید و کمی ابروهاشو بالا انداخت. اون میتونست بگه بر اساس واکنش روان چیویو، رابطهاش با یوان جو پیشرفت چندانی نکرده.
اون خودش رو به روان چیویو نزدیک کرد و اون رو بو کشید. رویی یکم آرام شد و گفت:«خوبه، شما هنوز زن و شوهر واقعی نشدین.»
روان چیویو:«.....» مادربزرگ رویی واقعا انقدر باید رک باشی؟!
روان نه تنها گونههای داغ شدهاش رو احساس میکرد، بلکه اصلا نمیدونست چی باید بگه.
اگرچه، این که بین اون و آقای گرگ خاکستری اتفاقی نیافتاده بود درست بودش، اما زمانی که بقیه شیاطین بوی یوان جو رو از روی بدنش استشمام میکردند، فرضیات اشتباهی تو ذهنشون رخ میداد. چینگ رویی تنها کسی بود که به وضعیت واقعیِ رابطه روان با یوان جو پی برده بود.
چینگ رویی میخواست سوال های بیشتری بپرسه، اما با دیدن چهره برافروخته روان چیویو و نگاه گریزانش، دیگه نیازی به پرسیدن سوال های بیشتر برای فهمیدن نداشت. اون آهی کشید. غم و اندوهی روی صورت چروکیدهاش ظاهر شد.
چینگ رویی برای چند لحظه، سکوت کرد. زیر نگاه پر از شک روان، اون گفت:«باید بیخیال یوان جو بشی.»
مردمک چشم روان چیویو به طور ناگهانی، کوچک شد. چشم هاش کمی گشاد شدند. روان نمیتونست چیزهایی رو که شنیده رو، باور کنه.
مادربزرگ رویی با صدایی ملایمتر و در عین حال عبوستر تکرار کرد:«باید ازش دست بکشی، شما برای همدیگه مناسب نیستید.»
این دفعه، روان چیویو واضح حرف هاش رو فهمید. احساس پوچی توی قلب روان شکوفه زد. اون نمیدونست چرا، اما یهو عصبانی شد. روان دستاشو مشت کرد. احتیاط و گاردش دوباره بالا رفت و صداش دوباره سرد شد:«چرا؟!»
چرا چینگ رویی ناگهان بهش گفت که باید از آقای گرگ خاکستری دست بکشه؟! اون حتی، گرگ رو به اسمش صدا زده بود. آیا چینگ رویی واقعا گرگ رو میشناخت؟!
چینگ رویی آهی کشید. اون دیگه به چشمهای روان چیویو نگاه نکرد و فقط با عصای بیدش به سمت جلو رفت.
اون به راه رفتن ادامه داد. صدای چینگ رویی خیلی ملایم بود انگار که کاملا آروم گرفته بود. اون شروع به یادآوری کرد و گفت:«چیویو میدونی چرا انسان ها میتونن با شیاطین باشن اما با اهریمن ها نه؟!»
روان چیویو حتی بیشتر گیج شده بود. اون میدونست که انسان و شیاطین میتونن باهم باشند و همچنین میتونن تو این دنیا باهم ازدواج هم بکنند، اما اون هیچ مثالی از انسان و اهریمنی که باهم باشن، نمیشناخت.
گذشته از این، از نظر همه انسان ها و بیشتر شیاطین، اهریمن ها حتی سطح بالاها، رفتارهای عجیبی داشتند و دوست داشتند انسان هارو بکشند و اونها رو بخورند.
روان چیویو امتحانا جواب داد:«بخاطر اینکه انسان ها خیلی شکننده هستند.»
چینگ رویی سرش رو تکون داد. نگاهش به دور دست خیره بود. «بخاطر اینکه اهریمن ها، خیلی طمع کار هستند. اهریمن های سطح پنج به بالا، اهریمن های سطح بالا محسوب میشن.»
چینگ رویی لبخند میزد اما صداش غم وصف ناپذیری داشت، اون ادامه داد:«اما این سطحی نیست که همه اهریمن ها در طول عمرشون بتونن بهش برسن. قبل از رسیدن به سطح پنج، اکثر اهریمن ها توسط غریزهشون هدایت میشن. غریزشون برای خوردن و کشتن خیلی بیشتر از توانایی اونها تو عشق ورزیدنه. حتی بعد از رسیدن به سطح پنج، ممکنه نتونن انرژی شیطانی توی بدنشون رو کنترل کنن. هنگامی که اونها با یه انسان پیوند زندگی برقرار میکنن، اونها نمیتونن تمایل غریزیشون به تبدیل کردن اون انسان به جزئی از خودشون رو کنترل کنن. اونها گرسنگی غیر قابل تحملی خواهند داشت تا هر قطره خون از شریک انسانیشون رو ببلعند و هر تکه از گوشتش رو بخورن.»
چشمهای چینگ رویی به تدریج قرمز شد. اون یکم ترسناک بنظر میرسید.
روان چیویو حدس زد:«به همین خاطر تو و پدربزرگ مو بهم زدین؟»
«بله و نه.» صدای چینگ رویی غمگین بود. اون چرخید تا به روان نگاه کنه. «آیا میدونی تو این دنیا چیزی بیشتر از شیاطین، انسان ها و اهریمن ها وجود دارن؟! یه موجودیت دیگه هم وجود داره.»
کتابهای تصادفی


